Danger of love
Danger of love
Pt 12
جیمین رو بقل کرد. با پای پیاده رفت به سمت هتل. رفت داخل اتاق و در رو بست. بدن سرد جیمین رو گذاشت روتخت. کنارش دراز کشید و سر خودشو گذاشت زیر گردن جیمین و دست یخ جیمین رو گرفت. اشکاش رو گردن جیمین پیاده میشد و بند نمیومد. اول با صدای آروم گریه میکرد ولی کم کم صداش بلند شد. پاشد نشیت و پیکر جیمین رو تو بغلش گرفت و شروع کرد به هوار کشیدن. با تموم قدرت گریه میکرد و اسم جیمین روصدا میزد. حالش بد بود و نفسش بالا نمیومد. دلش نمیخاست بیبیش رو از دست بده. ل. خت شد و سعی کرد برای آخرین بار خودشو داخل بیبیش خالی کنه. ولی س.ک. س با جیمینی که به هوش نبود براش لذت بخش نبود. ازش بیرون کشید و رفت کنارش و بدن بر. هنه و سرد جیمین رو تو بغلش گرفت و با گریه خابید.
.
.
تهیونگ هم بیهوش و خونی گوشه ای افتاده بود ولی از شانس یه مرد همراه با دختر کوچیکش که از اونجا رد میشدن متوجع تهیونگ شدن وسریع تهیونگ رو به بیمارستان بردن. بیمارستان هم تهیونگ رو بستری کرد.
اونشب رو کوک با گریه گذروند که بلاخره صبح شد
صبح:
کوک با احساس نوازش هایی رو خط فکش چشاشو باز کرد. چشماش خیلی نمیدید ولی با چند بار پلک زدن متوجه شد یه نفر بالا سرشه. ویندوزش پایین بود ولی بعد چند دیقه با صدای شخصی آشنا ویندوزش پرید.
+ددی؟ کوکی من بیدار شو. ددی؟
_جی... جیم.. ین. تو... تو.....
+جون دلم. آره. به هوش اومدم.
کوک سریع از جاش بلند شد. جیمین با بدن بره. نه کنارش نشسته بود و منتظر بود بیدار شه.
_جیمین تو چطوری... من... من. فکر کردم...
+فکر کردی مردم؟ منم فکر کردم داخل بهشت بیدار شدم.
_آره.. ولی چجوری؟
+نمیدونم. حدود ساعت شیش بود که داشتم کابوس میدیدم که یهو از خاب پریدم. بعد یه ربع هوشیاریمو بدست آوردم و همه چیو یادم اومد.
_این... معجزه اس... من.....(گریه)
+کوکی گریه نکن...
جونگ کوک پرید بغل جیمین و با صدای بلند گریه میکرد. گریش بند نمیومد.کوک برای رفع دلتنگیش تمام بدن بر. هنه جبمینو بوسید و لمس کرد. ولی س. ک. س در کار نبود. فقط برای رفع دلتنگیشون همو میپرستیدن.جیمین تو بغل کوک بود که یهو گوشی کوک زنگ خورد.
_بله؟
-شما جونگ کوک هستید؟
Pt 12
جیمین رو بقل کرد. با پای پیاده رفت به سمت هتل. رفت داخل اتاق و در رو بست. بدن سرد جیمین رو گذاشت روتخت. کنارش دراز کشید و سر خودشو گذاشت زیر گردن جیمین و دست یخ جیمین رو گرفت. اشکاش رو گردن جیمین پیاده میشد و بند نمیومد. اول با صدای آروم گریه میکرد ولی کم کم صداش بلند شد. پاشد نشیت و پیکر جیمین رو تو بغلش گرفت و شروع کرد به هوار کشیدن. با تموم قدرت گریه میکرد و اسم جیمین روصدا میزد. حالش بد بود و نفسش بالا نمیومد. دلش نمیخاست بیبیش رو از دست بده. ل. خت شد و سعی کرد برای آخرین بار خودشو داخل بیبیش خالی کنه. ولی س.ک. س با جیمینی که به هوش نبود براش لذت بخش نبود. ازش بیرون کشید و رفت کنارش و بدن بر. هنه و سرد جیمین رو تو بغلش گرفت و با گریه خابید.
.
.
تهیونگ هم بیهوش و خونی گوشه ای افتاده بود ولی از شانس یه مرد همراه با دختر کوچیکش که از اونجا رد میشدن متوجع تهیونگ شدن وسریع تهیونگ رو به بیمارستان بردن. بیمارستان هم تهیونگ رو بستری کرد.
اونشب رو کوک با گریه گذروند که بلاخره صبح شد
صبح:
کوک با احساس نوازش هایی رو خط فکش چشاشو باز کرد. چشماش خیلی نمیدید ولی با چند بار پلک زدن متوجه شد یه نفر بالا سرشه. ویندوزش پایین بود ولی بعد چند دیقه با صدای شخصی آشنا ویندوزش پرید.
+ددی؟ کوکی من بیدار شو. ددی؟
_جی... جیم.. ین. تو... تو.....
+جون دلم. آره. به هوش اومدم.
کوک سریع از جاش بلند شد. جیمین با بدن بره. نه کنارش نشسته بود و منتظر بود بیدار شه.
_جیمین تو چطوری... من... من. فکر کردم...
+فکر کردی مردم؟ منم فکر کردم داخل بهشت بیدار شدم.
_آره.. ولی چجوری؟
+نمیدونم. حدود ساعت شیش بود که داشتم کابوس میدیدم که یهو از خاب پریدم. بعد یه ربع هوشیاریمو بدست آوردم و همه چیو یادم اومد.
_این... معجزه اس... من.....(گریه)
+کوکی گریه نکن...
جونگ کوک پرید بغل جیمین و با صدای بلند گریه میکرد. گریش بند نمیومد.کوک برای رفع دلتنگیش تمام بدن بر. هنه جبمینو بوسید و لمس کرد. ولی س. ک. س در کار نبود. فقط برای رفع دلتنگیشون همو میپرستیدن.جیمین تو بغل کوک بود که یهو گوشی کوک زنگ خورد.
_بله؟
-شما جونگ کوک هستید؟
- ۷۵۰
- ۰۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط