{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

اعتماد عشق [ پارت 3 ]

۲روز بعد
از زبان مریلین:
عمو هو بهم گفته بود بی خبر و تنهایی از خونه بیرون نرم ولی ۲ روزه حالم گرفت اینقدر نشستم تو خونه...کارت های اعتباریم پره پول بودن پس تا می‌خوام میتونم خرج کنم یکم لباسهای باحال بخرم واسه خودم...
کلی چیز خریدم لباس خریدم وسایل سفید فانتزی برای اینکه تو اتاقم دکوری بزارم خریدم کلا حال کردم همش حس میکردم یکی تعقیبم می‌کنه شاید فقط یه حس چرت بود اما از موقعی که اومدم بیرون این رو متوجه شدم عمو هو گفته مراقب باشم پس بعید نیست کسی دنبالم باشه قدم هام رو تند کردم به سمتی من اینجا رو خوب نمی‌شناسم اینقدر رفتم که از یه کوچه بن بست سر درآوردم هوا کم کم داشت تاریک میشد... برگشتم که با ۵ تا آدم سیاه پوش مواجه شدم چتری های روی پیشونیم از عرقی که بخاطر ترس بود چسبیده بودن به پیشونیم اما اصلا بروز نمی‌دادم..
خواستم از کنارشون رد بشم که یکیشون بازوم رو گرفت

فرد : شما باید با ما بیاین


+ دستم رو ول کن شما کی هستید؟

بدون حرفی کِشون کِشون بردنم سمت ماشین سیاه بزرگی که وایستاده بود هرچقدر تقلا کردم جواب نداد...

۳ تا از نگهبانا جلوم نشستن ۲ تای دیگه هم کنارم


+ منو کجا می برین ؟ کی هستین ؟

انگار نه انگار که من حرف میزنم هیچکس حتی یه تکون کوچولو هم نخورد.
بعده چند دقیقه ماشین وایستاد..دستم رو گرفتن که پیادم کنن اما مغرورانه گفتم :

+خودم پیاده میشم

اصلا حتی به اینکه خودمو کوچیک کنم هم فکر نمی‌کردم نمی‌خواستم طوری رفتار کنم که سن کمی که دارم مشخص بشه اما من خیلی شیطونیا دارم
یه عمارت که چه عرض کنم بزرگ و زیبا بود تا الان فکر میکردم فقط عمارت پدره من زیبا و خاص هست اما مثل اینکه این یکی قشنگ تره...
نگهبان آروم هولم داد تا به داخل عمارت پا بزارم حس میکردم اگر برم داخل چیزای قشنگی برام در راه نیست.
نفس عمیقی کشیدم و رفتم داخل واووو داخلش هم مثل بیرونش قشنگه...
برگشتم سمت نگهبان هایی که پشتم بودن


+ من برای چی اینجام چرا کسی جوابم رو نمی‌ده

صدایی از پشتم اومد که گفت :

فرد : من جوابت رو میدم


نگهبان هایی که جلوم بودن صاف وایستادن و باهم گفتن رییس...
جانم رییس ؟ من که شجاعتم از سر و کولم بالا می‌رفت دلم نمی‌خواست با این آدمی که پشتم بود روبه رو بشم ولی خب چاره‌ای نداشتم...
برگشتم سمتش...یه مرد خوش هیکل و قیافه اما مغرور این چیزا رو من اثر نداشتم
زل زدم تو چشماش

فرد : کیم مریلین درسته ؟


+ بفرما خودمم


فرد: تو چند روز مهمون ما می مونی

+ چه غلطا تو چی فکر کردی اصلا کی هستی ؟

فرد : حالا که میخوای بدونی میگم مین هو هستم..

مین هو دیگه کیه ؟ دوست داشتم بگم مین هو کدوم خریه ولی باید مودب باشم

+ خب جناب مین هو نه من تورو میشناسم نه تو منو بهتره دست از سرم برداری برگشتم برم که نگهبانا جلوم ظاهر شدن سره جام میخکوب شدم

صدای خندش رو مخ بود

مین هو : من نمیزارم کیم مریلین به همین راحتی پاش رو از اینجا بزاره بیرون..


برگشتم سمتش میدونستم بازی برای منم دیگه شروع شده پس باید نم پس ندم

+چی میخوای ؟


مین هو : امضات رو می‌خوام..

+ کدوم امضا.. میخوای چیکار امضای منو به چه دردت میخوره؟


مین هو : ای خدا یعنی تو نمیدونی خودتو نزن به اون راه نخوای کاری که میگم رو انجام بدی با زور ازت میگیرمش گرفتی ؟


نترس مریلین نترس تو با شجاعت پات رو گذاشتی توی این کشور پس نباید به همین زودیا جا بزنی

+ من نه به تو نه به کسه دیگه ای امضا نمیدم حالا هرکاری میخوای بکن

خودمم از لحن حرف زدن محکمم خوشم اومد


مین هو : خیلی خب از یه راه دیگه وارد میشم

به نگهبان ها اشاره کرد و گفت : ببرینش

#تابع_قوانین_ویسگون
دیدگاه ها (۱)

اعتماد عشق [ پارت ۴ ]

اعتماد عشق [ پارت ۵ ]

اعتماد عشق [ پارت ۲ ]

اعتماد عشق [ پارت ۱ ]

اعتماد عشق [ پارت ۱۶ ]

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط