### عنوان: «برخورد در عمارتِ هنر»
### عنوان: «برخورد در عمارتِ هنر»
**فضا:** یک گالری هنری فوقمدرن و خصوصی در طبقه آخر یک برج در سئول. امشب قرار است یک حراجی خیریه بزرگ برگزار شود.
**شخصیتها:**
* **«آرا» (دختر داستان):** وارث یک هلدینگ بزرگ، با سلیقهای خاص و ظاهری بسیار شیک و بینقص.
* **تهیونگ، جونگکوک و جیمین:** سه دوست صمیمی و ثروتمند که هر کدام در حوزه خود (هنر، تکنولوژی و املاک) صاحبنام هستند.
---
آرا در حالی که پیراهن ابریشمی مشکی رنگش در نورپردازی گالری میدرخشد، روبروی یک نقاشی انتزاعی ایستاده است. او آنقدر غرق در تفسیر اثر است که متوجه نمیشود سه نفر با کتوشلوارهای دستدوز و وقاری خاص، در حال نزدیک شدن به او هستند.
**تهیونگ**، که خودش مجموعهدار هنری است، اولین کسی است که متوجه آرا میشود. او با لبخندی که ترکیبی از کنجکاوی و تحسین است، کنار آرا میایستد و به آرامی میگوید: «تحلیل شما از این اثر دقیقاً همان چیزی است که هنرمند میخواسته بگوید، اما کمتر کسی به آن توجه میکند.»
آرا کمی جا میخورد و به تهیونگ نگاه میکند. در همین لحظه، **جیمین** که همیشه با وقار و استایلی بینقص حرکت میکند، به جمع آنها اضافه میشود. او با لحنی گرم و کمی شیطنتآمیز میگوید: «تهیونگ همیشه در مورد هنر بیش از حد سختگیر است، اما فکر میکنم اینبار با شما موافق باشد.»
آرا با اعتمادبهنفس لبخند میزند، لبخندی که باعث میشود هر سه پسر برای لحظهای نفس در سینهشان حبس شود. **جونگکوک**، که تا الان با فاصله کمی آنها را تماشا میکرد، قدم جلو میگذارد. او با آن نگاه نافذ و جذابی که همیشه دارد، مستقیم به چشمان آرا نگاه میکند و میگوید: «من فکر میکنم نقاشی فقط بهانهای بود تا شما اینجا بایستید.»
این شروعِ یک بازی پنهان است. در طولِ آن شب، آرا مدام متوجه میشود که هر سه نفر در تلاش هستند تا توجه او را جلب کنند:
* تهیونگ از طریق بحثهای عمیق فلسفی و هنری.
* جیمین با استفاده از شوخطبعیِ ظریف و پیشنهادهای خاص برای دیدارهای بعدی.
* جونگکوک با جسارت و کارهای غیرمنتظرهای که نشان میدهد چقدر سریع به او علاقهمند شده است.
وقتی آرا قصد ترک گالری را دارد، هر سه نفر همزمان به سمت خروجی میآیند. هیچکدام حاضر نیستند از میدان به در شوند. آرا در حالی که کت پوستِ گرانقیمتش را روی شانه میاندازد، نگاهی به هر سه میاندازد و میگوید: «مهمانی فوقالعادهای بود، اما امیدوارم هفته بعد، رقابت شما برای قهوه خوردن با من، به اندازه امشب هیجانانگیز باشد.»
او با لبخندی مرموز دور میشود و هر سه پسر را در حالی که با نگاه او را دنبال میکنند و لبخندهای رقابتی روی لب دارند، تنها میگذارد. مشخص است که این تازه شروع یک مثلث (یا بهتر بگوییم مربع!) عاشقانه است.
***
**فضا:** یک گالری هنری فوقمدرن و خصوصی در طبقه آخر یک برج در سئول. امشب قرار است یک حراجی خیریه بزرگ برگزار شود.
**شخصیتها:**
* **«آرا» (دختر داستان):** وارث یک هلدینگ بزرگ، با سلیقهای خاص و ظاهری بسیار شیک و بینقص.
* **تهیونگ، جونگکوک و جیمین:** سه دوست صمیمی و ثروتمند که هر کدام در حوزه خود (هنر، تکنولوژی و املاک) صاحبنام هستند.
---
آرا در حالی که پیراهن ابریشمی مشکی رنگش در نورپردازی گالری میدرخشد، روبروی یک نقاشی انتزاعی ایستاده است. او آنقدر غرق در تفسیر اثر است که متوجه نمیشود سه نفر با کتوشلوارهای دستدوز و وقاری خاص، در حال نزدیک شدن به او هستند.
**تهیونگ**، که خودش مجموعهدار هنری است، اولین کسی است که متوجه آرا میشود. او با لبخندی که ترکیبی از کنجکاوی و تحسین است، کنار آرا میایستد و به آرامی میگوید: «تحلیل شما از این اثر دقیقاً همان چیزی است که هنرمند میخواسته بگوید، اما کمتر کسی به آن توجه میکند.»
آرا کمی جا میخورد و به تهیونگ نگاه میکند. در همین لحظه، **جیمین** که همیشه با وقار و استایلی بینقص حرکت میکند، به جمع آنها اضافه میشود. او با لحنی گرم و کمی شیطنتآمیز میگوید: «تهیونگ همیشه در مورد هنر بیش از حد سختگیر است، اما فکر میکنم اینبار با شما موافق باشد.»
آرا با اعتمادبهنفس لبخند میزند، لبخندی که باعث میشود هر سه پسر برای لحظهای نفس در سینهشان حبس شود. **جونگکوک**، که تا الان با فاصله کمی آنها را تماشا میکرد، قدم جلو میگذارد. او با آن نگاه نافذ و جذابی که همیشه دارد، مستقیم به چشمان آرا نگاه میکند و میگوید: «من فکر میکنم نقاشی فقط بهانهای بود تا شما اینجا بایستید.»
این شروعِ یک بازی پنهان است. در طولِ آن شب، آرا مدام متوجه میشود که هر سه نفر در تلاش هستند تا توجه او را جلب کنند:
* تهیونگ از طریق بحثهای عمیق فلسفی و هنری.
* جیمین با استفاده از شوخطبعیِ ظریف و پیشنهادهای خاص برای دیدارهای بعدی.
* جونگکوک با جسارت و کارهای غیرمنتظرهای که نشان میدهد چقدر سریع به او علاقهمند شده است.
وقتی آرا قصد ترک گالری را دارد، هر سه نفر همزمان به سمت خروجی میآیند. هیچکدام حاضر نیستند از میدان به در شوند. آرا در حالی که کت پوستِ گرانقیمتش را روی شانه میاندازد، نگاهی به هر سه میاندازد و میگوید: «مهمانی فوقالعادهای بود، اما امیدوارم هفته بعد، رقابت شما برای قهوه خوردن با من، به اندازه امشب هیجانانگیز باشد.»
او با لبخندی مرموز دور میشود و هر سه پسر را در حالی که با نگاه او را دنبال میکنند و لبخندهای رقابتی روی لب دارند، تنها میگذارد. مشخص است که این تازه شروع یک مثلث (یا بهتر بگوییم مربع!) عاشقانه است.
***
- ۲۵۳
- ۱۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط