رمان تهیونگ
✨On the way to liberation{ part ۹ }🌷
ناشناس: منظورتون منطقه یونه...
× مناطقه یون؟
ناشناس: خیلی وقته....
× اما اسم اینجا یک چیز دیگه ای بود...
ناشناس: دختر بزار حرفمو کامل کنم... این منطقه یک زمانی به دلیل آتیش سوزی...
تمام خانه ها و اون مکان عوض شد...
× دروغ میگید...
ناشناس : مگه من دروغیم ... ( عصبی)
× منظورم این نبود.... آقااا...
ناشناس: ( میره)
× با دلی شکسته نگاهم به همون مرد که داشت از چشمم غیب میشد انداختم ...
یعنی اون ... اون مکان وجود نداره... همون جایی که اونو پیدا کردم و همون جایی که از دستش دادم... عوض شده
اشکام شروع به ریختن کرد ..
آروم و بی صدا شروع کردم به رکاب زدن دوباره...
توی ذهنم فقدر یک کلمه تکرار میشد..
منطقه یون....
از هر کوچه ای که عبور میکردم نگاهی به تابلوش مینداختم ...
× منطقه یون.. منطقه یون...
ویو ساعت ۱۶:
× اه دیگه نمیکشم... پاهام جونی برای رکاب زدن نداره ...
به سمت نیمکتی رفتم و دوچرخه رو کنار دیوار گذاشتم و خودم روی نیمکت نشستم ...
× خسته دستی به موهام کشیدم و به عقب هدایتشون کردم ...
از روی نیمکت بلند شدم و دوباره روی چرخ صندلیم نشستم ... رکاب رو با پام بالا آوردم و فشاری بهش دادم که با افتادن کلیدم به خودم اومدم...
آه لعنتی ...
به سمت کلیدم خم شدم و اونو برداشتم با بالا آوردن سرم چشمم به تابلویی که ساعت ها دنبالش میگشتم خورد...
منطقه یون:
× شروع کردم به رکاب زدن .... که وارد اون منطقه شدم ...
× خدای من...( تعجب)
× باورم نمیشد ... این همون جایی بود که قبلاً از چند خونه کوچیک و داغون ساخته شده بود؟
نگاهم به هتل های بزرگ و شرکتی بزرگی خورد....
واییی شگفت آور بود...
ویو فردا:
🌷ادامه دارد...✨
پارت بعد حضور کسی رو تبریک میگم... بریم تا پارت بعد ...
بازنشر : بالای ۱۰۰
تنکیو بای بای 😍 🥹
ناشناس: منظورتون منطقه یونه...
× مناطقه یون؟
ناشناس: خیلی وقته....
× اما اسم اینجا یک چیز دیگه ای بود...
ناشناس: دختر بزار حرفمو کامل کنم... این منطقه یک زمانی به دلیل آتیش سوزی...
تمام خانه ها و اون مکان عوض شد...
× دروغ میگید...
ناشناس : مگه من دروغیم ... ( عصبی)
× منظورم این نبود.... آقااا...
ناشناس: ( میره)
× با دلی شکسته نگاهم به همون مرد که داشت از چشمم غیب میشد انداختم ...
یعنی اون ... اون مکان وجود نداره... همون جایی که اونو پیدا کردم و همون جایی که از دستش دادم... عوض شده
اشکام شروع به ریختن کرد ..
آروم و بی صدا شروع کردم به رکاب زدن دوباره...
توی ذهنم فقدر یک کلمه تکرار میشد..
منطقه یون....
از هر کوچه ای که عبور میکردم نگاهی به تابلوش مینداختم ...
× منطقه یون.. منطقه یون...
ویو ساعت ۱۶:
× اه دیگه نمیکشم... پاهام جونی برای رکاب زدن نداره ...
به سمت نیمکتی رفتم و دوچرخه رو کنار دیوار گذاشتم و خودم روی نیمکت نشستم ...
× خسته دستی به موهام کشیدم و به عقب هدایتشون کردم ...
از روی نیمکت بلند شدم و دوباره روی چرخ صندلیم نشستم ... رکاب رو با پام بالا آوردم و فشاری بهش دادم که با افتادن کلیدم به خودم اومدم...
آه لعنتی ...
به سمت کلیدم خم شدم و اونو برداشتم با بالا آوردن سرم چشمم به تابلویی که ساعت ها دنبالش میگشتم خورد...
منطقه یون:
× شروع کردم به رکاب زدن .... که وارد اون منطقه شدم ...
× خدای من...( تعجب)
× باورم نمیشد ... این همون جایی بود که قبلاً از چند خونه کوچیک و داغون ساخته شده بود؟
نگاهم به هتل های بزرگ و شرکتی بزرگی خورد....
واییی شگفت آور بود...
ویو فردا:
🌷ادامه دارد...✨
پارت بعد حضور کسی رو تبریک میگم... بریم تا پارت بعد ...
بازنشر : بالای ۱۰۰
تنکیو بای بای 😍 🥹
- ۲۸.۶k
- ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط