{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

in your eyes

#in_your_eyes
part_113

ویو کایلا

از همون اول صبح می‌دونستم امروز قراره یه جنگ تمام‌عیار داشته باشیم...

چون امروز روز حموم رفتن نیلا بود
و از دیشب تصمیم گرفته بود که به هیچ قیمتی حموم نره.

هر بار که صداش می‌زدم، یه جای جدید قایم می‌شد
الانم رفته پشت مبل و فکر می‌کنه چون چشم‌هاشو بسته، منم نمی‌بینمش.

دست به سینه وسط سالن ایستادم و با خنده گفتم:
نیلا...
اگه فکر کردی قایم شدی، باید بگم نصف موهات معلومه.

چند ثانیه بعد
آروم سرش از پشت مبل بیرون اومد

یه لبخند شیطون زد:
من امروز حموم نمیام

خم شدم تا هم‌قدش بشم:
چرا؟

پرید بالا:
چون نمیخوام

دستامو بردم پشتم:
چه دلیل محکمی
نیلا خندید

بعد خیلی مظلوم گفت:
اگه بیام...
موهامو آروم می‌شوری؟

لبخند زدم:
قول

پلک زد:
قولِ قول؟

انگشت کوچیکم رو جلو بردم:
قولِ قول
اونم انگشتش رو دور انگشتم حلقه کرد

آروم گفت:
باشه...
پس میام

همین که دستش رو گرفتم تا باهم بریم بالا...
صدای جونگ‌کوک که روی مبل دراز کشیده بود بلند شد:
ببخشید...

برگشتم سمتش:
جونم؟

کاملاً جدی پرسید:
میشه منم بیام؟

چند ثانیه فقط نگاهش کردم...

نزدیک‌ترین بالش رو برداشتم و پرت کردم سمتش:
جونگ‌کوکک!

نیلا از ته دل زد زیر خنده
جونگ‌کوک بالش رو گرفت و با قیافه‌ی مظلوم گفت:
خب منم دلم می‌خواست یکی موهامو آروم بشوره...

سرم رو تکون دادم:
آرزوش به دلت می‌مونه
بعد رو به نیلا گفتم:
بیخیال بابایی شیم نه؟ داره چرت و پرت میگه..
بریم حموم؟

تند تند سر تکون داد:
ارههه

_________________________

نیم ساعت بعد...
بالاخره عملیات حموم با موفقیت تموم شد
موهای روشن نیلا رو خشک کردم

لباسش رو پوشوندم
فکر کردم مستقیم میاد پایین...
اما چند دقیقه گذشت و خبری ازش نشد
با خودم گفتم:
الان این دختر کجا رفته؟


راه افتادم دنبالش
وقتی درِ اتاق خوابمون رو آروم باز کردم...
همون‌جا وایسادم

جونگ‌کوک روی تخت خوابیده بود
و نیلا...
رفته بود داخل اتاق لباس‌ها
عینک آفتابی کوک رو پیدا کرده بود

حالا با همون عینک خیلی با اعتمادبه‌نفس روی شکم جونگ‌کوک نشسته بود

دستاشو زده بود به کمرش
بعد با ذوق گفت:
بابا...
چطور شدم؟

جونگ‌کوک آروم چشم‌هاشو باز کرد
همین که نگاهش به نیلا افتاد...

یه لبخند بزرگ روی صورتش نشست:
وای...
این خوشگل کیه؟

نیلا با غرور گفت:
من

جونگ‌کوک خندید:
به نظرم...
از همه خوشگل تر شدی

نیلا ذوق کرد
یه کم عینک رو روی صورتش جابه‌جا کرد:
واقعاً؟

جونگ‌کوک دستاشو باز کرد:
بیا اینجا ببینم

نیلا همون‌جوری که هنوز عینک روی صورتش بود، خودش رو انداخت توی بغل باباش
جونگ‌کوک محکم بغلش کرد، بعد یه بوس روی پیشونیش، و یه بوس روی نوک دماغ کوچولوش کاشت
آخر سر هم موهای روشنش رو بوسید:
الهی...
من این دختر خوشگل بخورم؟

نیلا از خنده خودش رو بیشتر توی بغلش جمع کرد:
نههههه...

جونگ‌کوک خندید:
باشه...
پس فقط بوسش می‌کنم

و لپشو بوسید

من همون‌جا کنار در ایستاده بودم
دست به سینه
و فقط نگاهشون می‌کردم
بعضی وقت‌ها خوشبختی همین صحنه‌های کوچیک بود.

#فیک#رمان#در_چشمان_تو#بی_تی_اس
#جونگ_کوک#جیمین#تهیونگ#یونگی#جین#جیهوپ#نامجون#سناریو
دیدگاه ها (۲۱)

زیبا فالوشه https://wisgoon.com/kpop_000

in your eyes

همخونه اجباری... پارت 101."ویو پارک دوین"چند دقیقه...فضای خو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط