توی کافه بودیم، با همون خانومه که اون روز داشت تو ماشین ب
توی کافه بودیم، با همون خانومه که اون روز داشت تو ماشین با مامانم حرف میزد . چشمای قهوه ای که همه ی دردای جهان توش معلوم بود، موی زیتونیش که تا شونه هاش میومد و فر بود، یه بلوز بافتنی قهوه ای، با شلوار بالونی . بوی پرتقال و دارچین میداد
بدون اینکه ازم بپرسه چی میخوام، برام دو اسکوپ بستنی موزی، و برای خودش هم یه قهوه سفارش داد . اخه کی وسط پاییز بستنی میخوره ¯\_ಠ_ಠ_/¯
وقتی منتظر سفارشامون بودم، با مهربونی ازم پرسید :«چند سالته؟»
منم گفتم :«ده، ده سالمه»
- فکر نکنم منو بشناسی
+ نه ، نمیشناسمتون خانم .
- خب، من یکی از دوستای مامانتم
+ اوهوم
اصلا نمیدونستم باید چیکار کنم، چی بپرسم یا چه واکنشی داشته باشم ؛ پس فقط سکوت کردم تا سفارش هامونو بیارن .
به گمونم اون میدونست که مامان و بابای من طلاق گرفتن ولی من دوست ندارم پیش هیچکدومشون باشم، برای همین با مامانم دست به یکی کردن که تکلیفم رو مشخص کنن .
سفارش هامون که رسید ، خانومه اول قهوه ی خودش رو از روی سینی برداشت، بعدشم بستی من رو جلوم گذاشت و گفت :«من بستی های اینجا رو قبلا امتحان کردم، خیلی خوشمزهن . امیدوارم توام خوشت بیاد(لبخند) »
به زور یه لبخند تحویلش دادم و یه قاشق از بستنی گذاشتم توی دهنم . بیشتر مزه ی کیک و وانیل میداد تا موز ولی بد نبود .
یه قلپ از قهوه شو خورد و گفت:
- میخوام یه چیزی ازت بپرسم ؛ بدون دروغ جوابمو بده
+ (در حال خوردن یه قاشق دیگه از بستنی) باشه ، بپرسید خانوم.
- (نوشیدن یه قلپ دیگه از قهوه) «مامان، یا بابات؟»
... +
چشام همونطور که روی بستنی بود ، گرد شد . بازم همون سوال . سوالی که گفتن جوابش از حل کردن ده تا از سخت ترین معما های جهان سخت تر بود . احساس کردم که داخل دهنم اونقدر سرد شد که مزه ی بستنی رو نمیفهمیدم . نوک انگشتای دستم و پاهام شروع کردن به کزکز کردن و دوباره اون حس ناخوشایند سراغم اومد . هرکاری میکردم صدام از گلوم در نمیومد .
چشامو به طرفش برگردوندم و به حالت سوالی سرمو تکون دادم که فکر کنه نشنیدم، ولی درواقع یذره زمان خریدم تا خودمو جمع کنم . وقتی داشت سوالشو تکرار میکرد زود یه قاشق از بستنی تو دهنم گذاشتم و قورت دادم و خیلی محکم گفتم «هیچکدوم»
احساس کردم که یهو خیلی از جوابم شکه شد . بدون اینکه اختیارم دست خودم باشه ، شروع کردم به صحبت کردن
+ شما دوتا چرا دست از سرم ور نمیدارین؟ قبلا به مامانم گفته بودم که نمیخوام پیش مامانم یا بابام باشم، دلم اونارو نمیخواد . حتی اوناهم منو نمیخوان، من مثل یه بار اضافه روی دوششونم ؛ حتی خودشونم منو تحویل نمیگیرن
- اخه سِلا (اسم دختره) ، ببین ..(سلا پرید وسط حرفش)
+ میدونم که شماها همتون دست به یکی کردید، ولی اینو بدونید که من یکی رو نمیتونید راضی کنید ؛ یا یه پدر و مادر جدید، یا یتیمخونه .
- سلا ، ما نمیتونیم تو رو به یتیمخونه بدیم یا بدیمت به یه خونواده ی دیگه، باید پیش یکیشون باشی ، حتی میتونی هرهفته پیش یکیشون باشی
+ نمیخوام، نمیخوام . بابا اصن نمیدونه منم وجود دارم و وقتی سعی میکنم بهش نزدیک بشم پسم میزنه ، مامان مثل آشغال باهام رفتار میکنه و همیشه بچه ی دیگران رو که از صدتا مثل من بدترن رو با من مقایسه میکنه و فکر میکنه بچه ی مردم همیشه از من بهترن در حالی که برعکسه
- ولی اونا دوستت دار..
+ اگر دوستم داشتن اینجوری باهام رفتار نمیکردن ؛ الانم حرف زدن با من هیچ فرقی بین تصمیم الان و آیندم درمورد این موضوع نمیذاره .
بدون اینکه بزارم حرف بزنه، بلند شدم و به سمت در خروجی رفتم
کنار در خروجی بودم که یه لحظه مکث کردم و دیدم که اون خانومه که چند دقیقه پیش داشت نظرمو عوض میکرد ، سرش رو بین دوتا دستاش گذاشته و به دستمال کاغذی روی میز خیره شده .
برای اینکه اجازه ندم احساساتم وارد ماجرا بشن ، زود از اونجا خارج شدم و دستامو که یخ زده بودن چپوندم توی جیب سویشرتم و توی پیاده رویی که پر از برگ بود به راه افتادم .
شلوار بگ پام بود و برگ ها رو با خودش میاورد ولی با وجود اینکه همیشه رو مخم راه میرفت اینبار کوچک ترین توجهی بهش نکردم
اصلا نمیدونستم که کجا دارم میرم یا چیکار دارم میکنم ، فقط پاهام داشتن من رو دورتر و دورتر میکردن . گذاشتم پاهام کرجا که میخوان قدم بذارن و منو همونجوری ببرن ..
چه داستان چرتی🙏💔
دوستاننن هیچ چیز توی این داستان واقعی نیست حتی سن دختره حتی خود داستان همشون ترشحات ذهنمه که نمیدونستم کجا بریزم
همینجوری به ذهنم اومد نوشتم :D
عام ادامه نداره و کپی شاید آزاد باشه که خودتون برید هرجور که خواستید ادامه بدید...
مرثی که خوندید 👺👉
بدون اینکه ازم بپرسه چی میخوام، برام دو اسکوپ بستنی موزی، و برای خودش هم یه قهوه سفارش داد . اخه کی وسط پاییز بستنی میخوره ¯\_ಠ_ಠ_/¯
وقتی منتظر سفارشامون بودم، با مهربونی ازم پرسید :«چند سالته؟»
منم گفتم :«ده، ده سالمه»
- فکر نکنم منو بشناسی
+ نه ، نمیشناسمتون خانم .
- خب، من یکی از دوستای مامانتم
+ اوهوم
اصلا نمیدونستم باید چیکار کنم، چی بپرسم یا چه واکنشی داشته باشم ؛ پس فقط سکوت کردم تا سفارش هامونو بیارن .
به گمونم اون میدونست که مامان و بابای من طلاق گرفتن ولی من دوست ندارم پیش هیچکدومشون باشم، برای همین با مامانم دست به یکی کردن که تکلیفم رو مشخص کنن .
سفارش هامون که رسید ، خانومه اول قهوه ی خودش رو از روی سینی برداشت، بعدشم بستی من رو جلوم گذاشت و گفت :«من بستی های اینجا رو قبلا امتحان کردم، خیلی خوشمزهن . امیدوارم توام خوشت بیاد(لبخند) »
به زور یه لبخند تحویلش دادم و یه قاشق از بستنی گذاشتم توی دهنم . بیشتر مزه ی کیک و وانیل میداد تا موز ولی بد نبود .
یه قلپ از قهوه شو خورد و گفت:
- میخوام یه چیزی ازت بپرسم ؛ بدون دروغ جوابمو بده
+ (در حال خوردن یه قاشق دیگه از بستنی) باشه ، بپرسید خانوم.
- (نوشیدن یه قلپ دیگه از قهوه) «مامان، یا بابات؟»
... +
چشام همونطور که روی بستنی بود ، گرد شد . بازم همون سوال . سوالی که گفتن جوابش از حل کردن ده تا از سخت ترین معما های جهان سخت تر بود . احساس کردم که داخل دهنم اونقدر سرد شد که مزه ی بستنی رو نمیفهمیدم . نوک انگشتای دستم و پاهام شروع کردن به کزکز کردن و دوباره اون حس ناخوشایند سراغم اومد . هرکاری میکردم صدام از گلوم در نمیومد .
چشامو به طرفش برگردوندم و به حالت سوالی سرمو تکون دادم که فکر کنه نشنیدم، ولی درواقع یذره زمان خریدم تا خودمو جمع کنم . وقتی داشت سوالشو تکرار میکرد زود یه قاشق از بستنی تو دهنم گذاشتم و قورت دادم و خیلی محکم گفتم «هیچکدوم»
احساس کردم که یهو خیلی از جوابم شکه شد . بدون اینکه اختیارم دست خودم باشه ، شروع کردم به صحبت کردن
+ شما دوتا چرا دست از سرم ور نمیدارین؟ قبلا به مامانم گفته بودم که نمیخوام پیش مامانم یا بابام باشم، دلم اونارو نمیخواد . حتی اوناهم منو نمیخوان، من مثل یه بار اضافه روی دوششونم ؛ حتی خودشونم منو تحویل نمیگیرن
- اخه سِلا (اسم دختره) ، ببین ..(سلا پرید وسط حرفش)
+ میدونم که شماها همتون دست به یکی کردید، ولی اینو بدونید که من یکی رو نمیتونید راضی کنید ؛ یا یه پدر و مادر جدید، یا یتیمخونه .
- سلا ، ما نمیتونیم تو رو به یتیمخونه بدیم یا بدیمت به یه خونواده ی دیگه، باید پیش یکیشون باشی ، حتی میتونی هرهفته پیش یکیشون باشی
+ نمیخوام، نمیخوام . بابا اصن نمیدونه منم وجود دارم و وقتی سعی میکنم بهش نزدیک بشم پسم میزنه ، مامان مثل آشغال باهام رفتار میکنه و همیشه بچه ی دیگران رو که از صدتا مثل من بدترن رو با من مقایسه میکنه و فکر میکنه بچه ی مردم همیشه از من بهترن در حالی که برعکسه
- ولی اونا دوستت دار..
+ اگر دوستم داشتن اینجوری باهام رفتار نمیکردن ؛ الانم حرف زدن با من هیچ فرقی بین تصمیم الان و آیندم درمورد این موضوع نمیذاره .
بدون اینکه بزارم حرف بزنه، بلند شدم و به سمت در خروجی رفتم
کنار در خروجی بودم که یه لحظه مکث کردم و دیدم که اون خانومه که چند دقیقه پیش داشت نظرمو عوض میکرد ، سرش رو بین دوتا دستاش گذاشته و به دستمال کاغذی روی میز خیره شده .
برای اینکه اجازه ندم احساساتم وارد ماجرا بشن ، زود از اونجا خارج شدم و دستامو که یخ زده بودن چپوندم توی جیب سویشرتم و توی پیاده رویی که پر از برگ بود به راه افتادم .
شلوار بگ پام بود و برگ ها رو با خودش میاورد ولی با وجود اینکه همیشه رو مخم راه میرفت اینبار کوچک ترین توجهی بهش نکردم
اصلا نمیدونستم که کجا دارم میرم یا چیکار دارم میکنم ، فقط پاهام داشتن من رو دورتر و دورتر میکردن . گذاشتم پاهام کرجا که میخوان قدم بذارن و منو همونجوری ببرن ..
چه داستان چرتی🙏💔
دوستاننن هیچ چیز توی این داستان واقعی نیست حتی سن دختره حتی خود داستان همشون ترشحات ذهنمه که نمیدونستم کجا بریزم
همینجوری به ذهنم اومد نوشتم :D
عام ادامه نداره و کپی شاید آزاد باشه که خودتون برید هرجور که خواستید ادامه بدید...
مرثی که خوندید 👺👉
- ۲۹۷
- ۱۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط