{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

که یکهو هانا دست جینا رو توی هوا گرفت و مچ دستش رو محکم ...

#۱۹

که یکهو هانا دست جینا رو توی هوا گرفت و مچ دستش رو محکم فشار داد که باعث شد جینا یک ناله کوچولو از درد بکنه، و هانا با چشمای سرد بهش خیره شد‌.


هانا:"تو حتی اگه بخوای هم نمیتونی منو بزنی"
جینا:"تو‌.."
هانا:"من چی؟ تو فکر کردی من از اون دخترام که میزارم با شوهرم بخوابی؟نه من اصلا از اون دوستات نیستم"
جینا:"تو یه..."
جیمین:"اون چیه؟"
جینا:"جیمین...م‌...من"
جیمین:"خفه شو، صد دفعه گفتم به هانا احترام بزار، گفتم نگفتم؟"
جینا:"آخه..."
جیمین:"آخه نداره، همین الان گمشو برو بیرون"
جینا:"جیمین..."
جیمین:"گمشووووو!!!!!"


جینا از داد جیمین ترسید و کمی ایستاد ولی بعد در اتاق رو باز کرد و رفت بیرون و رفتنی یه نگاه به جیمین کرد و در رو محکم بست و رفت.


جیمین:"بازم متاسفم"
هانا:"مشکلی نیست."
جیمین:"همیشه همینو میگی"
هانا:"خب چی میتونم بگم الان؟"
جیمین:"خب چرا مثل دخترای دیگه غر نمیزنی؟"
هانا:"مگه اسکلم؟"
جیمین:"چرا؟"
هانا:"چون چرا باید مثل بچه ۲ ساله غر بزنم؟"
جیمین:'چون دختری"
هانا:"چه ربطی داره؟"
جیمین:"خیلی ربط داره، همه دخترا غر میزنن"
هانا:"سر چیزای مهم"
جیمین:"این موضوع مهم نبود؟!"
هانا:"چرا باید سر یه هرزه غر بزنم؟"
جیمین:"منطقی بود"


جیمین یاد تماس صبح افتاد و چهرش درهم رفت و تصمیم گرفت یکم از هانا دور بمونه و کمی باهاش سرد برخورد کنه.


جیمین بدون هیچ حرفی در رو باز کرد و دستش هانا رو گرفت و بهم دیگه به سمت میز ناهارخوری رفتن و جیمین نشست و وقتی هانا خواست بشینه...


جینا:"اونجا جای منه"
جیمین:"کنار من جای هاناست"
جینا:'اما..."
جیمین:"هانا بشین"


هانا نشست کنار جیمین و جیمین برای هانا غذا کشید و هرچیزی که نیاز داشت بهش میداد که یکهو صبر مادر جیمین تموم شد ‌قاشقش رو به میر کوبید.

م.ج:"جیمین این بی احترامی!"
جیمین:"چه بی احترامی؟"
م.ج:"جلوی ما داری به زنت میرسی؟"
جیمین:"به زنم نرسم پس به کی برسم؟"
م.ج:"به مهمون ها به دختر خالت"
جیمین:"مادرت بس کن"


جیمین خیلی ریلکس به کارش ادامه داد و وقتی غذا تموم شد بلند شد و دست هانا رو گرفت و هانا هم بلند شد همه داشتن بهشون نگاه میکردن.


جیمین:" دو سه روز دیگه عروسیه بهتر منو هانا تنها باشیم پس امشب منو هانا میریم ویلای من"
ب.ج:" حتما پسرم، خوش بگذره"
م.ج:"یعنی چی؟ مثلا ما مهمون داریم!"
ب.ج:" آروم باش، اونا تازه زوجن بزار راحت باشن"
م‌.ج:"اما..."
ب.ج:"برید پسرم، کلید ویلا توی کت مشکی منه"
جیمین:"ممنون پدر، خدافط"


جیمین به سمت اتاق رفت و شروع به جمع کردن وسایل خودش و هانا کرد، وقتی چمدون هارو تموم کرد رفت سمت کاش و پوشید و پالتو هانا رو هم بهش داد.


بعد از اینکه هانا پالتو رو پوشید دست هانا رو گرفت و به سمت پایین کشوند و کلید ویلا رو از جیب پدرش برداشت و بعد از خدافظی به سمت ماشینش رفت.


بعد از نیم ساعت رسیدن ویلا، راه خیلی طولانی بود و جیمین خسته شده بود پس هانا برای حمل چمدون ها به جیمین کمک کرد حتی با اعتراضات جیمین.


به محض اینکه رفتن داخل اتاق جیمین روی تخت دراز کشید و هانا رو کشید توی بغلش و موهاش رو بو کرد و آغوشش رو تنگ تر کرد .


جیمین:"اون کی بود؟!"

...............


شرایط
لایک :۲۶❤️
کامنت:۲۶💌
دیدگاه ها (۴۶)

سلاااااااام ببخشید پارت دیر گذاشتم خداوکیلی سرم داشت میترکید...

#۲۰جیمین:"اون کی بود؟"هانا:"کی؟"جیمین کمی فکش منقبض و سفت شد...

یکیتون درخواست داشت که عکس از جیمین بزارم

۸#۱۳جیمین همونطوری لبای هانا رو تسخیر کرده بودو ازطعم شیرین ...

#۱۸که یکهو جینا اومد تو اتاق و دوباره با خشم و حسادت توی چشم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط