معلم گفت

معلم گفت؛

معلم گفت؛
عشق را معنا کن
پسرک جواب داد؛
نمیدانم عشق چیست
اما وقتی مادرم صبح ها لقمه نان و پنیرش
را در کیفم می گذارد
و به دروغ می گوید:
عزیزم بخور، باز هم هست
دلم می‌لرزد
دروغ مادرم یا شاید لرزش دلم
همان عشق باشد...
دیدگاه ها (۱)

من از توچیز زیادی نمی‌خواهمفقط گاهیمیان شلوغی روزهایتیادت بی...

وقتی منطق دیوار می‌کشد و عشق پنجره را باز می‌کند...روان‌شناس...

#صبح، وقتی #خورشید تازه پنجه‌های طلایی‌اش را از لای پرده‌ها ...

همین که | ت | هر صبح درخیال منی حال هر روز من خوب

سناریو جونگکوک

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷②⓪_بخش سوم_بلند می‌شود"من که سیر...

رمان دختری که هیچکس انتخابش نمیکرد

✧ᏕᎮᏗᏒᏦ✧ 𝟙 اگه اولش به فکر آخرش نباشی، آخرش به فکر اولش میوفت...

Forbidden Weaknessضعف ممنوعهفصل دومp.35(روایت از زبان جونگ ک...

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❶❽_بخش سوم_مشتی به شانه اش می‌زنم"اگه یکم دیگه مع...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط