#Gentlemans_husband
#Gentlemans_husband
#season_Third
#part_421
سرشو پایین انداختو اهی کشید
+قبرستون، خودم دلم نمیومد حتی بهش نگاه کنم.. میگفتن وضعیت خوبی نداره! بخاطر ضربه هایی که خورده.. بدن کامل تشکیل نشدش به شدت جراحت داشته.
اشکام بی صدا ریختن.
دخترم..
_تقصیر منه! نباید بی دقتی میکردم، خدا لعـ نتم کنه چرا بهت شک کردم و فرستادمت بری؟ کاش میمردم و این کا..
دست گذاشتم روی لـ باشو با دست دیگم اشکام رو پاک کرد
بهش اشاره کردم بیاد بغـلم
مرد من هم کمتر از من در.د نکشیده بود، اونم پاره تـ نشو از دست داده بودو نباید خودش رو سرزنش میکرد!
سرشو گذاشتم روی سیـ نم و موهاشو اروم نوازش کردم
+هیچ چیز تقصیر تو نیست عزیزم!
جونگکوک، میدونم خودم از خدا خیلی گله میکنم ولی ته ته دلم میدونم خدا که یچیزیو میگیره.. قطعا، مطمئن باش یه چیز بهتر هدیه میده!
بیا بخوابیم، صبح میخوام برم قبرستون دیدن دخترم.
...
سه روز گذشت..
سه روزی که خیلیم سخت گذشت!
هم من حالم بد بود و هم جونگکوک..
ولی این چیزی نبود که ما میخواستیم، ما میخواستیم بعد اینکه حرفایی که روی دلمون سنگینی میکردن رو زدیم بگردیم به زندگی خوب و قشنگ قبلیمون.
اون کثاــــفت، خو.دکشی کرده بود.
این خبر جونگکوک رو ناراحت و منو خوشحال کرد.
جونگکوک کله خرا.ب میخواست بلایی که سر هوسوک و اون سهتا اورده بود رو هم سر اون هم بیاره..
ولی من میدونستم یه بلای بدتری سرشون میاد.
امروز قول داده بودم بشم لیلی همیشگی.
یهو نمیشد برای همین روزی که داشتم از قبرستون برمیگشتم قسم خوردم که این تلخی های گذشته رو همونجا خاک کنم و بیام بیرون.
جواب دادو کم کم روحیهام بهتر شدو الان نقطه مهم زندگیم، شوهرم و خانوادهام و از همه مهم تر خدام بود.
+خوبم بابا چه اتفاقی توی این بیست دقیقه برام میوفته بنظرت عزیزم؟ نمیخواد الکی نگران باشی، اومدی از بیرون غذا نگیریا..
_باشه پس من برم به کارا برسم، تا یک ساعت دیگه میام.. خدافظ فسقلی
خدافظی کردم و گوشیو قطع کردم.
به زور فرستادمش بره بیرون و به شرکت سر بزنه و از لحظه ای که رفته هر بیست دقیقه یکبار زنگ میزنه حالمو میپرسه.
نگرانیش برام شیرین بود
امشب برای اینکه به جونگکوک نشون بدم دیگه نیاز نیست اینقدر استرس حال منو داشته باشه یکسری برنامه داشتم و پختن غذای برنجو... یکی از این برنامه ها بود.
وارد اتاقم شدم
یه دوش یک ربعی گرفتم و بعد شروع کردم به سشوار کشیدن موهام.
مثل همیشه گوجه ای بالای سرم بستمشون، یه شلوارک پارچه ای کوتاه قرمز همراه یه تاپ کوتاه مشکی هم پوشیدم.
با زدن عطر همیشگیم از اتاق خارج شدم.
نگاهی به صفحه گوشیم انداختم و پیام جونگکوک رو خوندم.
_دارم میام، ترافیک نباشه نیم ساعت دیگه خونم.
جوری که انگار منو میبینه سری تکون دادم.
ظرف هایی که برای پختن غذا کثیف شده بودن رو شستم..
خشکشون کردم و سرجاشون گذاشتم.
همین کار ده دقیقه طول کشید.
بلند شدم و شروع کردم به درست کردن یه آبآلبالو خنک برای جونگکوک که از راه میرسه خستگیش در بره.
بعد درست کردن ابمیوه، غذاهارو گذاشتم گرم بشه که وقتی خواست بخوره معطل نشه، مطمئنم امروز خیلی خسته شده چون کارای عقب مونده زیادی داشت که انجام نداده بود.
زنگ در به صدا در اومد، جونگکوک کلید داشت و برام جای تعجب بود که چرا درو زد؟
یه نگاه از تو سو...راخ در به صورت منتظرش انداختم، لبخندم ناخدا گاه افتاد روی لبم.
درو باز کردمو با رویی باز ازش استقبال کردم
350 لایک
130 بازنشر
#season_Third
#part_421
سرشو پایین انداختو اهی کشید
+قبرستون، خودم دلم نمیومد حتی بهش نگاه کنم.. میگفتن وضعیت خوبی نداره! بخاطر ضربه هایی که خورده.. بدن کامل تشکیل نشدش به شدت جراحت داشته.
اشکام بی صدا ریختن.
دخترم..
_تقصیر منه! نباید بی دقتی میکردم، خدا لعـ نتم کنه چرا بهت شک کردم و فرستادمت بری؟ کاش میمردم و این کا..
دست گذاشتم روی لـ باشو با دست دیگم اشکام رو پاک کرد
بهش اشاره کردم بیاد بغـلم
مرد من هم کمتر از من در.د نکشیده بود، اونم پاره تـ نشو از دست داده بودو نباید خودش رو سرزنش میکرد!
سرشو گذاشتم روی سیـ نم و موهاشو اروم نوازش کردم
+هیچ چیز تقصیر تو نیست عزیزم!
جونگکوک، میدونم خودم از خدا خیلی گله میکنم ولی ته ته دلم میدونم خدا که یچیزیو میگیره.. قطعا، مطمئن باش یه چیز بهتر هدیه میده!
بیا بخوابیم، صبح میخوام برم قبرستون دیدن دخترم.
...
سه روز گذشت..
سه روزی که خیلیم سخت گذشت!
هم من حالم بد بود و هم جونگکوک..
ولی این چیزی نبود که ما میخواستیم، ما میخواستیم بعد اینکه حرفایی که روی دلمون سنگینی میکردن رو زدیم بگردیم به زندگی خوب و قشنگ قبلیمون.
اون کثاــــفت، خو.دکشی کرده بود.
این خبر جونگکوک رو ناراحت و منو خوشحال کرد.
جونگکوک کله خرا.ب میخواست بلایی که سر هوسوک و اون سهتا اورده بود رو هم سر اون هم بیاره..
ولی من میدونستم یه بلای بدتری سرشون میاد.
امروز قول داده بودم بشم لیلی همیشگی.
یهو نمیشد برای همین روزی که داشتم از قبرستون برمیگشتم قسم خوردم که این تلخی های گذشته رو همونجا خاک کنم و بیام بیرون.
جواب دادو کم کم روحیهام بهتر شدو الان نقطه مهم زندگیم، شوهرم و خانوادهام و از همه مهم تر خدام بود.
+خوبم بابا چه اتفاقی توی این بیست دقیقه برام میوفته بنظرت عزیزم؟ نمیخواد الکی نگران باشی، اومدی از بیرون غذا نگیریا..
_باشه پس من برم به کارا برسم، تا یک ساعت دیگه میام.. خدافظ فسقلی
خدافظی کردم و گوشیو قطع کردم.
به زور فرستادمش بره بیرون و به شرکت سر بزنه و از لحظه ای که رفته هر بیست دقیقه یکبار زنگ میزنه حالمو میپرسه.
نگرانیش برام شیرین بود
امشب برای اینکه به جونگکوک نشون بدم دیگه نیاز نیست اینقدر استرس حال منو داشته باشه یکسری برنامه داشتم و پختن غذای برنجو... یکی از این برنامه ها بود.
وارد اتاقم شدم
یه دوش یک ربعی گرفتم و بعد شروع کردم به سشوار کشیدن موهام.
مثل همیشه گوجه ای بالای سرم بستمشون، یه شلوارک پارچه ای کوتاه قرمز همراه یه تاپ کوتاه مشکی هم پوشیدم.
با زدن عطر همیشگیم از اتاق خارج شدم.
نگاهی به صفحه گوشیم انداختم و پیام جونگکوک رو خوندم.
_دارم میام، ترافیک نباشه نیم ساعت دیگه خونم.
جوری که انگار منو میبینه سری تکون دادم.
ظرف هایی که برای پختن غذا کثیف شده بودن رو شستم..
خشکشون کردم و سرجاشون گذاشتم.
همین کار ده دقیقه طول کشید.
بلند شدم و شروع کردم به درست کردن یه آبآلبالو خنک برای جونگکوک که از راه میرسه خستگیش در بره.
بعد درست کردن ابمیوه، غذاهارو گذاشتم گرم بشه که وقتی خواست بخوره معطل نشه، مطمئنم امروز خیلی خسته شده چون کارای عقب مونده زیادی داشت که انجام نداده بود.
زنگ در به صدا در اومد، جونگکوک کلید داشت و برام جای تعجب بود که چرا درو زد؟
یه نگاه از تو سو...راخ در به صورت منتظرش انداختم، لبخندم ناخدا گاه افتاد روی لبم.
درو باز کردمو با رویی باز ازش استقبال کردم
350 لایک
130 بازنشر
- ۸.۰k
- ۰۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط