in your eyes
#in_your_eyes
part_115
ویو کایلا
وقتی رسیدیم خونه، هر سهمون خسته بودیم
بعد از اینکه لباسامو عوض کردم رفتم پیش نیلا و لباسای خونگیشو تنش کردم
چند دقیقه بعد، تازه از اتاق بیرون اومده بودم
وقتی رفتم توی اتاق خودمون جونگکوک هم اومد و در رو پشت سرش بست
آروم اومد سمتم
دستش رو دور کمرم حلقه کرد و منو به خودش نزدیکتر کرد
لبخند زدم:
چی شده؟
چند ثانیه فقط نگاهم کرد
بعد خیلی آروم گفت:
دلم برای این لبا تنگ شده...
خندم گرفت:
همین دو دقیقه پیش کنارم بودی
با همون نگاه همیشگیش گفت:
دو دقیقه هم زیاده...
لبخند شیطونی زدم:
پس صبر کن... شاید اصلا دیگه نذارم بغلم کنی.
جونگکوک با خنده سرش رو تکون داد:
نه...
اون دیگه ظلم محسوب میشه
بعد آروم خم شد
درست وقتی فقط چند سانتیمتر با صورتم فاصله داشت...
در اتاق باز شد
صدای نیلا بلند شد:
مامانننن...
من و جونگکوک با عجله از هم فاصله گرفتیم
جونگکوک صاف ایستاد، انگار از اول هم فقط داشت باهام حرف میزد
نیلا با چشمهای خوابآلود اومد تو:
بیاین بخوابیم...
جونگکوک خیلی عادی گفت:
آره خانوم کوچولو
منتظر تو بودیم
چند دقیقه بعد هر سهمون روی تخت دراز کشیده بودیم
نیلا وسط ما خوابیده بود
اتاق کاملاً ساکت شده بود
فقط صدای نفس کشیدن نیلا میاومد
چند دقیقه گذشت
جونگکوک خیلی آروم برگشت سمت من
لبخند ریزی زد
بعد بیصدا نزدیک شد و این بار بالاخره یه بوسهی کوتاه روی لبهام گذاشت
لبخند زدم
زیر لب گفتم:
بالاخره موفق شدی...
جونگکوک خیلی آروم خندید:
آره...
مجبورم یواشکی بوست کنم.
یه زمانی هر وقت دلم میخواست میبوسیدمت...
الان باید از دخترمون اجازه بگیرم.
بیصدا خندیدم:
خب تقصیر خودته...
یه رقیب کوچولو پیدا کردی.
جونگکوک دستم رو آروم گرفت:
اگه آخر شب سهم من یه بوسهی یواشکی باشه...
بازم راضیم
با لبخند بهش خیره شدم
چند ثانیه بعد کوک یه لبخند ریز رو لبش اومد:
یه چیزی بگم؟
نگاش کردم:
هوم؟
خیلی یواش طوری که خودم بشنوم گفت:
نیلا الان خوابیده
ماهم یه ذره وقت واسه خودمون داریم
میخوای یه نفر دیگه هم به خانوادمون اضافه کنیم هوم؟
حیف نیست از این فرصت استفاده نکنیم..؟
همون لحظه آروم زدم به بازوش:
تو اصلا درست نمیشی نه؟
کوک مظلوم نگام کرد:
خب چیکار کنم؟
فرصت خوبیه ها
چشم غر ای رفتم و بی صدا خندیدم
همون موقع...
یه لگد کوچولو خورد به پای جونگکوک
هردومون سریع به نیلا نگاه کردیم
چشمهاش هنوز بسته بود
بدون اینکه حتی تکون بخوره، آروم گفت:
حرف نزنین...
بخوابین...
چند ثانیه فقط به هم نگاه کردیم...
بعد هر دومون بیصدا خندیدیم
جونگکوک آروم پتو رو تا روی شونههای نیلا کشید
من هم موهای روشن دخترمون رو نوازش کردم
به سقف خیره شدم
با خودم فکر کردم...
اگه چند سال پیش، یکی بهم میگفت آخرش زندگیم این شکلی میشه...
هیچوقت باورش نمیکردم
اون ازدواجی که ازش فرار میکردم...
همون چیزی شد که قشنگترین روزهای زندگیم رو برام ساخت
و حالا...
کنار مردی که عاشقش بودم
و دختر کوچولویی که تموم دنیامون شده بود
دیگه چیزی نبود که از خدا بخوام
همین...
برای خوشبخت بودن کافی بود.
«پایان»
#فیک#رمان#در_چشمان_تو#بی_تی_اس
#جونگ_کوک#جیمین#تهیونگ#یونگی#جین#جیهوپ#نامجون#سناریو
part_115
ویو کایلا
وقتی رسیدیم خونه، هر سهمون خسته بودیم
بعد از اینکه لباسامو عوض کردم رفتم پیش نیلا و لباسای خونگیشو تنش کردم
چند دقیقه بعد، تازه از اتاق بیرون اومده بودم
وقتی رفتم توی اتاق خودمون جونگکوک هم اومد و در رو پشت سرش بست
آروم اومد سمتم
دستش رو دور کمرم حلقه کرد و منو به خودش نزدیکتر کرد
لبخند زدم:
چی شده؟
چند ثانیه فقط نگاهم کرد
بعد خیلی آروم گفت:
دلم برای این لبا تنگ شده...
خندم گرفت:
همین دو دقیقه پیش کنارم بودی
با همون نگاه همیشگیش گفت:
دو دقیقه هم زیاده...
لبخند شیطونی زدم:
پس صبر کن... شاید اصلا دیگه نذارم بغلم کنی.
جونگکوک با خنده سرش رو تکون داد:
نه...
اون دیگه ظلم محسوب میشه
بعد آروم خم شد
درست وقتی فقط چند سانتیمتر با صورتم فاصله داشت...
در اتاق باز شد
صدای نیلا بلند شد:
مامانننن...
من و جونگکوک با عجله از هم فاصله گرفتیم
جونگکوک صاف ایستاد، انگار از اول هم فقط داشت باهام حرف میزد
نیلا با چشمهای خوابآلود اومد تو:
بیاین بخوابیم...
جونگکوک خیلی عادی گفت:
آره خانوم کوچولو
منتظر تو بودیم
چند دقیقه بعد هر سهمون روی تخت دراز کشیده بودیم
نیلا وسط ما خوابیده بود
اتاق کاملاً ساکت شده بود
فقط صدای نفس کشیدن نیلا میاومد
چند دقیقه گذشت
جونگکوک خیلی آروم برگشت سمت من
لبخند ریزی زد
بعد بیصدا نزدیک شد و این بار بالاخره یه بوسهی کوتاه روی لبهام گذاشت
لبخند زدم
زیر لب گفتم:
بالاخره موفق شدی...
جونگکوک خیلی آروم خندید:
آره...
مجبورم یواشکی بوست کنم.
یه زمانی هر وقت دلم میخواست میبوسیدمت...
الان باید از دخترمون اجازه بگیرم.
بیصدا خندیدم:
خب تقصیر خودته...
یه رقیب کوچولو پیدا کردی.
جونگکوک دستم رو آروم گرفت:
اگه آخر شب سهم من یه بوسهی یواشکی باشه...
بازم راضیم
با لبخند بهش خیره شدم
چند ثانیه بعد کوک یه لبخند ریز رو لبش اومد:
یه چیزی بگم؟
نگاش کردم:
هوم؟
خیلی یواش طوری که خودم بشنوم گفت:
نیلا الان خوابیده
ماهم یه ذره وقت واسه خودمون داریم
میخوای یه نفر دیگه هم به خانوادمون اضافه کنیم هوم؟
حیف نیست از این فرصت استفاده نکنیم..؟
همون لحظه آروم زدم به بازوش:
تو اصلا درست نمیشی نه؟
کوک مظلوم نگام کرد:
خب چیکار کنم؟
فرصت خوبیه ها
چشم غر ای رفتم و بی صدا خندیدم
همون موقع...
یه لگد کوچولو خورد به پای جونگکوک
هردومون سریع به نیلا نگاه کردیم
چشمهاش هنوز بسته بود
بدون اینکه حتی تکون بخوره، آروم گفت:
حرف نزنین...
بخوابین...
چند ثانیه فقط به هم نگاه کردیم...
بعد هر دومون بیصدا خندیدیم
جونگکوک آروم پتو رو تا روی شونههای نیلا کشید
من هم موهای روشن دخترمون رو نوازش کردم
به سقف خیره شدم
با خودم فکر کردم...
اگه چند سال پیش، یکی بهم میگفت آخرش زندگیم این شکلی میشه...
هیچوقت باورش نمیکردم
اون ازدواجی که ازش فرار میکردم...
همون چیزی شد که قشنگترین روزهای زندگیم رو برام ساخت
و حالا...
کنار مردی که عاشقش بودم
و دختر کوچولویی که تموم دنیامون شده بود
دیگه چیزی نبود که از خدا بخوام
همین...
برای خوشبخت بودن کافی بود.
«پایان»
#فیک#رمان#در_چشمان_تو#بی_تی_اس
#جونگ_کوک#جیمین#تهیونگ#یونگی#جین#جیهوپ#نامجون#سناریو
- ۱.۵k
- ۳۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط