_____پارت⁹ نفرین کوچولو_____
_____پارت⁹ نفرین کوچولو_____
پدرم برگشته بود و روی مبلی نشسته بود که انگار سالها فقط منتظر همین صحنه مانده بود.
بدنهی سنگین مبل از چوبی تیره ساخته شده بود؛ چوبی که زیر نور چراغ، رنگی میان قهوهایِ سوخته و سیاه داشت.
پایههای خمیدهاش محکم روی زمین فرو رفته بودند، انگار نمیخواستند ذرهای جابهجا شوند.
رویهی مخملیِ مبل، که زمانی باید نرم و باشکوه بوده باشد، حالا باوقار رد فرسودگی را به دوش میکشید؛ جاهایی از آن ساییده شده بود، درست همانجا که بدن آدمها سالها به آن تکیه داده بودند.
اما او تنها کسی نبود که روی آن مبل نشسته بود.
با دیدن شخصی که کنار پدرم نشسته بود، خشکم زد.
جکسون.
جکسون کنار پدرم نشسته بود و با او گرمِ خوشوبش بود؛ انگار سالهاست همدیگر را میشناسند.
نفس در سینهام حبس شد.
من هیچوقت جکسون را به خانوادهام معرفی نکرده بودم و هیچکس از رابطهی من و او خبر نداشت.
اما حالا او اینجا بود؛ در خانهی ما، نشسته کنار پدرم.
همان لحظه وِلیسیا از راه رسید و کنارم ایستاد.
با صدایی که سعی میکردم نلرزد، پرسیدم:
"ایشون کی هستن؟"
وِلیسیا حتی به من نگاه هم نکرد. با آرامشی عجیب گفت:
"جکسون، خواستگار مارِبلاست. پسر یکی از اشرافزادهها."
سرم گیج رفت.
من… درست شنیده بودم؟
خواستگار مارِبلا؟
نه… امکان نداشت.
حتماً اشتباهی پیش آمده بود. حتماً.
____________ادامه دارد...
پدرم برگشته بود و روی مبلی نشسته بود که انگار سالها فقط منتظر همین صحنه مانده بود.
بدنهی سنگین مبل از چوبی تیره ساخته شده بود؛ چوبی که زیر نور چراغ، رنگی میان قهوهایِ سوخته و سیاه داشت.
پایههای خمیدهاش محکم روی زمین فرو رفته بودند، انگار نمیخواستند ذرهای جابهجا شوند.
رویهی مخملیِ مبل، که زمانی باید نرم و باشکوه بوده باشد، حالا باوقار رد فرسودگی را به دوش میکشید؛ جاهایی از آن ساییده شده بود، درست همانجا که بدن آدمها سالها به آن تکیه داده بودند.
اما او تنها کسی نبود که روی آن مبل نشسته بود.
با دیدن شخصی که کنار پدرم نشسته بود، خشکم زد.
جکسون.
جکسون کنار پدرم نشسته بود و با او گرمِ خوشوبش بود؛ انگار سالهاست همدیگر را میشناسند.
نفس در سینهام حبس شد.
من هیچوقت جکسون را به خانوادهام معرفی نکرده بودم و هیچکس از رابطهی من و او خبر نداشت.
اما حالا او اینجا بود؛ در خانهی ما، نشسته کنار پدرم.
همان لحظه وِلیسیا از راه رسید و کنارم ایستاد.
با صدایی که سعی میکردم نلرزد، پرسیدم:
"ایشون کی هستن؟"
وِلیسیا حتی به من نگاه هم نکرد. با آرامشی عجیب گفت:
"جکسون، خواستگار مارِبلاست. پسر یکی از اشرافزادهها."
سرم گیج رفت.
من… درست شنیده بودم؟
خواستگار مارِبلا؟
نه… امکان نداشت.
حتماً اشتباهی پیش آمده بود. حتماً.
____________ادامه دارد...
- ۴۸۹
- ۰۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط