#تاج_و_طوفان
#تاج_و_طوفان
پارت ۱۳۱: نقشهای میان خنده و خطر
باد ملایمی میان درختهای پارک میوزید و نور چراغهای خیابان روی صورتشان افتاده بود.
وقتی از هم فاصله گرفتند، هنوز خیلی نزدیک ایستاده بودند.
سوآ هنوز دستش دور گردن جونگکوک بود.
جونگکوک با لبخند نگاهش کرد.
— «چی شد؟»
ابرویش را بالا انداخت.
— «مگه نگفتی ازم متنفری؟»
سوآ کاملاً جدی گفت:
— «هستم خب.»
جونگکوک خندید.
— «کمتر خودتو مسخره کن.»
بعد آرام پیشانی سوآ را بوسید.
و او را در آغوش گرفت.
چند لحظه همانطور ساکت ایستادند.
جونگکوک زیر لب گفت:
— «خیلی عجیبه.»
سوآ سرش را کمی عقب برد.
— «چی عجیبه؟»
جونگکوک نگاهش کرد.
چشمهایش نرم شده بود.
— «تو تونستی قلب یه آدمی که خیلی وقته یخ زده و بیاحساسه رو مال خودت کنی.»
سوآ خندید.
— «باید به این کارم افتخار کنم؟»
جونگکوک شانه بالا انداخت.
— «نمیدونم.»
لبخند زد.
— «شاید.»
سوآ با شیطنت گفت:
— «یعنی قبل از من هیچکس نتونسته دل جناب ولیعهد سنگدل رو بلرزونه؟»
جونگکوک با خونسردی جواب داد:
— «نه.»
بعد اضافه کرد:
— «ولی ظاهراً یه دختر خیلی دردسرساز از یه خونه آجری با در سبز تونست.»
سوآ زد زیر خنده.
جونگکوک هم خندید.
چند لحظه فقط صدای خندهشان در پارک پیچید.
بعد جونگکوک نفس عمیقی کشید.
چهرهاش جدیتر شد.
— «من با مادرم صحبتهای زیادی دارم.»
سوآ فوراً اخم کرد.
— «نه.»
نگاهش نگران شد.
— «جونگکوک، اگه ملکه متوجه بشه و بخواد بلایی سرت بیاره…»
سرش را تکان داد.
— «هیچوقت خودمو نمیبخشم که بهت همه چی رو گفتم.»
چند ثانیه فکر کرد.
بعد ناگهان گفت:
— «من یه نقشه دارم.»
جونگکوک ابرو بالا انداخت.
— «چی؟»
سوآ گفت:
— «برگرد قصر.»
— اگه هرکسی ازت پرسید چی شد…
نگاهش جدی شد.
— «بگو همه حرفهایی که سوآ زد حقیقت داشت.»
جونگکوک چند لحظه نگاهش کرد.
سوآ ادامه داد:
— «طبیعی رفتار کن.»
— «نزار ملکه متوجه بشه که دوباره برگشتی پیش من.»
جونگکوک آهسته سر تکان داد.
— «باشه.»
سوآ کمی مردد شد.
بعد گفت:
— «یه چیز دیگه هم هست...»
جونگکوک گفت:
— «چی؟»
سوآ نگاهش کرد.
— «قول بده قبول کنی.»
جونگکوک گفت:
— «بستگی داره چی باشه.»
سوآ نفس عمیقی کشید.
بعد گفت:
— «برای ازدواج با یهجین آماده شو.»
چند ثانیه سکوت سنگینی بینشان افتاد.
جونگکوک با ناباوری گفت:
— «چی؟!»
سوآ کاملاً جدی گفت:
— «ملکه نباید شک کنه.»
جونگکوک با اعتراض گفت:
— «اصلاً امکان نداره!»
سوآ دست به سینه ایستاد.
— «این بخشی از نقشهست.»
جونگکوک با حرص گفت:
— «تو جدی میگی من برم با یهجین ازدواج کنم؟!»
سوآ گفت:
— «ظاهراً گوشهات خوب کار میکنه.»
جونگکوک با اخم گفت:
— «سوآ!»
سوآ شانه بالا انداخت.
— «چیه؟»
جونگکوک گفت:
— «همین الان دو دقیقه پیش داشتیم همدیگه رو میبوسیدیم!»
سوآ خونسرد گفت:
— «خب؟»
جونگکوک با حرص خندید.
— «بعد تو انتظار داری برم با یهجین ازدواج کنم؟!»
سوآ گفت:
— «برای نقشه لازمه.»
جونگکوک گفت:
— «برای نقشه لازمه من سکته کنم!»
سوآ خندید.
— «انقدر اغراق نکن.»
جونگکوک با لجبازی گفت:
— «من با اون دختر ازدواج نمیکنم.»
سوآ ابرو بالا انداخت.
— «خیلی هم عالی.»
— «پس برو به ملکه بگو همه چیزو فهمیدی و بیا ببین فردا چه بلایی سر من و تو و خانوادم میاد.»
جونگکوک ساکت شد.
سوآ آرامتر گفت:
— «فقط تا وقتی که بتونیم ملکه رو گیر بندازیم.»
— «این تنها راهیه که میتونیم شکش رو از بین ببریم.»
جونگکوک چند لحظه به او خیره شد.
بعد آهی کشید.
— «تو واقعاً آدم خطرناکی هستی.»
سوآ لبخند زد.
— «میدونم.»
جونگکوک سرش را تکان داد.
— «ولی هنوزم از این قسمت نقشهات خوشم نمیاد.»
سوآ شیطنتآمیز گفت:
— «متأسفم جناب ولیعهد.»
— «زندگی همیشه طبق میل شما پیش نمیره.»
جونگکوک نزدیکتر شد.
چشم در چشمش گفت:
— ولی یه چیزو یادت باشه.
سوآ گفت:
— «چی؟»
جونگکوک آرام گفت:
— «حتی اگه کل دنیا فکر کنه من با یهجین ازدواج میکنم…»
لبخند کمرنگی زد.
— «فقط یه نفره که قلب منو دزدیده.»
نگاهش مستقیم روی چشمهای سوآ بود.
— «و اون تویی.»
[ادامه دارد...]
•••
شرایط پارت بعد:
47 لایک
28 بازنشر
پارت ۱۳۱: نقشهای میان خنده و خطر
باد ملایمی میان درختهای پارک میوزید و نور چراغهای خیابان روی صورتشان افتاده بود.
وقتی از هم فاصله گرفتند، هنوز خیلی نزدیک ایستاده بودند.
سوآ هنوز دستش دور گردن جونگکوک بود.
جونگکوک با لبخند نگاهش کرد.
— «چی شد؟»
ابرویش را بالا انداخت.
— «مگه نگفتی ازم متنفری؟»
سوآ کاملاً جدی گفت:
— «هستم خب.»
جونگکوک خندید.
— «کمتر خودتو مسخره کن.»
بعد آرام پیشانی سوآ را بوسید.
و او را در آغوش گرفت.
چند لحظه همانطور ساکت ایستادند.
جونگکوک زیر لب گفت:
— «خیلی عجیبه.»
سوآ سرش را کمی عقب برد.
— «چی عجیبه؟»
جونگکوک نگاهش کرد.
چشمهایش نرم شده بود.
— «تو تونستی قلب یه آدمی که خیلی وقته یخ زده و بیاحساسه رو مال خودت کنی.»
سوآ خندید.
— «باید به این کارم افتخار کنم؟»
جونگکوک شانه بالا انداخت.
— «نمیدونم.»
لبخند زد.
— «شاید.»
سوآ با شیطنت گفت:
— «یعنی قبل از من هیچکس نتونسته دل جناب ولیعهد سنگدل رو بلرزونه؟»
جونگکوک با خونسردی جواب داد:
— «نه.»
بعد اضافه کرد:
— «ولی ظاهراً یه دختر خیلی دردسرساز از یه خونه آجری با در سبز تونست.»
سوآ زد زیر خنده.
جونگکوک هم خندید.
چند لحظه فقط صدای خندهشان در پارک پیچید.
بعد جونگکوک نفس عمیقی کشید.
چهرهاش جدیتر شد.
— «من با مادرم صحبتهای زیادی دارم.»
سوآ فوراً اخم کرد.
— «نه.»
نگاهش نگران شد.
— «جونگکوک، اگه ملکه متوجه بشه و بخواد بلایی سرت بیاره…»
سرش را تکان داد.
— «هیچوقت خودمو نمیبخشم که بهت همه چی رو گفتم.»
چند ثانیه فکر کرد.
بعد ناگهان گفت:
— «من یه نقشه دارم.»
جونگکوک ابرو بالا انداخت.
— «چی؟»
سوآ گفت:
— «برگرد قصر.»
— اگه هرکسی ازت پرسید چی شد…
نگاهش جدی شد.
— «بگو همه حرفهایی که سوآ زد حقیقت داشت.»
جونگکوک چند لحظه نگاهش کرد.
سوآ ادامه داد:
— «طبیعی رفتار کن.»
— «نزار ملکه متوجه بشه که دوباره برگشتی پیش من.»
جونگکوک آهسته سر تکان داد.
— «باشه.»
سوآ کمی مردد شد.
بعد گفت:
— «یه چیز دیگه هم هست...»
جونگکوک گفت:
— «چی؟»
سوآ نگاهش کرد.
— «قول بده قبول کنی.»
جونگکوک گفت:
— «بستگی داره چی باشه.»
سوآ نفس عمیقی کشید.
بعد گفت:
— «برای ازدواج با یهجین آماده شو.»
چند ثانیه سکوت سنگینی بینشان افتاد.
جونگکوک با ناباوری گفت:
— «چی؟!»
سوآ کاملاً جدی گفت:
— «ملکه نباید شک کنه.»
جونگکوک با اعتراض گفت:
— «اصلاً امکان نداره!»
سوآ دست به سینه ایستاد.
— «این بخشی از نقشهست.»
جونگکوک با حرص گفت:
— «تو جدی میگی من برم با یهجین ازدواج کنم؟!»
سوآ گفت:
— «ظاهراً گوشهات خوب کار میکنه.»
جونگکوک با اخم گفت:
— «سوآ!»
سوآ شانه بالا انداخت.
— «چیه؟»
جونگکوک گفت:
— «همین الان دو دقیقه پیش داشتیم همدیگه رو میبوسیدیم!»
سوآ خونسرد گفت:
— «خب؟»
جونگکوک با حرص خندید.
— «بعد تو انتظار داری برم با یهجین ازدواج کنم؟!»
سوآ گفت:
— «برای نقشه لازمه.»
جونگکوک گفت:
— «برای نقشه لازمه من سکته کنم!»
سوآ خندید.
— «انقدر اغراق نکن.»
جونگکوک با لجبازی گفت:
— «من با اون دختر ازدواج نمیکنم.»
سوآ ابرو بالا انداخت.
— «خیلی هم عالی.»
— «پس برو به ملکه بگو همه چیزو فهمیدی و بیا ببین فردا چه بلایی سر من و تو و خانوادم میاد.»
جونگکوک ساکت شد.
سوآ آرامتر گفت:
— «فقط تا وقتی که بتونیم ملکه رو گیر بندازیم.»
— «این تنها راهیه که میتونیم شکش رو از بین ببریم.»
جونگکوک چند لحظه به او خیره شد.
بعد آهی کشید.
— «تو واقعاً آدم خطرناکی هستی.»
سوآ لبخند زد.
— «میدونم.»
جونگکوک سرش را تکان داد.
— «ولی هنوزم از این قسمت نقشهات خوشم نمیاد.»
سوآ شیطنتآمیز گفت:
— «متأسفم جناب ولیعهد.»
— «زندگی همیشه طبق میل شما پیش نمیره.»
جونگکوک نزدیکتر شد.
چشم در چشمش گفت:
— ولی یه چیزو یادت باشه.
سوآ گفت:
— «چی؟»
جونگکوک آرام گفت:
— «حتی اگه کل دنیا فکر کنه من با یهجین ازدواج میکنم…»
لبخند کمرنگی زد.
— «فقط یه نفره که قلب منو دزدیده.»
نگاهش مستقیم روی چشمهای سوآ بود.
— «و اون تویی.»
[ادامه دارد...]
•••
شرایط پارت بعد:
47 لایک
28 بازنشر
- ۶۹۳
- ۲۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط