پارت ۴۵
پارت ۴۵: وقتی بدن دیگه یاری نمیکنه
دو روز گذشت. دو روزی که توی اون عمارتِ بزرگ، انگار داشتم توی قبرستون زندگی میکردم. جونگکوک اصلاً منو نمیدید. نه اینکه قهر باشه، نه؛ اون فراتر از قهر بود. اون با من مثلِ یه تیکه وسیلهیِ اضافهی توی خونه برخورد میکرد که فقط جا گرفته. اگه توی راهرو میدیدمش، جوری از کنارم رد میشد که انگار یه شبحم، یا شاید هم اونقدر بیارزش بودم که حتی لایقِ یه نگاهِ خشمگین هم نبودم.
تنم داغون بود. جایِ اون ضربههای کمربند روی کمرم عفونت کرده بود و میسوخت. انگار هزارتا سوزنِ داغ رو کردن توی پوستم. تب داشتم، یه تبِ لعنتی که باعث میشد چشمام سیاهی بره و دستام بیوقفه بلرزه. ولی ترسِ اینکه دوباره اون نگاهِ سرد و بیتفاوتش رو ببینم، مجبورم میکرد دهنم رو ببندم و دم نزنم.
روزِ سوم بود. دیگه حتی نمیتونستم درست راه برم. گیج بودم و فقط دلم میخواست یکی صدام کنه، یکی بهم بگه «حالت خوبه؟». احمقانه بود، میدونستم، ولی قلبم هنوز همونجایی بود که دو روز پیش بهش التماس میکردم.
داشتم از کنارِ اتاقِ کارش رد میشدم. میخواستم یه سری پرونده که ازم خواسته بود رو ببرم. اون داشت با یکی از زیردستهاش حرف میزد. وقتی در رو باز کردم، اون بدونِ اینکه حتی نگاهش رو از روی کاغذها برداره، با لحنِ خشک وبیروحی گفت: «بذارشون روی میز و برو بیرون.»
صداش… همون صدا، همون سردیِ مطلق. قلبم مچاله شد. با دستای لرزون رفتم سمتِ میز. خواستم پروندهها رو بذارم، اما دستم یاری نکرد. پروندهها پخش شد روی زمین.
جونگکوک یهو ساکت شد. زیردستش با تعجب نگام کرد و سریع از اتاق رفت بیرون. جونگکوک هنوز سرش رو بلند نکرده بود. با همون لحنِ سرد گفت: «تهیونگ، داری با اعصابم بازی میکنی؟ جمعشون کن و گمشو بیرون.»
دلم میخواست بهش بگم «دارم میمیرم»، دلم میخواست بگم «تب دارم»، ولی صدام درنمیاومد. خواستم خم بشم که پروندهها رو بردارم، اما انگار دنیا دور سرم چرخید. زانوهام سست شد و حس کردم دارم سقوط میکنم.
صدایِ برخوردِ تنم با زمین رو شنیدم، ولی دیگه چیزی حس نکردم. فقط آخرین چیزی که یادمه، این بود که جونگکوک بالاخره سرش رو بلند کرد. برایِ اولین بار تو این دو روز، نگاهش رو حس کردم. یه لحظه… فقط برای یه صدمِ ثانیه، اون نگاهِ بیتفاوتش به یه چیزی شبیه «شوکه شدن» تبدیل شد.
«تهیونگ؟»
صداش از دور میومد. انگار از تهِ یه چاه. دیگه نفهمیدم چی شد. تاریکیِ مطلق همه چیز رو گرفت. وقتی بهوش اومدم، نمیدونستم کجام، ولی یه حسِ غریبی داشتم… انگار بالاخره اون سکوتِ کُشنده شکسته بود، ولی به چه قیمتی؟
[پایان پارت ۴۵]
دو روز گذشت. دو روزی که توی اون عمارتِ بزرگ، انگار داشتم توی قبرستون زندگی میکردم. جونگکوک اصلاً منو نمیدید. نه اینکه قهر باشه، نه؛ اون فراتر از قهر بود. اون با من مثلِ یه تیکه وسیلهیِ اضافهی توی خونه برخورد میکرد که فقط جا گرفته. اگه توی راهرو میدیدمش، جوری از کنارم رد میشد که انگار یه شبحم، یا شاید هم اونقدر بیارزش بودم که حتی لایقِ یه نگاهِ خشمگین هم نبودم.
تنم داغون بود. جایِ اون ضربههای کمربند روی کمرم عفونت کرده بود و میسوخت. انگار هزارتا سوزنِ داغ رو کردن توی پوستم. تب داشتم، یه تبِ لعنتی که باعث میشد چشمام سیاهی بره و دستام بیوقفه بلرزه. ولی ترسِ اینکه دوباره اون نگاهِ سرد و بیتفاوتش رو ببینم، مجبورم میکرد دهنم رو ببندم و دم نزنم.
روزِ سوم بود. دیگه حتی نمیتونستم درست راه برم. گیج بودم و فقط دلم میخواست یکی صدام کنه، یکی بهم بگه «حالت خوبه؟». احمقانه بود، میدونستم، ولی قلبم هنوز همونجایی بود که دو روز پیش بهش التماس میکردم.
داشتم از کنارِ اتاقِ کارش رد میشدم. میخواستم یه سری پرونده که ازم خواسته بود رو ببرم. اون داشت با یکی از زیردستهاش حرف میزد. وقتی در رو باز کردم، اون بدونِ اینکه حتی نگاهش رو از روی کاغذها برداره، با لحنِ خشک وبیروحی گفت: «بذارشون روی میز و برو بیرون.»
صداش… همون صدا، همون سردیِ مطلق. قلبم مچاله شد. با دستای لرزون رفتم سمتِ میز. خواستم پروندهها رو بذارم، اما دستم یاری نکرد. پروندهها پخش شد روی زمین.
جونگکوک یهو ساکت شد. زیردستش با تعجب نگام کرد و سریع از اتاق رفت بیرون. جونگکوک هنوز سرش رو بلند نکرده بود. با همون لحنِ سرد گفت: «تهیونگ، داری با اعصابم بازی میکنی؟ جمعشون کن و گمشو بیرون.»
دلم میخواست بهش بگم «دارم میمیرم»، دلم میخواست بگم «تب دارم»، ولی صدام درنمیاومد. خواستم خم بشم که پروندهها رو بردارم، اما انگار دنیا دور سرم چرخید. زانوهام سست شد و حس کردم دارم سقوط میکنم.
صدایِ برخوردِ تنم با زمین رو شنیدم، ولی دیگه چیزی حس نکردم. فقط آخرین چیزی که یادمه، این بود که جونگکوک بالاخره سرش رو بلند کرد. برایِ اولین بار تو این دو روز، نگاهش رو حس کردم. یه لحظه… فقط برای یه صدمِ ثانیه، اون نگاهِ بیتفاوتش به یه چیزی شبیه «شوکه شدن» تبدیل شد.
«تهیونگ؟»
صداش از دور میومد. انگار از تهِ یه چاه. دیگه نفهمیدم چی شد. تاریکیِ مطلق همه چیز رو گرفت. وقتی بهوش اومدم، نمیدونستم کجام، ولی یه حسِ غریبی داشتم… انگار بالاخره اون سکوتِ کُشنده شکسته بود، ولی به چه قیمتی؟
[پایان پارت ۴۵]
- ۵۷۴
- ۰۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط