{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تجربه‌ ی نگاهی زیباست، اما پس از آن، تویی که در باتلاق فر

تجربه‌ ی نگاهی زیباست، اما پس از آن، تویی که در باتلاق فرو رفته‌ای، دیگر نمی‌توانی بیرون آیی؛ معتاد شده‌ای به آن، معتاد به چشم‌هایی که درونشان صدها ستاره می‌درخشد. وای... دیگر نمی‌توانی دست از نگاه کردن به او برداری. پرسشی در دل برانگیخته می‌شود: آیا این همان نقطه‌ی بی‌بازگشت است؟
تو به لب‌هایش معتاد می‌شوی، آن دو یاقوتی که هرگز فراموش نمی‌شوند.
دیدگاه ها (۰)

من بی تو یک واژه‌ی ساده‌ای بیش نیستماما کنارت همچون یک کتاب ...

مگر می‌شود از آن یار دست کشید؟وقتی بوی عطرش، چون باد از اسکا...

بوسـیدنت شیشه‌ای‌ ترین رویای منه و زور حقیقت‌ های زندگیم، به...

در زمان گمشده ام ، تنها صدای خنده هایت را میشنوم که در همه ح...

گاهی دلم نه این‌سویِ سینه‌ام، که آن‌سوتر، در گمنام‌ترین نقطه...

(نوشته ی خودم)برای آن‌که دوباره زاده شوی باید نخست از نامِ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط