{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#سکـوت‌من_آهـنگ‌تو

#سکـوت‌من_آهـنگ‌تو
#Part_26
·
·
·
کوک با شوق : " خانوم ا/ت همیشه از شما میگه.. حس می‌کنم سال‌هاست می‌شناسمتون..! "

مادرش رو به ا/ت کرد و گفت : " این پسر رو دوست دارم ؛ باهوشه . "
·
·
بعدازظهر ، ا/ت تصمیم گرفت جونگ‌کوک رو ببره بازار .

نه بازار بزرگ..
یه بازار سنتی کوچیک تو شمال شهر..

توی راه ، جونگ‌کوک مدام به اطراف نگاه می‌کرد و می‌گفت : " اینجا با سئول خیلی فرق داره.. "

ا/ت : " آره.. شلوغ‌تره.! شاید یه کم به‌هم‌ریخته‌تر... "

کوک : " ولی یه چیز دیگه‌ای داره.. گرما ، صمیمیت.... "

ا/ت دستش رو گرفت و با لبخند گفت : " خوشحالم که اینجا هستی.! "

کوک : " منم خوشحالم! "

توی بازار..
یه پیرمرد سبزی‌فروش بهشون نگاه کرد و گفت : " آقا خارجی‌ست!؟ "

جونگ‌کوک با لهجه‌ٔ کره‌ای گفت : " بله ، من اهل کره هستم . "

پیرمرد خندید.. : " کره؟ اونجا موشک دارن؟؟! "

ا/ت خندید و دست جونگ‌کوک رو کشید و برد جلو..

ا/ت : " نذار این حرفا اذیتت کنه.. "

کوک : " اذیت نمی‌کنه.. جالبه.! "

یه دکه‌ٔ بستنی‌فروشی دید..
رفتن دو تا بستنی زعفرونی گرفتن..

جونگ‌کوک اول بو کرد ، بعد مزه کرد..
چشماش گرد شد....

کوک : " این چیه؟!! "

ا/ت : " بستنی زعفرونی ؛ با شیره و پسته . "

کوک : " این بهترین بستنیه که تا حالا خوردم.. "

ا/ت خندید و لب زد : " هنوز بستنی سنتی رو نخوردی.! "
·
·
·
خمارییی تا پارت بعدییی…🤍🫧
دیدگاه ها (۰)

- از او پرسیدند :چگونه در میان آن همه شلوغی او را پیدا کردی؟...

#سکـوت‌من_آهـنگ‌تو#Part_25···شام فسنجون بود..جونگ‌کوک اولش ن...

#سکـوت‌من_آهـنگ‌تو#Part_24···مادر ا/ت : " یاد میگیره.. مهمون...

#سکـوت‌من_آهـنگ‌تو#Part_13···گوشیش رو برداشت و به مامانش زنگ...

#سکـوت‌من_آهـنگ‌تو#Part_9···[ " جونگ‌کوک از BTS در جلسه تجار...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط