#Gentlemans_husband
#Gentlemans_husband
#season_Third
#part_419
لبامو به هم فشار دادم و به طرفش رفتم.
جلوی صندلیش زانو زدم و با نگرانی گفتم:
+لیلی؟ اصلا به اتفاقای گذشته فکر نکن، هیچ خطری دیگه ترو تهدید نمیکنه عزیزم!
دادگاه هوسوک و اون سه عو.ضی ماه دیگه برگزار میشه و احتمال صد اعدام میشن.
ویکتوریا هم که همون شب رفت به درک
پس از هیچی نترس قربونت برم
اصلا نظرت چیه بریم پیش تراپی؟ شاید بهتر..
لبخندی زدو حرفم رو قطع کرد.
_نیاز نیست عزیزم، متوجه شدم که تا تو کنارمی اون کابوسا دیگه منو نمیترسونن، فقط قول بده چند هفته همش کنارم باشی تا از این کابوس راحت بشم.
با لبخند گفتم
+با کمال میل خانومم
ذوقی توی نگاهش بود..
_راستی؟
+جانم؟
سرشو پایین انداخت، لپاش گل انداخته بودن.. این دختر رویایی بود!
_هی اینجوری لوسم میکنی نمیگی ذوق مر.گ میشم؟
درضمن از نامجون و یونگی شنیدم رفتی چیکار کردی با هوسوک و اون سه تا مرد.. کارت خیلی اشتباه بود اگه توی دادگاه چیزی بگن چی؟
روی لـ باشو نرم بو.سیدم و گفتم
+من گوش اون دوتارو حسابی میپیچونم که نمیتونن دو دقیقه اون دهنشون رو چفت کنن..
اتفاقی توی دادگاه نمیوفته، بیوفته هم مهم نیست!
من اگه اون عو.ضیارو نمیزدم از شدت فشار سکـ ته میکردم
«لیلی»
قهوه رو سمت لـ بم بردم و یکمی خوردم.
هنوز گرم بود و نمیشد راحت خوردش؛
گذاشتمش روی میز بالکن و به جونگکوک زل زدم.
+ایده خیلی خوبی بود که بیایم توی بالکن
سری تکون داد و اونم قهوهاشو گذاشت روی میز
_خیلی وقت بود نیومده بودیم، دلم واسه اون روزا تـ نگ شده بود
+خیلی دوست دارم هرچه زودتر هردو به خودمون بیایم و دوباره شروع کنیم به ادامه زندگی قبلیمون، هروز با انرژی بیدار شیم، شیطنت کنیم و تو بری شرکتو شب برگردی برای شامی که برات میپزم..
کمی مکث کردم و بعد سوالی بهش زل زدم
+راستی شرکت چیشد؟ اصلا بهش سر میزدی این چند وقت؟
انگار هنوز غرق در حرف هایی بود که زده بودیم.
چند لحظه بی حرف بهم زل زدو بعد گفت.
_شرکت دست یونگی بود.. بیچاره کلی تو زحمت افتاد ولی دم نزد، مراقب همه چی بود
+دستش درد نکنه خیلی خوبه که این همه ادم خوب دورمون داریم.
_اره خیلی خوبه، لیلی؟
بهش زل زدم
+جانم؟
_میدونی چرا نمیتونیم به اون زندگی قبلی که ازش حرف میزنی برگردیم؟
میدونستم!
ولی لب زدم
+چرا؟
_چون هیچکدوم اون حرفی که روی دلمون سنگینی میکنه این چند وقتو نمیگیم.
یجورایی مثل سد جلومون رو گرفته.
تعجبی نکردم، همونطور که من فهمیده بودم اون یه چیزیو نمیگه، اونم فهمیده بود منم یه چیزیو نمیگم.
+خب پس بنظرم باید بگیم تا برگردیم به زندگی قبلی، از این روند خسته شدم.
منتظر بهم زل زد
_خب؟
نگاهمو ازش گرفتم و دوختم به چایی سرد شدم، دیگه میلی بهش نداشتم.
+وقتی بی هوش بودم که درکی از فضا و زمان نداشتم، توی تمام مدت بی هوشیم توی یه فضای سرتاسر تاریک بودم.. گاهی صدای اشنایی میشنیدم که بهم میگفت برگردم.
اون صدا صدای تو بود، صدای مادر جون بود، صدای بابام و.. صدای همتون انگار توی اون صدا جمع شده بودن.
کاری ازم برنمیومد.. همینطور توی اون تاریکی نشسته بودمو گریه میکردم، تا اینکه یهو همه جا روشن شد.
یه صدای لطیفو اروم، صدایی که چندین ساله ارزو داشتم یکبار دیگه بشنومش صدام کرد.
مامانم بود.. با ورودش همه جا سفید شد، دیگه خبری از تاریکی نبود.
فقط ارامش بود که بهم رسید.
رفتم سمت مامانم.
مثل بقیه که عزیزاشون توی خوابشون ازشون دور میشد، مامان من دور نشد.
اومد سمتم بـ غلم کرد، همه غر هایی که بهش زدمو گوش داد
350 لایک
130 بازنشر
#season_Third
#part_419
لبامو به هم فشار دادم و به طرفش رفتم.
جلوی صندلیش زانو زدم و با نگرانی گفتم:
+لیلی؟ اصلا به اتفاقای گذشته فکر نکن، هیچ خطری دیگه ترو تهدید نمیکنه عزیزم!
دادگاه هوسوک و اون سه عو.ضی ماه دیگه برگزار میشه و احتمال صد اعدام میشن.
ویکتوریا هم که همون شب رفت به درک
پس از هیچی نترس قربونت برم
اصلا نظرت چیه بریم پیش تراپی؟ شاید بهتر..
لبخندی زدو حرفم رو قطع کرد.
_نیاز نیست عزیزم، متوجه شدم که تا تو کنارمی اون کابوسا دیگه منو نمیترسونن، فقط قول بده چند هفته همش کنارم باشی تا از این کابوس راحت بشم.
با لبخند گفتم
+با کمال میل خانومم
ذوقی توی نگاهش بود..
_راستی؟
+جانم؟
سرشو پایین انداخت، لپاش گل انداخته بودن.. این دختر رویایی بود!
_هی اینجوری لوسم میکنی نمیگی ذوق مر.گ میشم؟
درضمن از نامجون و یونگی شنیدم رفتی چیکار کردی با هوسوک و اون سه تا مرد.. کارت خیلی اشتباه بود اگه توی دادگاه چیزی بگن چی؟
روی لـ باشو نرم بو.سیدم و گفتم
+من گوش اون دوتارو حسابی میپیچونم که نمیتونن دو دقیقه اون دهنشون رو چفت کنن..
اتفاقی توی دادگاه نمیوفته، بیوفته هم مهم نیست!
من اگه اون عو.ضیارو نمیزدم از شدت فشار سکـ ته میکردم
«لیلی»
قهوه رو سمت لـ بم بردم و یکمی خوردم.
هنوز گرم بود و نمیشد راحت خوردش؛
گذاشتمش روی میز بالکن و به جونگکوک زل زدم.
+ایده خیلی خوبی بود که بیایم توی بالکن
سری تکون داد و اونم قهوهاشو گذاشت روی میز
_خیلی وقت بود نیومده بودیم، دلم واسه اون روزا تـ نگ شده بود
+خیلی دوست دارم هرچه زودتر هردو به خودمون بیایم و دوباره شروع کنیم به ادامه زندگی قبلیمون، هروز با انرژی بیدار شیم، شیطنت کنیم و تو بری شرکتو شب برگردی برای شامی که برات میپزم..
کمی مکث کردم و بعد سوالی بهش زل زدم
+راستی شرکت چیشد؟ اصلا بهش سر میزدی این چند وقت؟
انگار هنوز غرق در حرف هایی بود که زده بودیم.
چند لحظه بی حرف بهم زل زدو بعد گفت.
_شرکت دست یونگی بود.. بیچاره کلی تو زحمت افتاد ولی دم نزد، مراقب همه چی بود
+دستش درد نکنه خیلی خوبه که این همه ادم خوب دورمون داریم.
_اره خیلی خوبه، لیلی؟
بهش زل زدم
+جانم؟
_میدونی چرا نمیتونیم به اون زندگی قبلی که ازش حرف میزنی برگردیم؟
میدونستم!
ولی لب زدم
+چرا؟
_چون هیچکدوم اون حرفی که روی دلمون سنگینی میکنه این چند وقتو نمیگیم.
یجورایی مثل سد جلومون رو گرفته.
تعجبی نکردم، همونطور که من فهمیده بودم اون یه چیزیو نمیگه، اونم فهمیده بود منم یه چیزیو نمیگم.
+خب پس بنظرم باید بگیم تا برگردیم به زندگی قبلی، از این روند خسته شدم.
منتظر بهم زل زد
_خب؟
نگاهمو ازش گرفتم و دوختم به چایی سرد شدم، دیگه میلی بهش نداشتم.
+وقتی بی هوش بودم که درکی از فضا و زمان نداشتم، توی تمام مدت بی هوشیم توی یه فضای سرتاسر تاریک بودم.. گاهی صدای اشنایی میشنیدم که بهم میگفت برگردم.
اون صدا صدای تو بود، صدای مادر جون بود، صدای بابام و.. صدای همتون انگار توی اون صدا جمع شده بودن.
کاری ازم برنمیومد.. همینطور توی اون تاریکی نشسته بودمو گریه میکردم، تا اینکه یهو همه جا روشن شد.
یه صدای لطیفو اروم، صدایی که چندین ساله ارزو داشتم یکبار دیگه بشنومش صدام کرد.
مامانم بود.. با ورودش همه جا سفید شد، دیگه خبری از تاریکی نبود.
فقط ارامش بود که بهم رسید.
رفتم سمت مامانم.
مثل بقیه که عزیزاشون توی خوابشون ازشون دور میشد، مامان من دور نشد.
اومد سمتم بـ غلم کرد، همه غر هایی که بهش زدمو گوش داد
350 لایک
130 بازنشر
- ۷.۹k
- ۰۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط