{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

هیچ‌چیز، هیچ‌چیز اهمیت نداشت و من خوب می‌دانستم چرا، او ه

هیچ‌چیز، هیچ‌چیز اهمیت نداشت و من خوب می‌دانستم چرا، او هم می‌دانست چرا. در تمام این زندگیِ پوچی که سر کرده بودم، از آن تهِ تهِ آینده‌ام، از آن سر سال‌هایی که هنوز نیامده بودند، همیشه یک نَفَس تیره به‌طرفم می‌آمد، نَفَس تیره‌ای که سر راهش هر چیزی را که آن موقع به من وعده می‌دادند بی‌تفاوت می‌کرد، وعده‌هایی برای سال‌هایی که هیچ واقعی‌تر از سال‌هایی نبودند که همین حالا زندگی‌شان می‌کردم.
دیدگاه ها (۰)

عزیزی میگفت جای گیاهِ بامبو را که عوض کنی دیگر رشد نمیکند؛‏پ...

بهش بگو همش تو فکرشی؛ دنیا دو روزه.

تو را جانم صدا کردم ولیکن برتر از جانی؛مگر جان بی تو می ماند...

اروین یالوم می‌گه: "ضربه سختی خورده بودم و درس دشواری نیز آم...

CAPTURED IN PARIS

رمان نگاه اول در تاریکی پارت ۱۴

_____پارت⁹ نفرین کوچولو_____پدرم برگشته بود و روی مبلی نشسته...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط