#تاج_و_طوفان
#تاج_و_طوفان
پارت ۱۳۲: ولیعهدی که قصد رفتن نداشت
سوآ هنوز کمی سرخ شده بود.
چند قدم از جونگکوک فاصله گرفت و سعی کرد خودش را عادی نشان بدهد، اما نگاهش را از زمین برنمیداشت.
جونگکوک چند لحظه نگاهش کرد و بعد آرام خندید.
— «چرا سرتو انداختی پایین؟»
سوآ زیر لب گفت:
— «ننداختما.»
جونگکوک یک قدم نزدیکتر شد.
— «انداختی.»
سوآ سریع گفت:
— «خب… تقصیر توئه!»
جونگکوک ابرو بالا انداخت.
— «من؟»
سوآ با اخم مصنوعی گفت:
— «آره تو! هی حرفای عجیب میزنی بعد انتظار داری آدم خجالت نکشه؟»
جونگکوک خندید.
— «عجیبه.»
سوآ پرسید:
— «چی عجیبه؟»
جونگکوک گفت:
— «دختری که چند دقیقه پیش داشت منو میزد، الان خجالت میکشه.»
سوآ سریع گفت:
— «چون تو اعصاب خردکنی!»
جونگکوک با شیطنت گفت:
— «ولی اعصاب خردکن مورد علاقت.»
سوآ با حرص گفت:
— «خیلی هم مورد علاقه نیستی.»
جونگکوک لبخند زد.
— «باشه… هر چی تو بگی.»
چند لحظه سکوت شد.
بعد جونگکوک ناگهان گفت:
— «راستی.»
سوآ سرش را بالا آورد.
— «چی؟»
جونگکوک گفت:
— «پدر و مادرت اونجوری که من اومدم و گفتم میخوام دخترشونو ببینم حسابی شوکه شدن.»
شانه بالا انداخت.
— «نتونستم درست باهاشون آشنا شم.»
بعد با لبخند ادامه داد:
— «فرصت خوبیه.»
سوآ چند لحظه طول کشید تا منظورش را بفهمد.
بعد چشمهایش گرد شد.
— «چی؟!»
با عجله گفت:
— «الان نه!»
دستش را به سمت قصر اشاره کرد.
— «الان باید برگردی قصر!»
جونگکوک کاملاً خونسرد گفت:
— «نمیخوام.»
سوآ ماتش برد.
— «چی؟!»
جونگکوک شانه بالا انداخت.
— «تازه اومدم.»
بعد با صدایی آرامتر گفت:
— «دلم برات تنگ شده بود.»
چند قدم به سمت خانه سوآ راه افتاد.
— «هر وقت خواستم میرم قصر.»
سوآ با ناباوری گفت:
— «هی! کجا داری میری؟!»
جونگکوک بدون اینکه برگردد گفت:
— «جایی که باید میرفتم.»
سوآ سریع دنبالش رفت.
— «جونگکوک وایسا!»
— «تو واقعاً غیرقابل کنترلی!»
جونگکوک خندید.
— «تازه فهمیدی؟»
چند لحظه بعد جلوی در خانه رسیدند.
سوآ سریع جلو پرید و جلویش را گرفت.
— «نه!»
اما جونگکوک بیتوجه دستش را بالا برد.
و در زد.
سوآ با وحشت گفت:
— «جونگکوک نکن...»
در همان لحظه در باز شد.
جیهوپ پشت در ایستاده بود.
چند ثانیه به صحنه نگاه کرد.
چشمهایش تنگ شد.
با صدای بلند گفت:
— «با خواهرم چیکار کردی؟!»
سوآ شوکه گفت:
— «چی؟!»
جونگکوک خندید.
نگاه کوتاهی به سوآ انداخت.
با لحنی شیطنتآمیز گفت:
— «خب راستش…»
سوآ با وحشت گفت:
— «جونگ کوک داری چی میگیییی؟!»
جیهوپ ناگهان جلو آمد.
و یقه جونگکوک را گرفت.
— «مرتیکه روانی!»
— «اگه بلایی سر خواهرم آورده باشی...»
همان لحظه صدای مردانهای از داخل خانه آمد.
— «جیهوپ!»
پدر سوآ جلو آمد.
وقتی صحنه را دید، شوکه شد.
با نگاه سفت گفت:
— «چیکار داری میکنی؟!»
جیهوپ یقه جونگکوک را محکمتر گرفت.
— «این آدم با خواهرم چیکار کرده بود؟!»
جونگکوک با خونسردی گفت:
— «فکر کنم داریم حرف میزنیم.»
با لبخند اضافه کرد:
— «اجازه هست بیام داخل؟»
بابای سوآ با احترام گفت:
— «حتماً، چه نیازی به اجازه گرفت هست؟»
با لحنی جدی ادامه داد:
— «خواهش میکنم، بفرمایید.»
نگاهش به جیهوپ افتاد.
— «دستت رو بگیر از یقه ولیعهد.»
جیهوپ با دندانهای گیر کرده دستش را برگرداند.
جونگکوک شانه بالا انداخت.
— «ممنون.»
سوآ با وحشت گفت:
— «جونگکوک!»
اما دید که او راستش را به مادرش نشان میدهد.
مادر سوآ در آشپزخانه بود.
وقتی صداها را شنید، بیرون آمد.
چشمهایش به جونگکوک افتاد.
و فوراً تعظیم کرد.
— «ولیعهد…!»
[ادامه دارد...]
•••
شرایط پارت بعد:
47 لایک
28 بازنشر
پارت ۱۳۲: ولیعهدی که قصد رفتن نداشت
سوآ هنوز کمی سرخ شده بود.
چند قدم از جونگکوک فاصله گرفت و سعی کرد خودش را عادی نشان بدهد، اما نگاهش را از زمین برنمیداشت.
جونگکوک چند لحظه نگاهش کرد و بعد آرام خندید.
— «چرا سرتو انداختی پایین؟»
سوآ زیر لب گفت:
— «ننداختما.»
جونگکوک یک قدم نزدیکتر شد.
— «انداختی.»
سوآ سریع گفت:
— «خب… تقصیر توئه!»
جونگکوک ابرو بالا انداخت.
— «من؟»
سوآ با اخم مصنوعی گفت:
— «آره تو! هی حرفای عجیب میزنی بعد انتظار داری آدم خجالت نکشه؟»
جونگکوک خندید.
— «عجیبه.»
سوآ پرسید:
— «چی عجیبه؟»
جونگکوک گفت:
— «دختری که چند دقیقه پیش داشت منو میزد، الان خجالت میکشه.»
سوآ سریع گفت:
— «چون تو اعصاب خردکنی!»
جونگکوک با شیطنت گفت:
— «ولی اعصاب خردکن مورد علاقت.»
سوآ با حرص گفت:
— «خیلی هم مورد علاقه نیستی.»
جونگکوک لبخند زد.
— «باشه… هر چی تو بگی.»
چند لحظه سکوت شد.
بعد جونگکوک ناگهان گفت:
— «راستی.»
سوآ سرش را بالا آورد.
— «چی؟»
جونگکوک گفت:
— «پدر و مادرت اونجوری که من اومدم و گفتم میخوام دخترشونو ببینم حسابی شوکه شدن.»
شانه بالا انداخت.
— «نتونستم درست باهاشون آشنا شم.»
بعد با لبخند ادامه داد:
— «فرصت خوبیه.»
سوآ چند لحظه طول کشید تا منظورش را بفهمد.
بعد چشمهایش گرد شد.
— «چی؟!»
با عجله گفت:
— «الان نه!»
دستش را به سمت قصر اشاره کرد.
— «الان باید برگردی قصر!»
جونگکوک کاملاً خونسرد گفت:
— «نمیخوام.»
سوآ ماتش برد.
— «چی؟!»
جونگکوک شانه بالا انداخت.
— «تازه اومدم.»
بعد با صدایی آرامتر گفت:
— «دلم برات تنگ شده بود.»
چند قدم به سمت خانه سوآ راه افتاد.
— «هر وقت خواستم میرم قصر.»
سوآ با ناباوری گفت:
— «هی! کجا داری میری؟!»
جونگکوک بدون اینکه برگردد گفت:
— «جایی که باید میرفتم.»
سوآ سریع دنبالش رفت.
— «جونگکوک وایسا!»
— «تو واقعاً غیرقابل کنترلی!»
جونگکوک خندید.
— «تازه فهمیدی؟»
چند لحظه بعد جلوی در خانه رسیدند.
سوآ سریع جلو پرید و جلویش را گرفت.
— «نه!»
اما جونگکوک بیتوجه دستش را بالا برد.
و در زد.
سوآ با وحشت گفت:
— «جونگکوک نکن...»
در همان لحظه در باز شد.
جیهوپ پشت در ایستاده بود.
چند ثانیه به صحنه نگاه کرد.
چشمهایش تنگ شد.
با صدای بلند گفت:
— «با خواهرم چیکار کردی؟!»
سوآ شوکه گفت:
— «چی؟!»
جونگکوک خندید.
نگاه کوتاهی به سوآ انداخت.
با لحنی شیطنتآمیز گفت:
— «خب راستش…»
سوآ با وحشت گفت:
— «جونگ کوک داری چی میگیییی؟!»
جیهوپ ناگهان جلو آمد.
و یقه جونگکوک را گرفت.
— «مرتیکه روانی!»
— «اگه بلایی سر خواهرم آورده باشی...»
همان لحظه صدای مردانهای از داخل خانه آمد.
— «جیهوپ!»
پدر سوآ جلو آمد.
وقتی صحنه را دید، شوکه شد.
با نگاه سفت گفت:
— «چیکار داری میکنی؟!»
جیهوپ یقه جونگکوک را محکمتر گرفت.
— «این آدم با خواهرم چیکار کرده بود؟!»
جونگکوک با خونسردی گفت:
— «فکر کنم داریم حرف میزنیم.»
با لبخند اضافه کرد:
— «اجازه هست بیام داخل؟»
بابای سوآ با احترام گفت:
— «حتماً، چه نیازی به اجازه گرفت هست؟»
با لحنی جدی ادامه داد:
— «خواهش میکنم، بفرمایید.»
نگاهش به جیهوپ افتاد.
— «دستت رو بگیر از یقه ولیعهد.»
جیهوپ با دندانهای گیر کرده دستش را برگرداند.
جونگکوک شانه بالا انداخت.
— «ممنون.»
سوآ با وحشت گفت:
— «جونگکوک!»
اما دید که او راستش را به مادرش نشان میدهد.
مادر سوآ در آشپزخانه بود.
وقتی صداها را شنید، بیرون آمد.
چشمهایش به جونگکوک افتاد.
و فوراً تعظیم کرد.
— «ولیعهد…!»
[ادامه دارد...]
•••
شرایط پارت بعد:
47 لایک
28 بازنشر
- ۶۴۰
- ۲۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط