#تکپارتی
#تکپارتی
#زیر_نور_ماه
باران آرام روی پنجرههای دانشگاه مینشست و آیسو برای اولین بار پا به محوطهی بزرگ دانشگاه گذاشت. همهچیز برایش ناآشنا بود؛ ساختمانهای بلند، دانشجوهای پرهیاهو و راهروهایی که انگار هیچ پایانی نداشتند.
درحالیکه سعی میکرد کلاسش را پیدا کند، ناگهان با کسی برخورد کرد. کتابهایش روی زمین پخش شدند.
ـ اوه، ببخشید!
آیسو سرش را بالا آورد و برای لحظهای در چشمان مردی خیره شد که لبخند گرمی روی لب داشت. موهای تیره و نگاه خاصش باعث شد چند ثانیه همهچیز را فراموش کند.
ـ اشکالی نداره.
پسر خم شد و کتابها را جمع کرد.
ـ من تهیونگم.
و همین یک جمله، شروع داستانی شد که هیچکدام انتظارش را نداشتند.
روزها گذشت. آیسو فهمید تهیونگ از محبوبترین دانشجوهای دانشگاه است. همه دوستش داشتند، اما او برخلاف بقیه آرام و مهربان بود. کمکم میانشان دوستی شکل گرفت؛ دوستیای که هر روز عمیقتر میشد.
اما پشت لبخندهای همیشگی تهیونگ، غمی پنهان بود. بعضی وقتها ساعتها به آسمان خیره میشد و چیزی نمیگفت. آیسو میخواست دلیلش را بداند، اما نمیخواست وارد حریم شخصی او شود.
یک روز بارانی، وقتی کلاسها تمام شد، آیسو زیر سقف ساختمان ایستاده بود.
ـ چتر نداری؟
صدای تهیونگ بود.
ـ نه.
تهیونگ لبخند زد و چترش را بالای سر هر دو گرفت.
آن مسیر کوتاه زیر باران، از هزاران گفتوگو صمیمیتر بود. قلب آیسو برای اولین بار با حضور کسی آرام گرفت.
اما درست زمانی که احساساتش عمیقتر میشد، همهچیز تغییر کرد.
روزی تهیونگ را با دختری دید که با خنده با او صحبت میکرد. قلب آیسو فشرده شد. بدون اینکه چیزی بپرسد، فاصله گرفت.
پیامهایش کمتر شد. لبخندهایش مصنوعی شدند.
تا اینکه یک روز تهیونگ جلویش ایستاد.
ـ چرا ازم فرار میکنی؟
ـ من فرار نمیکنم.
ـ پس چرا حتی توی چشمام نگاه نمیکنی؟
آیسو سکوت کرد.
تهیونگ آهی کشید.
ـ اون دختر دخترخالهم بود.
آیسو ماتش برد.
ـ چی؟
ـ فکر کردی کسی رو دوست دارم؟
و برای اولین بار، هر دو خندیدند.
بعد از آن روز، همهچیز رنگ دیگری گرفت. ساعتهای زیادی را کنار هم میگذراندند. در کتابخانه، کافه، پارک و حتی مسیرهای سادهی دانشگاه.
تا اینکه شب جشن دانشگاه رسید.
نور چراغها روی چهرهی تهیونگ افتاده بود. او دست آیسو را گرفت و آرام گفت:
ـ یه چیزی هست که مدتهاست میخوام بگم.
قلب آیسو تند میزد.
ـ از همون روز اولی که به من برخورد کردی... دوستت داشتم.
آیسو احساس کرد زمان متوقف شده است.
ـ منم دوستت دارم، تهیونگ.
لبخند تهیونگ زیباتر از همیشه شد.
اما زندگی همیشه آسان نبود.
چند ماه بعد، تهیونگ برای یک فرصت تحصیلی مجبور شد به شهر دیگری برود. روز خداحافظی، هر دو تلاش میکردند اشکهایشان را پنهان کنند.
ـ منتظرم میمونی؟
ـ همیشه.
فاصله سخت بود، اما عشقشان قویتر از آن بود که از بین برود.
ماهها بعد، در یک عصر بهاری، آیسو در همان محوطهی دانشگاه قدم میزد که صدایی آشنا شنید.
ـ آیسو.
برگشت.
تهیونگ روبهرویش ایستاده بود.
همان لبخند. همان نگاه.
آیسو بدون فکر به سمتش دوید و او را در آغوش گرفت.
تهیونگ آرام در گوشش زمزمه کرد:
ـ گفتم که برمیگردم.
و زیر آسمان آبی بهار، داستانی که با یک برخورد ساده آغاز شده بود، با قولِ ماندن در کنار یکدیگر ادامه پیدا کرد؛ نه به عنوان دو دوست، بلکه به عنوان دو قلبی که خانهی یکدیگر شده بودند.
the end
#کمپانی_ویکتور
#زیر_نور_ماه
باران آرام روی پنجرههای دانشگاه مینشست و آیسو برای اولین بار پا به محوطهی بزرگ دانشگاه گذاشت. همهچیز برایش ناآشنا بود؛ ساختمانهای بلند، دانشجوهای پرهیاهو و راهروهایی که انگار هیچ پایانی نداشتند.
درحالیکه سعی میکرد کلاسش را پیدا کند، ناگهان با کسی برخورد کرد. کتابهایش روی زمین پخش شدند.
ـ اوه، ببخشید!
آیسو سرش را بالا آورد و برای لحظهای در چشمان مردی خیره شد که لبخند گرمی روی لب داشت. موهای تیره و نگاه خاصش باعث شد چند ثانیه همهچیز را فراموش کند.
ـ اشکالی نداره.
پسر خم شد و کتابها را جمع کرد.
ـ من تهیونگم.
و همین یک جمله، شروع داستانی شد که هیچکدام انتظارش را نداشتند.
روزها گذشت. آیسو فهمید تهیونگ از محبوبترین دانشجوهای دانشگاه است. همه دوستش داشتند، اما او برخلاف بقیه آرام و مهربان بود. کمکم میانشان دوستی شکل گرفت؛ دوستیای که هر روز عمیقتر میشد.
اما پشت لبخندهای همیشگی تهیونگ، غمی پنهان بود. بعضی وقتها ساعتها به آسمان خیره میشد و چیزی نمیگفت. آیسو میخواست دلیلش را بداند، اما نمیخواست وارد حریم شخصی او شود.
یک روز بارانی، وقتی کلاسها تمام شد، آیسو زیر سقف ساختمان ایستاده بود.
ـ چتر نداری؟
صدای تهیونگ بود.
ـ نه.
تهیونگ لبخند زد و چترش را بالای سر هر دو گرفت.
آن مسیر کوتاه زیر باران، از هزاران گفتوگو صمیمیتر بود. قلب آیسو برای اولین بار با حضور کسی آرام گرفت.
اما درست زمانی که احساساتش عمیقتر میشد، همهچیز تغییر کرد.
روزی تهیونگ را با دختری دید که با خنده با او صحبت میکرد. قلب آیسو فشرده شد. بدون اینکه چیزی بپرسد، فاصله گرفت.
پیامهایش کمتر شد. لبخندهایش مصنوعی شدند.
تا اینکه یک روز تهیونگ جلویش ایستاد.
ـ چرا ازم فرار میکنی؟
ـ من فرار نمیکنم.
ـ پس چرا حتی توی چشمام نگاه نمیکنی؟
آیسو سکوت کرد.
تهیونگ آهی کشید.
ـ اون دختر دخترخالهم بود.
آیسو ماتش برد.
ـ چی؟
ـ فکر کردی کسی رو دوست دارم؟
و برای اولین بار، هر دو خندیدند.
بعد از آن روز، همهچیز رنگ دیگری گرفت. ساعتهای زیادی را کنار هم میگذراندند. در کتابخانه، کافه، پارک و حتی مسیرهای سادهی دانشگاه.
تا اینکه شب جشن دانشگاه رسید.
نور چراغها روی چهرهی تهیونگ افتاده بود. او دست آیسو را گرفت و آرام گفت:
ـ یه چیزی هست که مدتهاست میخوام بگم.
قلب آیسو تند میزد.
ـ از همون روز اولی که به من برخورد کردی... دوستت داشتم.
آیسو احساس کرد زمان متوقف شده است.
ـ منم دوستت دارم، تهیونگ.
لبخند تهیونگ زیباتر از همیشه شد.
اما زندگی همیشه آسان نبود.
چند ماه بعد، تهیونگ برای یک فرصت تحصیلی مجبور شد به شهر دیگری برود. روز خداحافظی، هر دو تلاش میکردند اشکهایشان را پنهان کنند.
ـ منتظرم میمونی؟
ـ همیشه.
فاصله سخت بود، اما عشقشان قویتر از آن بود که از بین برود.
ماهها بعد، در یک عصر بهاری، آیسو در همان محوطهی دانشگاه قدم میزد که صدایی آشنا شنید.
ـ آیسو.
برگشت.
تهیونگ روبهرویش ایستاده بود.
همان لبخند. همان نگاه.
آیسو بدون فکر به سمتش دوید و او را در آغوش گرفت.
تهیونگ آرام در گوشش زمزمه کرد:
ـ گفتم که برمیگردم.
و زیر آسمان آبی بهار، داستانی که با یک برخورد ساده آغاز شده بود، با قولِ ماندن در کنار یکدیگر ادامه پیدا کرد؛ نه به عنوان دو دوست، بلکه به عنوان دو قلبی که خانهی یکدیگر شده بودند.
the end
#کمپانی_ویکتور
- ۲۲
- ۲۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط