زیر پای عشق،
زیر پای عشق،
نه با فریاد...
با لبخندی خاموش،
شکستم.
آمدند با دستانی گرم،
اما دلهایی یخزده…
مرا نخواستند به خاطر "من"
که به خاطر پناه از شبهای بیپناهیشان.
در آغوششان، گم شدم
نه چون عاشق بودم
بلکه چون نیازی گذرا بودم؛
مرهمی موقتی
بر زخمی که مال من نبود...
و آنکه "عشق" را زمزمه میکرد،
دستی داشت از جنس طوفان
و نوازشش،
بوی تسمهای میداد
که روحم را، شببهشب
در تاریکی حلقآویز میکرد...
من،
میان خندههایی دروغین،
آرام مُردم؛
نه با مرگ...
بلکه با زندهماندن در بیمهری
و اکنون...
نه فریاد دارم، نه اشک
فقط شعری بیصدا
که درونم تکرار میشود:
"کاش عشق... درد نداشت."
(اثر من)
نه با فریاد...
با لبخندی خاموش،
شکستم.
آمدند با دستانی گرم،
اما دلهایی یخزده…
مرا نخواستند به خاطر "من"
که به خاطر پناه از شبهای بیپناهیشان.
در آغوششان، گم شدم
نه چون عاشق بودم
بلکه چون نیازی گذرا بودم؛
مرهمی موقتی
بر زخمی که مال من نبود...
و آنکه "عشق" را زمزمه میکرد،
دستی داشت از جنس طوفان
و نوازشش،
بوی تسمهای میداد
که روحم را، شببهشب
در تاریکی حلقآویز میکرد...
من،
میان خندههایی دروغین،
آرام مُردم؛
نه با مرگ...
بلکه با زندهماندن در بیمهری
و اکنون...
نه فریاد دارم، نه اشک
فقط شعری بیصدا
که درونم تکرار میشود:
"کاش عشق... درد نداشت."
(اثر من)
- ۹۵۱
- ۱۹ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط