anger of love
anger of love
Pt 10
کوک سر جیمین رو گرفت و آورد جلو و به محظ اینکه خاست بوسش کنه گوشیش زنگ خورد.
_اههه. ک..ر تو این شانس. بله؟ ای وایی. واقعا؟ یا خداا. باشه باشه. الان میام.(قطع کرد)
+چیشده؟
_مامانم حالش بده. داداشم زنگ زده و میگه یهویی از بالاپله ها سرش گیچ رفته و افتاده. باید برم.
+ای وایی. کاری از دست من برمیاد؟
_ممنونم ولی نه. باید برم. میتونی با تاکسی برگردی هتل؟
+آره مشکلی نیست. کی میای؟
_معلوم نی.
+برو برو خداحافظ.
_خداحافظ بیبی من.
خلاصه کوک رفت و جیمین رو تو اون مکان تنها گذاشت. جیمین آروم آروم از پله ها اومد پایین. رفت و پول دوتا شیشه رو حساب کرد و اومد بیرون. گوشیشو دراورد و زنگ زد به اسنپ و اسنپ گرفت. بعد یه ربع ماشین بلخره رسید. جیمین نشست توش و آدرس داد. مردی که پشت فرمون بود یکم عجیب بود. کلاه سرش بود و ماسک داشت. ولی اونو یا. یه نفر مینداخت. بیخیال شد و یغی کرد دیگه خیال پردازی نکنه. ولی متوجه شد ماشین به مقصدی که جیمین تایین کرده بود نمیره.
.
.
کوک سریع پیاده شد و رفت داخل خونه مامانش. در رو باز کرد ولی کسیو ندید. هرچی گشت کسیو پیدا نکرد. زنگ زد به داداشش اما جواب نمیداد. واس همین زنگ زد به خاهرش.
•الو؟ کوک؟
_جینا. خوبی؟ مامان خوبه؟
•من خوبم. مامانم خوبه. چیشده؟
_داداش زنگ زد و گفت مامان از پله ها افتاده و سرش گیچ رفته.
•چی میگی؟ من و داداش و مامان اومدیم رستوران. داداش هم میگه زنگت نزده. تمام مدت پیش ما بود اخه.
کوک که حالا متوجه شد چه اتفاقی افتاده.... حالش بد شد و گوشیش افتاد زمین. سریع رفت سمت در که یهو یه نفر جلوش سبز شد. یه نفر از شت دسمال گرفت رو دهنش و سیاهی........
جیمین شک کرده بود. هرچی راننده رو صدا میزد که بزنه کنار اون هیچ جوابی نمیداد و فقط به راهش ادامه میداد. جیمین که ترسیده بود گوشیش هم انتن نمیداد سعی میکرد در رو باز کنه ولی نمیشد. راننده به سمت ساحل رفت و ایستاد. اومد سمت جیمین و در رو باز کرد.
+بزار برمممم تو کی هستیییییییی
÷ نمیشناسی؟ همونکه چند سال پیش سرش کلاه گذاشتی
+هههه هوسوک؟
÷خوشحالم که شناختی
+بزار برم منننننن..............
هوسوک نزاشت جیمین حرف بزنه و دستشو گذاشت رو دهنش و از ماشین پیاده اش کرد. کوک هم گیر تهیونگ افتاده بود. تهیونگ بالای تپه میون درخت هاپنهان شده بود و دهن کوک رو بسته بود و سر شو محکم به سمت جیمین و جیهوپ گرفته بود که بتونه ببیندشون.
هوسوک جیمین رو برد داخل قایق و رفت سمت اعماق دریا. کپسول هوای اهنی رو به پای جیمین بست و جیمین رو پرت کرد داخل آب. کوک اون بالا با دیدن این صحنه ها داشت دیوونه میشد. چشماش پر اشک و قرمز بود و سعی داشت هوار کنه. تهیونگ دستمال رو از داخل دهن کوک دراورد تا بتونه با صدای بلند برای معشوقه اش گریه کنه. کوک داد میزد و عربده میکشید و اسم جیمین رو صدا میزد. تهیونگ هم......
ادامه دارد.......
Pt 10
کوک سر جیمین رو گرفت و آورد جلو و به محظ اینکه خاست بوسش کنه گوشیش زنگ خورد.
_اههه. ک..ر تو این شانس. بله؟ ای وایی. واقعا؟ یا خداا. باشه باشه. الان میام.(قطع کرد)
+چیشده؟
_مامانم حالش بده. داداشم زنگ زده و میگه یهویی از بالاپله ها سرش گیچ رفته و افتاده. باید برم.
+ای وایی. کاری از دست من برمیاد؟
_ممنونم ولی نه. باید برم. میتونی با تاکسی برگردی هتل؟
+آره مشکلی نیست. کی میای؟
_معلوم نی.
+برو برو خداحافظ.
_خداحافظ بیبی من.
خلاصه کوک رفت و جیمین رو تو اون مکان تنها گذاشت. جیمین آروم آروم از پله ها اومد پایین. رفت و پول دوتا شیشه رو حساب کرد و اومد بیرون. گوشیشو دراورد و زنگ زد به اسنپ و اسنپ گرفت. بعد یه ربع ماشین بلخره رسید. جیمین نشست توش و آدرس داد. مردی که پشت فرمون بود یکم عجیب بود. کلاه سرش بود و ماسک داشت. ولی اونو یا. یه نفر مینداخت. بیخیال شد و یغی کرد دیگه خیال پردازی نکنه. ولی متوجه شد ماشین به مقصدی که جیمین تایین کرده بود نمیره.
.
.
کوک سریع پیاده شد و رفت داخل خونه مامانش. در رو باز کرد ولی کسیو ندید. هرچی گشت کسیو پیدا نکرد. زنگ زد به داداشش اما جواب نمیداد. واس همین زنگ زد به خاهرش.
•الو؟ کوک؟
_جینا. خوبی؟ مامان خوبه؟
•من خوبم. مامانم خوبه. چیشده؟
_داداش زنگ زد و گفت مامان از پله ها افتاده و سرش گیچ رفته.
•چی میگی؟ من و داداش و مامان اومدیم رستوران. داداش هم میگه زنگت نزده. تمام مدت پیش ما بود اخه.
کوک که حالا متوجه شد چه اتفاقی افتاده.... حالش بد شد و گوشیش افتاد زمین. سریع رفت سمت در که یهو یه نفر جلوش سبز شد. یه نفر از شت دسمال گرفت رو دهنش و سیاهی........
جیمین شک کرده بود. هرچی راننده رو صدا میزد که بزنه کنار اون هیچ جوابی نمیداد و فقط به راهش ادامه میداد. جیمین که ترسیده بود گوشیش هم انتن نمیداد سعی میکرد در رو باز کنه ولی نمیشد. راننده به سمت ساحل رفت و ایستاد. اومد سمت جیمین و در رو باز کرد.
+بزار برمممم تو کی هستیییییییی
÷ نمیشناسی؟ همونکه چند سال پیش سرش کلاه گذاشتی
+هههه هوسوک؟
÷خوشحالم که شناختی
+بزار برم منننننن..............
هوسوک نزاشت جیمین حرف بزنه و دستشو گذاشت رو دهنش و از ماشین پیاده اش کرد. کوک هم گیر تهیونگ افتاده بود. تهیونگ بالای تپه میون درخت هاپنهان شده بود و دهن کوک رو بسته بود و سر شو محکم به سمت جیمین و جیهوپ گرفته بود که بتونه ببیندشون.
هوسوک جیمین رو برد داخل قایق و رفت سمت اعماق دریا. کپسول هوای اهنی رو به پای جیمین بست و جیمین رو پرت کرد داخل آب. کوک اون بالا با دیدن این صحنه ها داشت دیوونه میشد. چشماش پر اشک و قرمز بود و سعی داشت هوار کنه. تهیونگ دستمال رو از داخل دهن کوک دراورد تا بتونه با صدای بلند برای معشوقه اش گریه کنه. کوک داد میزد و عربده میکشید و اسم جیمین رو صدا میزد. تهیونگ هم......
ادامه دارد.......
- ۴.۰k
- ۰۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط