{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

PART 21

PART 21

[ویوآرین]

مدتی بود که به کاغذ روبه روم خیره بودم

یعنی چی مگه پدر نمی گفت مادرم چون مریض بوده مرده

ولی این کاغذ........باید امشب برم اونجا

از اتاق رفتم بیرون باید یکم غذا میخوردم

[ویو جونگکوک]

داشتم تو قصر میچرخیدم

یعنی اون مرد نقاب دار کی بود؟

چرا انگار قبلا دیده بودمش؟

چرا باید انقدر خوب راه قصر رو بلد باشه؟...

از پشت ستون ها آرین رو دیدم

رفتم سمتش...

جونگکوک: سلام پرنسس

آرین: اوه سلام جونگکوک!

جونگکوک: چرا اینجایین؟

آرین: گشنمه میخوام غذا بخورم

جونگکوک: پرنسس همراهم بیاین

آرین: کجا میریم؟

[ویو آرین]

گفتم کجا میریم جواب نداد

یهو دستمو گرفت و همراه خودش کشید...

جونگکوک: فقط همراهم بیاین و سکوت کنین

چیزی نگفتم..

سرم پایین بود

همه داشتن ما رو نگاه میکردن

خب حقم داشتن اولین باری بود که ما رو اینطوری دست در دست هم می بینن

ولی جونگکوک حتی عین خیالش هم نبود

خدمتکارا با دهن باز ما رو نگاه میکردن

درسته که جونگکوک دستمو خیلی گرفته ولی همش برای نجات دادنم بوده ولی این یکی.....

جونگکوک ایستاد

با ایستادن جونگکوک منم ایستادم سرم رو بلند کردم از شگفتی منظره رو به روم خشکم زد...

[ویو جونگکوک]

وقتی دستش رو گرفتم

سرش رو پایین انداخت

خجالت میکشید...

از خجالتش لبخندی زدم

که نمیدونم از کجا اومد

وقتی رسیدیم

من ایستادم

اونم پشتم ایستاد

جونگکوک: پرنسس خوشت اومد

آرین: جو...جونگکوک اینجا خیلی زیباس

جونگکوک: خوشحالم که خوشتون اومد پرنسس

[ویو دوهی خودم]

جونگکوک پرنسس رو به باغی آورده

بود که یه درخت بزرگ با شکوفه های سفید و صورتی

چمن سبز، گل های رنگارنگ، دریاچه آبی، پروانه های رنگی

همچی این باغ رویایی بود....

جونگکوک: بریم بشینیم پرنسس؟

آرین: آره بریم

....

آرین نشسته بود کنار درخت روبه دریاچه و جونگکوک هم دقیقا کنارش

آرین: جونگکوک اینجا رو از کجا میشناسی؟

جونگکوک: خب وقتی بچه بودم قصر خیلی خسته کننده بود

منم همیشه با مادرم میومدم اینجا ولی وقتی مادرم مرد اصلا

نیومدم بعدِ14 سال امروز با شما اومدم پرنسس

آرین: وای جونگکوک متاسفم که دربارش حرف زدم

جونگکوک: مهم نیست خب چیکار میخواین انجام بدیم؟

آرین: خب جونگکوک داخل اون دریاچه ماهی هست؟

جونگکوک: باید باشه چطور؟

آرین: میشه برام ماهی کباب کنی؟

[ویو جونگکوک]

آرین داشت با اون چشمای مظلوم

نگاهم میکرد

و من اصلا نمیتونستم« نه» بگم

شاید این لحظات آخری باشه

که کنار هم هستیم

پس باید امروز رو خوش باشه...

جونگکوک: باشه براتون درست میکنم

آرین: واییی مرسییی جونگکوک

وقتی گفتم درست میکنم برات

چشمای آرین برق زد

یعنی انقدر گرسنه بوده؟

[ویو دوهی خودم]

لحظات خوش همیشه

زود گذر هستن پس باید اون ها رو

به بهترین شکل سپری کنیم....


ادامه دارد.....
دیدگاه ها (۴)

وایی🥺🥺

جونگکوک 😊❤

کدومو باید هضم کرد آخه

درسته کریستیانو تو تا ابد شماره یک تاریخ میمونی😞

---PART 16[ویو آرین]شب تاریک بود… تاریک‌تر از چیزی که فکر می...

PART 6[ویو آرین]وقتی برگشتم این... این همون پسره بود!همون پس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط