جیمین با تعجب فقط به چشمای بسته هانا نگاه میکرد و نمیدونست توی اون ...
#۲۸
جیمین با تعجب فقط به چشمای بسته هانا نگاه میکرد و نمیدونست توی اون موقعیت باید چیکار کنه.
جیمین بعد از چند ثانیه چشماشو میبنده و بوسه رو عمیق میکنه و یکی از دستاش رو توی موهای لطیف هانا فرو میکنه.
جیمین همینطوری بوسه رو ادامه میداد تا حدی که دیگه نفس کم اوردن و مجبور بودن اون لحظه دلنشینون رو تموم کنن.
وقتی بوسه تموم شد جیمین پیشونیش رو به پیشونی هانا چسبوند و خیلی عمیق بهش نگاه کرد، چشمای جیمین اعتراف همه چیز بود.
اینکه گناهی نداشت، اینکه قلبش هنوز یه بچه کوچولو بود، اینکه متاسف بود، اینکه چقدر عاشق هانا بود و حاضر بود هانا رو بپرسته.
هانا همه حرفایی که تو دل جیمین مونده بودن رو از چشماش تونست بخونه، گویا چشما نشان دهنده همه چیز است.
جیمین تار مویی که روی صورت هانا بود رو کنار زد و بالای سر هانا رو بوسید و دوباره هانا رو توی آغوش خودش کشید.
هانا عطر جیمین رو به کل ریه هاش میفرسته و یه آرامش خاصی کل وجودش رو فرا میگیره و محکم جیمین رو بغل میکنه.
جیمین از اینکه هانا رو از دست نداده بشدت خوشحاله و حاضره هرکاری بکنه، هرکاری بکنه تا هانا خوشحال باشه تا جبرانی برای هانا باشه.
جیمین حاضر بود جونشو بخاطرش فدا کنه ولی دلش میخواست کل زندگیشو، کل عمرشو با هانا بگذرونه و اونو راضی نگه داره.
جیمین:"خوشحالم که منو بخشیدی"
هانا:"تقصیری نداشتی"
جیمین:" چرا، داشتم، باید خودمو کنترل میکردم"
هانا:"ولی دست خودت نبود پس اشکالی نداره و من ناراحت نیستم"
جیمین:"اما..."
هانا:"اما نداره جیمین، بخششی نیاز نبود"
جیمین:"باشه"
که یهو نامجون اومد داخل و با دیدن صحنه خیلی خوشحال شد و دوباره رفت بیرون تا این رو تا مرغ عاشق رو تنها بذاره به کارشون.
هانا و جیمین خندیدن اما کسی از آینده خبری نداشت، آیا این خنده ها همیشگی هست یا نه....
شرایط
لایک :۴۰❤️
کامنت:۴۰💌
جیمین با تعجب فقط به چشمای بسته هانا نگاه میکرد و نمیدونست توی اون موقعیت باید چیکار کنه.
جیمین بعد از چند ثانیه چشماشو میبنده و بوسه رو عمیق میکنه و یکی از دستاش رو توی موهای لطیف هانا فرو میکنه.
جیمین همینطوری بوسه رو ادامه میداد تا حدی که دیگه نفس کم اوردن و مجبور بودن اون لحظه دلنشینون رو تموم کنن.
وقتی بوسه تموم شد جیمین پیشونیش رو به پیشونی هانا چسبوند و خیلی عمیق بهش نگاه کرد، چشمای جیمین اعتراف همه چیز بود.
اینکه گناهی نداشت، اینکه قلبش هنوز یه بچه کوچولو بود، اینکه متاسف بود، اینکه چقدر عاشق هانا بود و حاضر بود هانا رو بپرسته.
هانا همه حرفایی که تو دل جیمین مونده بودن رو از چشماش تونست بخونه، گویا چشما نشان دهنده همه چیز است.
جیمین تار مویی که روی صورت هانا بود رو کنار زد و بالای سر هانا رو بوسید و دوباره هانا رو توی آغوش خودش کشید.
هانا عطر جیمین رو به کل ریه هاش میفرسته و یه آرامش خاصی کل وجودش رو فرا میگیره و محکم جیمین رو بغل میکنه.
جیمین از اینکه هانا رو از دست نداده بشدت خوشحاله و حاضره هرکاری بکنه، هرکاری بکنه تا هانا خوشحال باشه تا جبرانی برای هانا باشه.
جیمین حاضر بود جونشو بخاطرش فدا کنه ولی دلش میخواست کل زندگیشو، کل عمرشو با هانا بگذرونه و اونو راضی نگه داره.
جیمین:"خوشحالم که منو بخشیدی"
هانا:"تقصیری نداشتی"
جیمین:" چرا، داشتم، باید خودمو کنترل میکردم"
هانا:"ولی دست خودت نبود پس اشکالی نداره و من ناراحت نیستم"
جیمین:"اما..."
هانا:"اما نداره جیمین، بخششی نیاز نبود"
جیمین:"باشه"
که یهو نامجون اومد داخل و با دیدن صحنه خیلی خوشحال شد و دوباره رفت بیرون تا این رو تا مرغ عاشق رو تنها بذاره به کارشون.
هانا و جیمین خندیدن اما کسی از آینده خبری نداشت، آیا این خنده ها همیشگی هست یا نه....
شرایط
لایک :۴۰❤️
کامنت:۴۰💌
- ۸.۰k
- ۲۹ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط