{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

اعتماد عشق [ پارت ۱۶ ]

لی یان منو بیشتر پشتش کشید

لی یان : به مریلین نزدیک نشین

جونگ کوک همون‌طور که بهم نگاه میکرد گفت :

- مثل اینکه نگفته که زنه منه کجای قانون گفته میتونه از شوهرش فرار کنه ها ؟ کی همچین چیزی گفته؟

حس میکردم یه دیوونه که هر لحظه میتونه هجوم بیاره سمتمون داره میاد جلو بلافاصله دست لی یان رو ول کردم با تمام قدرت از پله ها رفتم بالا صدای قدم هاشون رو پشتم می شنیدم...رفتم و خودمو رسوندم به بالکن بزرگی که تو اتاق خواب پدر و مادرم بود...

بالکن که نه من بهش میگفتم پرتگاه
رفتم لبه دیوار این آخرین راه بود ؟ زندگیم چرا باید اینطوری تموم میشد...

همشون جلوم بودن جونگ کوک یه قدم اومد جلو

+ نیا.. قسم میخورم خودمو میندازم پایین [ داد [

آروم دستش رو سمتم دراز کرد

- مریلین بیا پایین

بیشتر رفتم سمت لبه

جانگ شین : مریلین خواهش میکنم خیلی خطرناکه

هق هق زنان گریه میکردم نفسم اگر می‌رفت چی به عمو هو نگاه کردم

+ این بود قولی..که به بابام دادی..چرا ؟ چرا ؟ منو بدی دست عوضی ها آره..عمو هو جوابم رو بده [ داد و گریه ]

عمو هو : مریلین جان عزیزم اول بیا پایین بعد حرف می‌زنیم

تموم صورتم خیس بود انگار هرچی آب تو چشمام بود رو خالی کرده بودم

+ چرا؟چرا جونم براتون مهمه چون اون اموال لعنتی رو ازم بگیرید آره؟

تهیونگ : مریلین بیا پایین خب ؟

یه قدم دیگه عقب رفتم یک قدم بر میداشتم باید به مرگ سلام میکردم

جونگ کوک سمتم قدم برمیداشت

+ نیا..نیا لعنتی..آه..

سرفه کردم از نفس افتادم زانو هام تحلیل رفتن و چشمام رو به سیاهی..

وقتی تعادلم رو از دست داد فقط صدای جیغ لی یان رو شنیدم اما دستم کشیده شد و بعد دیگه چیزی یادم نیست...

از زبان جونگ کوک:
داشت حرف میزد که یهو به سلفه افتاد بعدش از هوش رفت داشت میفتاد پایین که دستش رو گرفتم و کشیدمش سمت خودم سینم رو براش تکیه گاه کردم انگار از فشار زیاد بیهوش شده بود به صورتش که رنگ پریده بود زل زدم موهاش رو از جلوی صورتش کنار دادم این همون صورتی نبود که فقط به شیطونی فکر میکرد برآید استایل بغلش کردم که سینم تیر کشید دردش مهم نبود فقط الان این دختر برام مهمه

تهیونگ : جونگ کوک زخمت...

به سینم اشاره کرد که چشمم به لکه خون روی لباسم افتاد بدونه توجه بهشون از پله ها مریلین رو بردم پایین و برگشتیم عمارت، مریلین رو بردم به اتاق خودم

- تهیونگ زود باش... حالش خوبه؟ [ نگران ]

تهیونگ : قرص هاشو نخورد، و بخاطر فشار عصبی اینجوری شد حالش خوب نیست بهش سرم میزنم ...

تمام مدت مریلین رو توی بلغم نگه داشته‌ بودم بدنش سرد بود تهیونگ سرم رو زد و رفت تمام مدت نخوابیدم همش نگرانش بودم

[ صبح ]

از زبان مریلین : سرم درد میکرد... چشمام رو باز کردم تار می‌دیدم اینجا کجاست؟
وقتی کامل هوشیار شدم دیدم نه هنوز زندگی نحسم ادامه داره.. اینجا اتاقم توی عمارت جونگ کوک اشک از گوشه چشمم پایین چکید..سِرُم دستم رو با فشار جدا کردم که روی دستم کبود شد و خونش زد بالا

از تخت اومدم پایین سمت در قدم برداشتم همش سرم گیج می‌رفت اما خودمو رسوندم به در دستگیره رو کشیدم اما باز نشد یعنی چی؟
چند بار کشیدم که قفلش باز شد و هیکل جونگ کوک جلوم ظاهر شد تهیونگ هم پشتش بود
تهیونگ زودتر اومد تو دستم رو گرفت

تهیونگ : چیکار کردی با خودت دختر

نگاهم هنوز به قیافه اعصبی جونگ کوک بود

#تابع_قوانین_ویسگون
دیدگاه ها (۵)

اعتماد عشق [ پارت ۱۷ ]

باتوم توی روبیکا فیک میزاره

اعتماد عشق [ پارت ۱۵ ]

اعتماد عشق [ پارت ۱۴ ]

اعتماد عشق [ پارت ۲ ]

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط