«I baceme father of a boy my age»
«I baceme father of a boy my age»
part-6
ویو سوفیا *
سه روز کسل کننده گذشت ، اههههه امروز اون عوضی از سفر برمیگرده ، هفته دیگه با اون عوضی ازدواج میکنم.......
واقعا ازش متنفرم .....
دلم شور میزد... یه حس بدی داشتم که انگار قرار نیست این روزهای آروم ادامه پیدا کنه...
صدای ماشینها از دم در اومد... قلبم یهو تند زد...
تو ذهنم گفتم....
سوفیا: یعنی الان اومد؟... یعنی میخواد دوباره اون زندگی بد رو شروع کنم؟...
یهو صدای اجوما از پایین اومد...
اجوما: بفرمایید داخل... خوش اومدین... (با ترس بع سمت پنجره رفتم و از پشت پرده نگاه کردم)
یه مرد با کت و شلوار مشکی همون عوضی...
همین که دیدمش، بدنم لرزید...
یهو در اتاقم باز شد... من از ترس از جاش پریدم...
اون بود...
سوفیا: (با لکنت): س... سلام... خوش اومدین...
اقای جئون: عزیزم چرا اینقدر لرزیدی؟... نکنه هنوز از من میترسی؟...
سوفیا: ن... نه... فقط یهو پریدم...
اقای جئون: اها ، خوبه خوشحالم که خوبی عزیزم دلم برات تنگ شده بود....
سوفیا : م...م...منم...همینطور (دروغ)
اقای جئون : (خنده)
بعد از اینکه رفت، من روی تخت افتادم و شروع کردم به گریه کردن...
سوفیا: چرا... چرا باید اینجوری باشه... من فقط میخواستم یه زندگی آروم داشته باشم...(گریه)
اووفففف، واقعا چقدر بد شد...
«پرش زمانی ساعت ۸ شب»
ویو سوفیا *
پایین رفتم... دست و پام رو میلرزید...
میز شام خیلی بزرگ بود... مجبور شدم پیش اون عوضی بشینم ....
یهو در سالن باز شد...
جونگکوک: سلام...
همه برگشتیم سمت در...
اقای جئون: سلام پسرم ، مثل اینکه باید با پسرمون شام بخوریم چطوره عزیزم ؟؟؟
سوفیا : خ....خ...خوبه
تو ذهنم گفتم ....
سوفیا : چی اون منو مادر پسرش که از من بزرگتره میبینه .....
دارم دیوونه میشم....
جونگکوک: (پوزخند)
اقای جئون : بیا پسرم کنار مادرت بشین .... و اینکه بهتره امشب رو بهم نزنی .....
جونگکوک: .....به هر حال باید کنار سوفیا میشستم
اقای جئون : منظورت چیه جونگکوک؟؟؟
جونگکوک: لازم نمیبینم که بگم ....
اقای جئون : جونگکوک (عصبی)
و بعد جونگکوک ، بیخیال و بدون اینکه حرفی بزنه، اومد و نزدیک من نشست...
جونگکوک: (به سوفیا): حالت خوبه؟... خیلی رنگت پریده...(اروم)
سوفیا : خ....خ...خوبم....
جونگکوک: باید راجب موضوعی باهات صحبت کنم.....(اروم)
سوفیا :چ....چ....چشم....
«پرش زمانی به بعد از شام »
ویو سوفیا *
جونگکوک دست منو کشید و به حیاط عمارت برد......
جونگکوک :.....خب ....
خب، خب ، ببخشید
دیروز یادم رفت این پارت هم بزارم....
امیدوارم خوشتون بیاد
بمونین خمارییییی😈
شرایط پارت بعدی :
۳۰لایک❤
۱۵بازنشر ❤
۲۰کامنت ❤
part-6
ویو سوفیا *
سه روز کسل کننده گذشت ، اههههه امروز اون عوضی از سفر برمیگرده ، هفته دیگه با اون عوضی ازدواج میکنم.......
واقعا ازش متنفرم .....
دلم شور میزد... یه حس بدی داشتم که انگار قرار نیست این روزهای آروم ادامه پیدا کنه...
صدای ماشینها از دم در اومد... قلبم یهو تند زد...
تو ذهنم گفتم....
سوفیا: یعنی الان اومد؟... یعنی میخواد دوباره اون زندگی بد رو شروع کنم؟...
یهو صدای اجوما از پایین اومد...
اجوما: بفرمایید داخل... خوش اومدین... (با ترس بع سمت پنجره رفتم و از پشت پرده نگاه کردم)
یه مرد با کت و شلوار مشکی همون عوضی...
همین که دیدمش، بدنم لرزید...
یهو در اتاقم باز شد... من از ترس از جاش پریدم...
اون بود...
سوفیا: (با لکنت): س... سلام... خوش اومدین...
اقای جئون: عزیزم چرا اینقدر لرزیدی؟... نکنه هنوز از من میترسی؟...
سوفیا: ن... نه... فقط یهو پریدم...
اقای جئون: اها ، خوبه خوشحالم که خوبی عزیزم دلم برات تنگ شده بود....
سوفیا : م...م...منم...همینطور (دروغ)
اقای جئون : (خنده)
بعد از اینکه رفت، من روی تخت افتادم و شروع کردم به گریه کردن...
سوفیا: چرا... چرا باید اینجوری باشه... من فقط میخواستم یه زندگی آروم داشته باشم...(گریه)
اووفففف، واقعا چقدر بد شد...
«پرش زمانی ساعت ۸ شب»
ویو سوفیا *
پایین رفتم... دست و پام رو میلرزید...
میز شام خیلی بزرگ بود... مجبور شدم پیش اون عوضی بشینم ....
یهو در سالن باز شد...
جونگکوک: سلام...
همه برگشتیم سمت در...
اقای جئون: سلام پسرم ، مثل اینکه باید با پسرمون شام بخوریم چطوره عزیزم ؟؟؟
سوفیا : خ....خ...خوبه
تو ذهنم گفتم ....
سوفیا : چی اون منو مادر پسرش که از من بزرگتره میبینه .....
دارم دیوونه میشم....
جونگکوک: (پوزخند)
اقای جئون : بیا پسرم کنار مادرت بشین .... و اینکه بهتره امشب رو بهم نزنی .....
جونگکوک: .....به هر حال باید کنار سوفیا میشستم
اقای جئون : منظورت چیه جونگکوک؟؟؟
جونگکوک: لازم نمیبینم که بگم ....
اقای جئون : جونگکوک (عصبی)
و بعد جونگکوک ، بیخیال و بدون اینکه حرفی بزنه، اومد و نزدیک من نشست...
جونگکوک: (به سوفیا): حالت خوبه؟... خیلی رنگت پریده...(اروم)
سوفیا : خ....خ...خوبم....
جونگکوک: باید راجب موضوعی باهات صحبت کنم.....(اروم)
سوفیا :چ....چ....چشم....
«پرش زمانی به بعد از شام »
ویو سوفیا *
جونگکوک دست منو کشید و به حیاط عمارت برد......
جونگکوک :.....خب ....
خب، خب ، ببخشید
دیروز یادم رفت این پارت هم بزارم....
امیدوارم خوشتون بیاد
بمونین خمارییییی😈
شرایط پارت بعدی :
۳۰لایک❤
۱۵بازنشر ❤
۲۰کامنت ❤
- ۱.۰k
- ۰۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط