{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

با نفرت دوستت دارم I love you with hatred

با نفرت دوستت دارم_ I love you with hatred

روز های بارونی قشنگن ولی من به یه چیز قشنگترین برای داشتن یه زندگی بهتر نیاز دارم...
«آیووری! بیا پایین صبحانه بخور نمی‌خوای که دیر کنی مگه نه؟» با شنیدن صدای مادرم از دنیای خودم بیرون اومدم و قبل از اینکه برم پایین عکس بابا رو برداشتم و بوسیدمش «دلم برات تنگ شده بابا».
بوی پنکیک های خوشمزه مامان کل فضای آشپزخونه رو پیچیده بود « مامان من چند بار بهت گفتم که رژیم نمیتونم اینا رو بخورم» مامانم بهم چشم غره ای رفت و منم خندیدم ولی باز هم نتونستم ازش دست بکشم و پنکیاکا رو خوردم.
چکمه های آبی رنگم رو پوشیدم و بدون چتر از خونه خارج شدم می‌تونستم هنوز صدای مامانم که میگه چترتو ببر سرنا میخوری رو بشنوم ولی برام مهم نبود. مدرسه ی جدید، دوستای جدید، معلم های جدید، بدترین بخش مدرسه ی جدید همینه. با وارد شدن به حیاط مدرسه بچه هایی که بهم چپ چپ نگاه میکردن رو دیدم. چشونه؟
در دفتر مدیر رو در زدم «جناب؟ اجازه دارم بیام داخل؟» آقای مدیر جواب داد «بفرمایید».
بعد از دیدن من لبخندی زد و گفت «دانش آموز جدید! بفرما! بیا بشین!» روی صندلی جلوی میزش نشستم. «خب تو آیوی هستی؟ درسته؟»......«آیووری....آقا». قبل از اینکه مدیر جواب بده یهو ناظم مدرسه با یک پسر وارد دفتر شد «جناب آقای مدیر پدر و مادر بچه های مدرسه و مخصوصا دانیال خیلی عصبانی هستند به خاطر ایشون!» ناظم مدرسه نگاه چپی به پسر کنارش کرد «آب یخ ریخت روی یکی از بچه ها، به دخترا اسپنک میزنه؛ شورت پسرا رو پایین می‌کشه. دیگه واقعا لازمه بگم؟!» درحالی که ناظرم داشت با مدیر کل کل میکرد دیدم که پسره داره فرار می‌کنه «هی کجا میری؟» پسره بهم چشم غره رفت و رفت بیرون...چه بی ادب. هنوز نفهمیدم چرا پسره رو اخراج نمیکنن ولی برام زیاد مهم نبود. زنگ خورد مدیر بهم برنامه رو داد، رفتم سمت کندم تا چیز میز هام رو بچینم «آیووری؟ درسته؟» با دیدن یه پسر کیوت سرمو تکون دادم، ادامه داد: «آقای لی بهم گفتش که میتونم همراهیت کنم اگه اشکال نداره» منم که محو زیباییش شده بودم به خودم اومدم «اوه اوه آره ببخشید حواسم نبود»
-من دانیالم- یهو یه توپ از پشت خورد تو سرش وقتی پشت سرش رو نگاه کردم..همون پسره بود! همونی که بهم چشم غره رفت! دانیال رو کجا شنیدم؟ همونی که توسط این اسکل تنبیه و اذیت میشد!
-جونگکوک من رو ببخش من کاری-
همون پسره فکر کنم اسمش جونگکوک بود یقه ی دانیال رو گرفت و چسبوندس به دیوار «چند بار بهت گفتم که تکالیفم رو انجام بده؟؟ ها؟!» عربده میکشید، انقرر هم بلند بود داشتم کر میشدم.
+به تو چه، خودت تکلیفتو انجام بده...
با این جمله ای که گفتم هم خود جونگکوک هم دوستاس برگشتن سمت من و با تعجب بهم نگاه کردن...
«این بچه فسقلی رو نگاه!!» بعد همشون از جمله جونگکوک شروع به خندیدن کردن، بعد از یه قرن خندیدن جونگکوک آروم اومد سمتم و با نگاه های وحشتناکش بدر گوشم زمزمه کرد «سرت تو کار خودت باشه بچه فسقلی...وگرنه زندگی رو برات از جهنم بهتر میکنم» بعد درست از کنارم رد شد، یه لحظه احساس کردم بین مرگ و زندگی دارم مرگ رو انتخاب میکنم....دانیال اومد سمتم..«حالت خوبه؟ ببینم تو اصلا نباید بری سمت-» قبل از اینکه حرفش رو تموم کنه دستش رو گرفتم...می‌تونستم متوجه قرمز شدن لپ هاش بشم «آیووری-»
+هیچی نگو...
بعد با خودم به سمت کلاسمون بردم....

________________________________

I love you_ازت متنفرم
I hate you_دوستت دارم
دیدگاه ها (۰)

وقتی عضو هشتم BTS

وقتی داشتی میرفتی مدرسه که ترقه برداشتی و انداختی جلوی پای پ...

I belong to that boy.

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط