رمان تهیونگ
✨On the way to liberation{ part 10 }🌷
ویو فردا:
× با صدای آلارم گوشیم از خواب بیدار شدم .. به خیال اینکه امروز کاری ندارم آلارم رو قطع کردم که با داد مامانم از جام پریدم ...
@ ات دانشگاهت دیر شد( داد)
× سریع از روی تخت بلند شدم و به سرویس رفتم آبی به صورتم زدم و موهامو از بالا بستم لباس فرمم رو تنم کردم و کراواتمو دور دستم پیچیدم ... بعد از درست کردن کروات کولم رو از گوشه اتاق برداشتم و از اتاق خارج شدم ...
× مامانم در حال لقمه گرفتن صبحانم بود ...هنوزم مامانم عادت داشت برام لقمه بگیره... چرا که فکر میکرد هنوز همون بچه کوچولویم... اما هیچ وقت برای این کار... مامانم رو سرنش نکردم ... چرا که دوست داشتم حس کنه همون بچه کوچولویم.....
آخرین لقمه رو از مامانم گرفتم که با ساعت که روی دیوار نصف شده بوده از جام پریدم ...
× مامان دیر شد... من رفتم..
@ ات از کنار برو...
× کولمو برداشتم و از مامانم خداحافظی کردم ...
از هتل بیرون زدم و با سرعت به سمت دانشگاه حرکت کردم ...
از کوچه ها عبور میکردم که چشمم به پدر دختری که دست توی دست هم بودن و دختر با خوشحالی بدو بدو میکرد افتاد.. سر جام ایستادم و نگاهی بهشون کردم ...
با یاد آوری خاطراتی که با پدرم داشتم اشکی از گوشه چشمم سور خورد...
از اون موقع به بعد دیگه هیچ وقت منو دوست نداشت...
و آدم اضافه ای بیش توی خونش نبودم ...
با صدا زدن های همون مرد اشکمو پاک کردم و سرمو بالا آوردم...
مرد: دخترم اتفاقی افتاده...
× چ... چی نه ... ببخشید من مدرسم دیر شده با اجازه...
× با دو ازشون دور شدم که به کوچه دانشگاه رسیدم...
مطمئنم اگه یکم دیگه اونجا میموندم اشکام سرازیر میشد...
اشکایی که هنوز روی گونم بود رو پاک کردم و لبخند مسخرمو دوباره زدم ...
بند های کولم رو روی شونم گذاشتم و به سمت آخر خیابانون که مصادف میشد با دانشگاهم رفتم...
به دانشگاه که رسیدم متوجه چند تا پسر که از دیوار بالا میرفتن شدم...
× یعنی دزدن...
آروم و قدم زنان به سمت در دانشگاه رفتم که متوجه در بسته دانشگاه شدم ...
× مگه ساعت چنده...
نگاهی به ساعت میچیم انداختم ...
× هنوز که تایم داش...
که نگاهم به تابلو بزرگی که کنار دیوار رنگ شده بود افتاد....
متن تابلو :
۱۰ دقیقه قبل از شروع دانشگاه.. دانشجو ها باید در دانشگاه باشند در غیر این صورت در دانشگاه بسته میشه...
× الان من چیکار کنم ...
× به سمت همون پسرا رفتم... یکی یکی داشتن از دیوار بالا میرفتند و داخل حیاط دانشگاه میپریدن...
× نگاهم هنوز بهشون بود که نفر اخرشونم از دیوار رفت بالا ناامید نگاهش کردم که متوجه نگاهش شدم ...
اما نگاهی تند بهم انداخت و از دیوار پرید داخل حیاط دانشگاه ..
هنوزم نگاه به دیوار خالی که چند دقیقه پیش چند نفر ازش بالا میرفتن انداختم ....
ناامید کولمو از روی دوشنم پایین آوردم و توی دستم گرفتم
همین که قدم اول رو برداشتم با صدای در دانشگاه سرمو چرخوندم...
صدای زنگ زده در دانشگاه توی گوشم اکو میشد...
برگشتم که با همون پسری که برای آخرین بار روی دیوار نگاهم کرد مواجه شدم ...
احتمال دادم که درو برای کسی باز کرده بی توجه خواستم برگردم که با صدای پسره برگشتم سمتش...
پسره : میخوای نمره ازت کم بشه...
× با تعجب با سمتش برگشتم که یک ابروشو بالا انداخت...
پسره : بیا داخل ... سریع باش...
× بدو بدو به سمت در رفتم همین که خواستم ازش رد بشم با برخورد شونم بع کسی سرجام ایستادم...
- کوک مگه نگفتم جز خودمون کس نزار بیاد داخل .. دفعه دیگه این کارو کنی من میدونم و تو ( داد)
× صدای داد پسره توی دانشگاه اکو میشد ...
پسره دوباره شونشو بهم زد و از کنارم با سرعت رد شد... لباس پسر ای که درو برام باز کرد رو گرفت و دنبال خودش کشید...
با صدای فردی به خودم اومدم...
🌷ادامه دارد..✨
آقا به به...۳۰۰۰ تایی شدنمون مبارک باشه...
ویدیو تبریک رو میزارم 🥹 عاشق تک تکونم🌷😘🥺🥺
ویو فردا:
× با صدای آلارم گوشیم از خواب بیدار شدم .. به خیال اینکه امروز کاری ندارم آلارم رو قطع کردم که با داد مامانم از جام پریدم ...
@ ات دانشگاهت دیر شد( داد)
× سریع از روی تخت بلند شدم و به سرویس رفتم آبی به صورتم زدم و موهامو از بالا بستم لباس فرمم رو تنم کردم و کراواتمو دور دستم پیچیدم ... بعد از درست کردن کروات کولم رو از گوشه اتاق برداشتم و از اتاق خارج شدم ...
× مامانم در حال لقمه گرفتن صبحانم بود ...هنوزم مامانم عادت داشت برام لقمه بگیره... چرا که فکر میکرد هنوز همون بچه کوچولویم... اما هیچ وقت برای این کار... مامانم رو سرنش نکردم ... چرا که دوست داشتم حس کنه همون بچه کوچولویم.....
آخرین لقمه رو از مامانم گرفتم که با ساعت که روی دیوار نصف شده بوده از جام پریدم ...
× مامان دیر شد... من رفتم..
@ ات از کنار برو...
× کولمو برداشتم و از مامانم خداحافظی کردم ...
از هتل بیرون زدم و با سرعت به سمت دانشگاه حرکت کردم ...
از کوچه ها عبور میکردم که چشمم به پدر دختری که دست توی دست هم بودن و دختر با خوشحالی بدو بدو میکرد افتاد.. سر جام ایستادم و نگاهی بهشون کردم ...
با یاد آوری خاطراتی که با پدرم داشتم اشکی از گوشه چشمم سور خورد...
از اون موقع به بعد دیگه هیچ وقت منو دوست نداشت...
و آدم اضافه ای بیش توی خونش نبودم ...
با صدا زدن های همون مرد اشکمو پاک کردم و سرمو بالا آوردم...
مرد: دخترم اتفاقی افتاده...
× چ... چی نه ... ببخشید من مدرسم دیر شده با اجازه...
× با دو ازشون دور شدم که به کوچه دانشگاه رسیدم...
مطمئنم اگه یکم دیگه اونجا میموندم اشکام سرازیر میشد...
اشکایی که هنوز روی گونم بود رو پاک کردم و لبخند مسخرمو دوباره زدم ...
بند های کولم رو روی شونم گذاشتم و به سمت آخر خیابانون که مصادف میشد با دانشگاهم رفتم...
به دانشگاه که رسیدم متوجه چند تا پسر که از دیوار بالا میرفتن شدم...
× یعنی دزدن...
آروم و قدم زنان به سمت در دانشگاه رفتم که متوجه در بسته دانشگاه شدم ...
× مگه ساعت چنده...
نگاهی به ساعت میچیم انداختم ...
× هنوز که تایم داش...
که نگاهم به تابلو بزرگی که کنار دیوار رنگ شده بود افتاد....
متن تابلو :
۱۰ دقیقه قبل از شروع دانشگاه.. دانشجو ها باید در دانشگاه باشند در غیر این صورت در دانشگاه بسته میشه...
× الان من چیکار کنم ...
× به سمت همون پسرا رفتم... یکی یکی داشتن از دیوار بالا میرفتند و داخل حیاط دانشگاه میپریدن...
× نگاهم هنوز بهشون بود که نفر اخرشونم از دیوار رفت بالا ناامید نگاهش کردم که متوجه نگاهش شدم ...
اما نگاهی تند بهم انداخت و از دیوار پرید داخل حیاط دانشگاه ..
هنوزم نگاه به دیوار خالی که چند دقیقه پیش چند نفر ازش بالا میرفتن انداختم ....
ناامید کولمو از روی دوشنم پایین آوردم و توی دستم گرفتم
همین که قدم اول رو برداشتم با صدای در دانشگاه سرمو چرخوندم...
صدای زنگ زده در دانشگاه توی گوشم اکو میشد...
برگشتم که با همون پسری که برای آخرین بار روی دیوار نگاهم کرد مواجه شدم ...
احتمال دادم که درو برای کسی باز کرده بی توجه خواستم برگردم که با صدای پسره برگشتم سمتش...
پسره : میخوای نمره ازت کم بشه...
× با تعجب با سمتش برگشتم که یک ابروشو بالا انداخت...
پسره : بیا داخل ... سریع باش...
× بدو بدو به سمت در رفتم همین که خواستم ازش رد بشم با برخورد شونم بع کسی سرجام ایستادم...
- کوک مگه نگفتم جز خودمون کس نزار بیاد داخل .. دفعه دیگه این کارو کنی من میدونم و تو ( داد)
× صدای داد پسره توی دانشگاه اکو میشد ...
پسره دوباره شونشو بهم زد و از کنارم با سرعت رد شد... لباس پسر ای که درو برام باز کرد رو گرفت و دنبال خودش کشید...
با صدای فردی به خودم اومدم...
🌷ادامه دارد..✨
آقا به به...۳۰۰۰ تایی شدنمون مبارک باشه...
ویدیو تبریک رو میزارم 🥹 عاشق تک تکونم🌷😘🥺🥺
- ۶.۰k
- ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط