{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مدتی بود که گلها پژمرده شده بودند برگهای درختها میریختن

مدتی بود که گلها پژمرده شده بودند. برگهای درختها می‌ریختند. یکی از اولین روزهای پاییز بود. از آن ایامی که آدم احساس می‌کند واقعاً یک چیزی در شرف مردن است. و شاید به همین جهت است که افکار انسان به‌صورت خطوط روشن و مشخصی در مغز ظاهر می‌شوند.
_دزیره








































_کافه تهکوک #TK











































The disease of memories with you`
دیدگاه ها (۰)

خواب دیدم بغلم کردی اون موقع خدا رو قسم دادم که دیگه هیچ وقت...

قلبم مثل یک گلولۀ توپ در سینه‌ام سنگینی می‌کند. برای این‌که ...

دلم می‌خواست از حال می‌دانستم که تاریخ زندگی من غم‌انگیز خوا...

وقتی انسان واقعاً کسی را دوست دارد چقدر زندگی سهل و آسان است...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط