{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

من تورا در زمستان ، در میان بوته های خاری یافتم که تو را

من تورا در زمستان ، در میان بوته های خاری یافتم که تو را چنان احاطه کرده بودند که گویی قصد کشتنت را داشتند ، با دستان یخ زده و تنی سرد خود را به دست فراموشی سپردم و به سویَت دویدم ، با تنی پاره دستانم را دراز کردم و تلاش کردم ناجی‌ات باشم..
تو اما با آخرین نفس هایَت نیز نام او را در زیر لب زمزمه میکردی و میگفتی که در بهار خار ها گل میشود ، بوته ها سرشار از رز میشود و او باز میگردد
درحالی که پاک از یاد برده بودی که گر بهاری رسد و تو توانستی روزی از آن را به چشم ببینی ، خار ها رشد میکنند و عمیق تر در تنت فرو خواهند رفت..
با این حال تو هیچگاه نفهمیدی و با خیال بهارَت تن سرد من را در میان بوته ها رها کردی ، و من نیز در خیالم میپروراندم که چه بهتر از آن که مقبره‌ام در کنار تو باشد!
تو در یاد او و درخیالت و من با یاد تو در کنارت ، جان داده‌ایم و هیچ یک نفهمیده‌ایم...
دیدگاه ها (۰)

دوستانم تورا کفر و نفرین میگویند ، و اما من هنوز هم در پس زم...

اگر روزی فرا رسید که من نبودم ، تورا خواهشمندم که خاطراتمان ...

چشمانت را برای باری دیگر بستی و بوسه‌ای بر پیشانی‌ام نهادی ،...

عزیزای من شاید دوباره مسدود شم به دلیل اینکه باعث شدم یه عرز...

سفیر کبیر Grand Ambassador

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط