part 2
part 2
عادی وایساده بود.. فقط کمی متمرکز.. تا داشت فکر میکرد سریع از دستش فرار کردم و تند تند سمت اتاق میدوییدم.. اصلا هم نگاش نکردم....
( ویو کوک )
امروز وقتی از سر کار برگشتم.. منتظر جوجه کوچولوم بودم تا وقتی در رو باز کردم اولین چیز با بغلش و قیافه کیوتش که خودشو برام لوس میکرد مواجه بشم.. اما...
بر عکس همه روزا آجوما در رو باز کرد... وارد خونه شدم و با چشم دنبالش میگشتم.. تو اتاق نشیمن دیدمش نشسته بود و پاهاش و بغل کرده بود...
رفتم سمتش و محکم بغلش کردم.. دلم براش یه ذره شده بود.. تند تند بوسش میکردم و.. اون فقط نگاه میکرد.. تا خواستم لباشو ببوسم.. بدش اومد و نذاشت این کارو کنم...
عصبی شدم خیلی زیاد.. ولی فقط یکمشو بروز دادم.. تا خواستم دلیلشو بپرسم فقط گفت حوصله نداره... ولی چرا انقدر سرد.... چند ثانیه فکر کردم و سریع فهمیدم... نیشخندی زدم که سریع از دستم فرار کرد...
میدونستم یه قهر الکی و ساختگیه که فقط میخواد نازشو بکشم.. ولی تصمیم گرفتم نازشو نکشم تا واکنششو ببینم.. با اینکه خیلی دلتنگش بودم....
رفتم سمت اتاق مشترکمون... در رو باز کردم و بدون اینکه نگاش کنم سمت کمد رفتم.. کتمو دراوردم و یه تیشرت سفید پوشیدم.. تا خواستم شلوارمو درارم سریع دستشو گذاشت رو چشماش... نیشخندی زدم و شلوارمم با یه جاگر مشکی عوض کردم.. رفتم رو تخت کنارش نشستم و رفتم تو گوشیم.... فاصله گرفت و روشو برگردوند.....
( ویو ا.ت )
شب ساعت 21:00
تا الان.. جونگ کوک ذره ای اهمیت به اینکه باهاش قهرم و دارم سرد رفتار میکنم.. نداده
واقعا فشاری شدم و دارم حرص میخورم.. از اون موقع تا الان... فقط تو خونه راه میریم یا جونگکوک کارای شرکتو انجام داده و منم خوراکی میخوردم و تلویزیون نگاه میکردم... دیگه طاقت نیووردم.. مثل یه بازی (کی زودتر اعتراف میکنه) شده بود... و خب... من.. بازنده ی این بازی بودم... رفتم بیرون از اتاق خودم و کل عمارت رو دنبال جونگکوک بودم.. بالاخره تو اتاق کارش پیداش کردم... بدون اینکه در بزنم وارد شدم و اونم سریع از روی صندلیش پا شد.. محکم خودمو کوبوندم تو بغلش...
( ویو کوک )
همینطور مشغول کار بودم که در اتاق یهو باز شد و ا.ت اومد داخل.. بلند شدم که محکم پرید تو بغلم و فشارم میداد.. منم سفت گرفتمش و دستمو رو سرش گذاشتم و نازش کردم... یهو شروع کرد به هق هق... قلبم تیری کشید از این همه مظلومیتش..
+کو.. کوکی(هق هق)
_جان دلم دخترکم؟
+ببخشید..ببخشید باهات قهر بودم.. ایششش
خنده ای از ایششش آخرش کردم و ته دلم پشیمون بودم از این کارم.. که چرا ناز دختر کوچولومو نکشیدم و باعث گریه اش شدم... محکم تر خودم بغلش کردم و بعد چند دقیقه صورتشو با دستام قاب کردم و فقط به هم خیره شدیم..
عادی وایساده بود.. فقط کمی متمرکز.. تا داشت فکر میکرد سریع از دستش فرار کردم و تند تند سمت اتاق میدوییدم.. اصلا هم نگاش نکردم....
( ویو کوک )
امروز وقتی از سر کار برگشتم.. منتظر جوجه کوچولوم بودم تا وقتی در رو باز کردم اولین چیز با بغلش و قیافه کیوتش که خودشو برام لوس میکرد مواجه بشم.. اما...
بر عکس همه روزا آجوما در رو باز کرد... وارد خونه شدم و با چشم دنبالش میگشتم.. تو اتاق نشیمن دیدمش نشسته بود و پاهاش و بغل کرده بود...
رفتم سمتش و محکم بغلش کردم.. دلم براش یه ذره شده بود.. تند تند بوسش میکردم و.. اون فقط نگاه میکرد.. تا خواستم لباشو ببوسم.. بدش اومد و نذاشت این کارو کنم...
عصبی شدم خیلی زیاد.. ولی فقط یکمشو بروز دادم.. تا خواستم دلیلشو بپرسم فقط گفت حوصله نداره... ولی چرا انقدر سرد.... چند ثانیه فکر کردم و سریع فهمیدم... نیشخندی زدم که سریع از دستم فرار کرد...
میدونستم یه قهر الکی و ساختگیه که فقط میخواد نازشو بکشم.. ولی تصمیم گرفتم نازشو نکشم تا واکنششو ببینم.. با اینکه خیلی دلتنگش بودم....
رفتم سمت اتاق مشترکمون... در رو باز کردم و بدون اینکه نگاش کنم سمت کمد رفتم.. کتمو دراوردم و یه تیشرت سفید پوشیدم.. تا خواستم شلوارمو درارم سریع دستشو گذاشت رو چشماش... نیشخندی زدم و شلوارمم با یه جاگر مشکی عوض کردم.. رفتم رو تخت کنارش نشستم و رفتم تو گوشیم.... فاصله گرفت و روشو برگردوند.....
( ویو ا.ت )
شب ساعت 21:00
تا الان.. جونگ کوک ذره ای اهمیت به اینکه باهاش قهرم و دارم سرد رفتار میکنم.. نداده
واقعا فشاری شدم و دارم حرص میخورم.. از اون موقع تا الان... فقط تو خونه راه میریم یا جونگکوک کارای شرکتو انجام داده و منم خوراکی میخوردم و تلویزیون نگاه میکردم... دیگه طاقت نیووردم.. مثل یه بازی (کی زودتر اعتراف میکنه) شده بود... و خب... من.. بازنده ی این بازی بودم... رفتم بیرون از اتاق خودم و کل عمارت رو دنبال جونگکوک بودم.. بالاخره تو اتاق کارش پیداش کردم... بدون اینکه در بزنم وارد شدم و اونم سریع از روی صندلیش پا شد.. محکم خودمو کوبوندم تو بغلش...
( ویو کوک )
همینطور مشغول کار بودم که در اتاق یهو باز شد و ا.ت اومد داخل.. بلند شدم که محکم پرید تو بغلم و فشارم میداد.. منم سفت گرفتمش و دستمو رو سرش گذاشتم و نازش کردم... یهو شروع کرد به هق هق... قلبم تیری کشید از این همه مظلومیتش..
+کو.. کوکی(هق هق)
_جان دلم دخترکم؟
+ببخشید..ببخشید باهات قهر بودم.. ایششش
خنده ای از ایششش آخرش کردم و ته دلم پشیمون بودم از این کارم.. که چرا ناز دختر کوچولومو نکشیدم و باعث گریه اش شدم... محکم تر خودم بغلش کردم و بعد چند دقیقه صورتشو با دستام قاب کردم و فقط به هم خیره شدیم..
- ۸۴۴
- ۲۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط