«I baceme father of a boy my age»
«I baceme father of a boy my age»
part-5
ویو سوفیا *
یهو با جئون جونگکوک مواجه شدم ....
واقعا حالم خوب نبود و سرم گیج میرفت ....
سوفیا : س...سلام...صبحتون بخیر....
جونگکوک: صبح تو هم بخیر
سوفیا : شما اینجا چیکار میکنین ؟؟؟
جونگکوک: هیچی ، خواستم بگم پدرم رفت ....
سوفیا : اهان
جونگکوک: و اینکه با هم بی حساب شدیم
سوفیا : چی ؟؟؟ منظورتون چیه؟؟؟
جونگکوک: یعنی اینکه من نجاتت دادم ....
سوفیا : اهان خیلی ممنونم
جونگکوک: خواهش میکنم ....
و بعد به سمت در رفت....
تو ذهنم گفتم:
یعنی واقعا اومده بود اینو بگه ؟؟؟ مهم نیست ، خوبه یه مدت از دست اون عوضی راحت میشم ...
خواستم بلند شم که یهو سرم گیح رفت و جونگکوک منو گرفت.....
جونگکوک: داری تو تب میسوزی چرا پاشدی ؟؟؟
سوفیا : ب...ب...ببخشید
و بعد منو بلند کرد و روز تخت گذاشت ....
جونگکوک: استراحت من دیگه بلند نشو ......
و بعد از اتاق بیرون رفت
«پرش زمانی به ساعت ۶:۳۰»
ویو سوفیا :
وقتی بیدار شدم حالم خیلی بهتر بود ، یعنی کی دیشب منو هول داد؟؟؟ یهو در زدن.....
سوفیا : بیاین داخل
خدمتکار : سلام خانوم
سوفیا : سلام ، شما؟؟؟
خدمتکار : من لیا خدمتکار شما هستم
سوفیا : خوشبختم منم سوفیا هستم
لیا : بفرمایید ، این دارو ها رو حتما مصرف کنید ...
سوفیا : حتما ، میتونین برین
لیا : کاری داشتین صدام کنین
سوفیا : اوکی لیا
لیا : (خنده)
و بعد رفت.....
اوفففففف، حوصلم سر رفته ، بعد خوردن دارو ها یه دوش اب گرم گرفتم.....
و پایین رفتم ....
سوفیا : سلام جناب ....
جونگکوک: سلام
سوفیا : جایی میرین ؟؟؟
جونگکوک:یاااا ، چرا میپرسین ؟؟؟
سوفیا : ب....ب...ب....ببخشید ، همین جوری ....
جونگکوک: اره میرم بیرون ، چطور ؟؟؟
سوفیا : حوصلم سر رفته ....
جونگکوک: خب ؟؟؟ کاری ازم برمیاد ؟؟؟
سوفیا : میشه بگین اینجا چطور میتونم وقت بگذرونم ؟؟؟
جونگکوک : نمیدونم ، من خیلی خونه نمیام ، خودم خونه دارم ، فقط میام پدرم رو بببینم ....
سوفیا : باشه ، ممنونم ، ببخشید وقتتون رو گرفتم....(نا امید)
جونگکوک: اشکالی نداره
و بعد رفتم و رو کاناپه نشستم .....
که یهو اجوما کنارم نشست .....
اجوما : دخترم ، میدونم سخته ، ولی .....ولی عادت میکنی ...... میتونی روی کمک من حساب کنی ....
سوفیا : ممنونم اجوما ، خیلی ممنونم
اجوما : دخترم گرسنت نیست ؟خیلی ضعیف شدی
سوفیا : چرا اجوما خیلی گرسنمه ....
و بعد خوردن غذا به اتاقم رفتم که یهو پدرم زنگ زد....
اقای کیم : سلام دخترم
سوفیا : سلام بابا
اقای کیم : زندگی جدیدت خوب پیش میره ؟؟؟
سوفیا : اره ، خوبه (دروغ)
اقای کیم : خوبه دخترم ، دیگه مزاحمت نمیشم ، فعلا
سوفیا : فعلا (بغض)
بعد اینکه با بابام حرف زدم گریم گرفت ، فکر کنم بهش نیاز داشتم ....
«پرش زمانی به سه روز بعد »
ویو سوفیا *
سه روز کسل کننده گذشت ، اههههه امروز اون عوضی از سفر برمیگرده ....
part-5
ویو سوفیا *
یهو با جئون جونگکوک مواجه شدم ....
واقعا حالم خوب نبود و سرم گیج میرفت ....
سوفیا : س...سلام...صبحتون بخیر....
جونگکوک: صبح تو هم بخیر
سوفیا : شما اینجا چیکار میکنین ؟؟؟
جونگکوک: هیچی ، خواستم بگم پدرم رفت ....
سوفیا : اهان
جونگکوک: و اینکه با هم بی حساب شدیم
سوفیا : چی ؟؟؟ منظورتون چیه؟؟؟
جونگکوک: یعنی اینکه من نجاتت دادم ....
سوفیا : اهان خیلی ممنونم
جونگکوک: خواهش میکنم ....
و بعد به سمت در رفت....
تو ذهنم گفتم:
یعنی واقعا اومده بود اینو بگه ؟؟؟ مهم نیست ، خوبه یه مدت از دست اون عوضی راحت میشم ...
خواستم بلند شم که یهو سرم گیح رفت و جونگکوک منو گرفت.....
جونگکوک: داری تو تب میسوزی چرا پاشدی ؟؟؟
سوفیا : ب...ب...ببخشید
و بعد منو بلند کرد و روز تخت گذاشت ....
جونگکوک: استراحت من دیگه بلند نشو ......
و بعد از اتاق بیرون رفت
«پرش زمانی به ساعت ۶:۳۰»
ویو سوفیا :
وقتی بیدار شدم حالم خیلی بهتر بود ، یعنی کی دیشب منو هول داد؟؟؟ یهو در زدن.....
سوفیا : بیاین داخل
خدمتکار : سلام خانوم
سوفیا : سلام ، شما؟؟؟
خدمتکار : من لیا خدمتکار شما هستم
سوفیا : خوشبختم منم سوفیا هستم
لیا : بفرمایید ، این دارو ها رو حتما مصرف کنید ...
سوفیا : حتما ، میتونین برین
لیا : کاری داشتین صدام کنین
سوفیا : اوکی لیا
لیا : (خنده)
و بعد رفت.....
اوفففففف، حوصلم سر رفته ، بعد خوردن دارو ها یه دوش اب گرم گرفتم.....
و پایین رفتم ....
سوفیا : سلام جناب ....
جونگکوک: سلام
سوفیا : جایی میرین ؟؟؟
جونگکوک:یاااا ، چرا میپرسین ؟؟؟
سوفیا : ب....ب...ب....ببخشید ، همین جوری ....
جونگکوک: اره میرم بیرون ، چطور ؟؟؟
سوفیا : حوصلم سر رفته ....
جونگکوک: خب ؟؟؟ کاری ازم برمیاد ؟؟؟
سوفیا : میشه بگین اینجا چطور میتونم وقت بگذرونم ؟؟؟
جونگکوک : نمیدونم ، من خیلی خونه نمیام ، خودم خونه دارم ، فقط میام پدرم رو بببینم ....
سوفیا : باشه ، ممنونم ، ببخشید وقتتون رو گرفتم....(نا امید)
جونگکوک: اشکالی نداره
و بعد رفتم و رو کاناپه نشستم .....
که یهو اجوما کنارم نشست .....
اجوما : دخترم ، میدونم سخته ، ولی .....ولی عادت میکنی ...... میتونی روی کمک من حساب کنی ....
سوفیا : ممنونم اجوما ، خیلی ممنونم
اجوما : دخترم گرسنت نیست ؟خیلی ضعیف شدی
سوفیا : چرا اجوما خیلی گرسنمه ....
و بعد خوردن غذا به اتاقم رفتم که یهو پدرم زنگ زد....
اقای کیم : سلام دخترم
سوفیا : سلام بابا
اقای کیم : زندگی جدیدت خوب پیش میره ؟؟؟
سوفیا : اره ، خوبه (دروغ)
اقای کیم : خوبه دخترم ، دیگه مزاحمت نمیشم ، فعلا
سوفیا : فعلا (بغض)
بعد اینکه با بابام حرف زدم گریم گرفت ، فکر کنم بهش نیاز داشتم ....
«پرش زمانی به سه روز بعد »
ویو سوفیا *
سه روز کسل کننده گذشت ، اههههه امروز اون عوضی از سفر برمیگرده ....
- ۲.۴k
- ۰۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط