جیمیناون کی بود
#۲۰
جیمین:"اون کی بود؟"
هانا:"کی؟"
جیمین کمی فکش منقبض و سفت شد و کمی دست هاش رو مشت کرد و این کار از چشم هانا دور نموند و انگار نگران بود.
جیمین با عصبانیت و کمی حسادت در وجودش به زمین خیره شده بود و از اینور هم هانا منتظر جواب جیمین بود که چه کسی زنگ زده بود.
و همینطور هانا کنجکاو بود، ولی جیمین هنوز توی سکوت بود و حرفی نمیزد، یه نیم نگاهی به هانا نگاه کرد ولی دوباره به زمین خیره شد.
هانا:"هنوز نمیخوای بگی؟"
جیمین:"امروز صبح..."
هانا:"خب؟"
جیمین:"یکی زنگ زد به گوشیت..."
هانا:"کی؟"
جیمین:"اون..."
جیمین دوباره سکوت کرد و مشت هاش بیشتر محکم شدن و هانا وقتی سکوت جیمین رو دید دیگه خیلی بی صبر شد و به جیمین با نگرانی نگاه میکرد.
هانا:"جیمین نمیخوای بگی؟"
جیمین:"نمیدونم کی بود ولی..."
هانا:" ولی چی جیمین؟"
سکوت جیمین هانا رو دیوونه کرده بود همینطور حرف های نصف و نیمه جیمین، ولی جیمین هنوز قادر به بیان کردن حرفاش نبود و همینطور مطمئن هم نبود.
هانا:"آخه چرا نمیگی؟!"
جیمین:"هانا..."
هانا:"جیمین دق کردم دیگه، بگو!"
جیمین:"نمیدونم بهم گفت دوست صمیمیته، تو هم سیوش کرده بودی (best bro)!!!!"
هانا:"آروم باش"
جیمین:"چجوری آروم باشم وقتی یه دوست صمیمی پسر داری؟! هاااا؟!!!!
هانا:"عههههه! چرا اینجوری میکنی؟! اون دوست بچگیمه!"
جیمین:"برام مهم نیست، اون یه پسره!"
هانا:"خب مگه چی میشه؟"
جیمین:"چی نمیشه؟!"
هانا:"جیمین بس کن!"
جیمین:"اگه بس نکنم میخوای چیکار کنی؟!"
هانا:"جیمین خفه شووو!"
جیمین با داد هانا یه سیلی محکم به گونش زد که باعث شد هر دو توی شوک رفتن دست جیمین افتاد و دهنش باز موند.
میخواست حرف بزنه ولی نمیدونست چی بگه و فقط دهنش باز و بسته میشد و دستاشو میلرزید ولی هانا هنوز توی شوک بود.
بچه ها عیده و زیاد وقت نمیکنم امروز یا شاید فردا یا شاید هم امشب بزارم، مرسی عشقام، این پارت و پارت بعد شرط نداره بخاطر عید ولی پارت ۲۲ شرط داره عشقام.❤️✨️
جیمین:"اون کی بود؟"
هانا:"کی؟"
جیمین کمی فکش منقبض و سفت شد و کمی دست هاش رو مشت کرد و این کار از چشم هانا دور نموند و انگار نگران بود.
جیمین با عصبانیت و کمی حسادت در وجودش به زمین خیره شده بود و از اینور هم هانا منتظر جواب جیمین بود که چه کسی زنگ زده بود.
و همینطور هانا کنجکاو بود، ولی جیمین هنوز توی سکوت بود و حرفی نمیزد، یه نیم نگاهی به هانا نگاه کرد ولی دوباره به زمین خیره شد.
هانا:"هنوز نمیخوای بگی؟"
جیمین:"امروز صبح..."
هانا:"خب؟"
جیمین:"یکی زنگ زد به گوشیت..."
هانا:"کی؟"
جیمین:"اون..."
جیمین دوباره سکوت کرد و مشت هاش بیشتر محکم شدن و هانا وقتی سکوت جیمین رو دید دیگه خیلی بی صبر شد و به جیمین با نگرانی نگاه میکرد.
هانا:"جیمین نمیخوای بگی؟"
جیمین:"نمیدونم کی بود ولی..."
هانا:" ولی چی جیمین؟"
سکوت جیمین هانا رو دیوونه کرده بود همینطور حرف های نصف و نیمه جیمین، ولی جیمین هنوز قادر به بیان کردن حرفاش نبود و همینطور مطمئن هم نبود.
هانا:"آخه چرا نمیگی؟!"
جیمین:"هانا..."
هانا:"جیمین دق کردم دیگه، بگو!"
جیمین:"نمیدونم بهم گفت دوست صمیمیته، تو هم سیوش کرده بودی (best bro)!!!!"
هانا:"آروم باش"
جیمین:"چجوری آروم باشم وقتی یه دوست صمیمی پسر داری؟! هاااا؟!!!!
هانا:"عههههه! چرا اینجوری میکنی؟! اون دوست بچگیمه!"
جیمین:"برام مهم نیست، اون یه پسره!"
هانا:"خب مگه چی میشه؟"
جیمین:"چی نمیشه؟!"
هانا:"جیمین بس کن!"
جیمین:"اگه بس نکنم میخوای چیکار کنی؟!"
هانا:"جیمین خفه شووو!"
جیمین با داد هانا یه سیلی محکم به گونش زد که باعث شد هر دو توی شوک رفتن دست جیمین افتاد و دهنش باز موند.
میخواست حرف بزنه ولی نمیدونست چی بگه و فقط دهنش باز و بسته میشد و دستاشو میلرزید ولی هانا هنوز توی شوک بود.
بچه ها عیده و زیاد وقت نمیکنم امروز یا شاید فردا یا شاید هم امشب بزارم، مرسی عشقام، این پارت و پارت بعد شرط نداره بخاطر عید ولی پارت ۲۲ شرط داره عشقام.❤️✨️
- ۱۶.۵k
- ۰۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط