#در_آغوش_شیطان
#در_آغوش_شیطان
𝓒𝓱𝓪𝓹𝓽𝓮𝓻 𝓞𝓷𝓮 : ¹
𝓟𝓪𝓻𝓽 : ¹
صدای جیغها توی گوشش میپیچید. جیمین کوچولو وسط شعلهها میدوید؛ پاهاش برهنه و چشمهاش پر از وحشت بود. عمارت در آتش میسوخت و دود همهجا رو گرفته بود. پدر و مادرش پشت سرش بودن، اما جیمین نمیتونست برگرده. فقط میدوید.
وقتی از عمارت بیرون رسید، دیگه همهچیز تموم شده بود. آتیش، خانوادهاش و تمام زندگی قبلیش.
چند روز بعد، توی یه تخت غریبه چشم باز کرد. زنی با لبهای قرمز و مردی با چشمهای سرد بالای سرش ایستاده بودن.
زن: «از حالا دیگه مال مایی.»
جیمین توی اون خونهی عجیب بزرگ شد. شبها پیانو میزد و روزها سکوت میکرد. هیچکس ازش نپرسید چی شده. هیچکس نگفت چرا.
اون فقط یاد گرفت چطور توی تاریکی زندگی کنه.
و کمکم، خودش هم تبدیل شد به یکی از اونها.
خونآشام.
_____________________________
یونگی هیچوقت خانوادهی واقعیشو نشناخت. وقتی هنوز نوزاد بود، اونو فروختن؛ یه معاملهی سرد، یه نوزاد در ازای پول. خانوادهای که اونو خریدن، انسان نبودن. موجوداتی که شبها بیدار میشدن و با تاریکی زندگی میکردن.
یونگی توی اون خونه بزرگ شد. یاد گرفت احساساتش رو پنهان کنه، شکار کنه و زنده بمونه.
سالها بعد، وقتی جیمین وارد اون خانواده شد، یونگی فهمید دیگه تنها نیست. برادرش برگشته بود.
اما هیچکدومشون دیگه اون بچههای بیگناه گذشته نبودن.
اونا حالا خونآشام بودن.
فرزندان تاریکی.
____________________________
تهونگ ارباب جوانی بود؛ مغرور و تنها. سالها پیش عاشق دختری شد که چشمهاش مثل شبِ بیستاره بود. براش گردنبندی با یک صلیب سیاه داد؛ میراثی نفرینشده.
وقتی مردم گردنبند رو دیدن، ترسیدن. گفتن نشونهی شیطانه و صاحبش باید بمیره.
و دختر رو کشتن.
تهونگ وقتی رسید، دیگه دیر شده بود. بدن بیجان دختر توی آغوشش بود. مردم با نفرت دورش جمع شدن، اما تهونگ دیگه چیزی برای از دست دادن نداشت.
صلیب رو از گردن دختر برداشت و با همون دست، خودش رو به مرگ سپرد.
کنار عشقش مرد.
اما مرگ پایان نبود.
شیطان اونو دید... و اونو خواست.
سالها بعد، تهونگ دوباره بیدار شد؛ با صلیب سیاهی که روی رگ دست چپش حک شده بود و قلبی که دیگه انسان نبود.
خونآشام.
شیطانِ عاشق.
__________________________
جیهوپ وقتی به دنیا اومد، مادرش مرد. پدرش هیچوقت اونو نبخشید و هر روز فقط یه کلمه توی گوشش تکرار میکرد: «نفرین...»
جیهوپ با خشم و درد بزرگ شد. یه شب،
وقتی دیگه طاقت نداشت، پدرشو کشت. دستهاش میلرزیدن و چشمهاش پر از اشک بود، اما قلبش آروم بود.
همون لحظه، تاریکی ظاهر شد. شیطان با لبخندی سرد گفت:
شیطان: «میخوای پرستیده بشی؟ میخوای عمر طولانی داشته باشی؟ فقط باید با من باشی.»
جیهوپ قبول کرد.
اون به خانوادهی خونآشامها فرستاده شد و بعدها تبدیل به دکتری شد که درد رو میشناخت و با خون درمان میکرد.
حالا جیهوپ هم یکی از اونها بود.
خونآشام.
وارث نفرین.
______________________
لیلیت سوان همیشه تنها بود. در مدرسه، بچهها مسخرهاش میکردند، هُلش میدادند و تحقیرش میکردند. یک روز، دیگر طاقت نیاورد. به جنگل فرار کرد. جایی که هیچکس به دنبالش نمیآمد.
کنار درختی نشست، اشک ریخت و آرزو کرد که دیگر ضعیف نباشد.
همان لحظه، ماری از تاریکی بیرون خزید و او را نیش زد. اما لیلیت نمرد. بدنش داغ شد، چشمانش تغییر کرد و مارها دورش حلقه زدند.
آنها او را پرستیدند.
از آن روز، لیلیت دیگر انسان نبود.
او ملکهی مارها شد.
با صدایی که میتوانست فرمان بدهد.
با نگاهی که میتوانست بکشد.
جنگل، خانهی او شد.
و تاریکی، تاجش.
__________________________
می کیونگ همیشه خاموش بود. صدای قدمهایش در راهروهای عمارت، مثل پچپچ شب بود. او مادر خانواده بود، اما نه مثل مادرهای معمولی.
او خونآشام بود.
بانوی عمارت.
زنی که با نگاهش میتوانست دلها را یخ بزند.
بچهها به او احترام میگذاشتند، اما هیچوقت به او نزدیک نمیشدند.
او رازهایی داشت که هیچکس نمیدانست.
رازهایی از گذشته، از نفرین، از عهدی که با تاریکی بسته بود.
می کیونگ شبها کنار پنجره میایستاد، به ماه نگاه میکرد و زیر لب چیزی زمزمه میکرد.
کسی نمیدانست او دعا میکند یا نفرین میفرستد.
اما یک چیز روشن بود—او مادر این خانواده نبود.
او آفرینندهشان بود.
زنی که از خون، زندگی ساخته بود.
________________________________
ادامه دارد......
𝓒𝓱𝓪𝓹𝓽𝓮𝓻 𝓞𝓷𝓮 : ¹
𝓟𝓪𝓻𝓽 : ¹
صدای جیغها توی گوشش میپیچید. جیمین کوچولو وسط شعلهها میدوید؛ پاهاش برهنه و چشمهاش پر از وحشت بود. عمارت در آتش میسوخت و دود همهجا رو گرفته بود. پدر و مادرش پشت سرش بودن، اما جیمین نمیتونست برگرده. فقط میدوید.
وقتی از عمارت بیرون رسید، دیگه همهچیز تموم شده بود. آتیش، خانوادهاش و تمام زندگی قبلیش.
چند روز بعد، توی یه تخت غریبه چشم باز کرد. زنی با لبهای قرمز و مردی با چشمهای سرد بالای سرش ایستاده بودن.
زن: «از حالا دیگه مال مایی.»
جیمین توی اون خونهی عجیب بزرگ شد. شبها پیانو میزد و روزها سکوت میکرد. هیچکس ازش نپرسید چی شده. هیچکس نگفت چرا.
اون فقط یاد گرفت چطور توی تاریکی زندگی کنه.
و کمکم، خودش هم تبدیل شد به یکی از اونها.
خونآشام.
_____________________________
یونگی هیچوقت خانوادهی واقعیشو نشناخت. وقتی هنوز نوزاد بود، اونو فروختن؛ یه معاملهی سرد، یه نوزاد در ازای پول. خانوادهای که اونو خریدن، انسان نبودن. موجوداتی که شبها بیدار میشدن و با تاریکی زندگی میکردن.
یونگی توی اون خونه بزرگ شد. یاد گرفت احساساتش رو پنهان کنه، شکار کنه و زنده بمونه.
سالها بعد، وقتی جیمین وارد اون خانواده شد، یونگی فهمید دیگه تنها نیست. برادرش برگشته بود.
اما هیچکدومشون دیگه اون بچههای بیگناه گذشته نبودن.
اونا حالا خونآشام بودن.
فرزندان تاریکی.
____________________________
تهونگ ارباب جوانی بود؛ مغرور و تنها. سالها پیش عاشق دختری شد که چشمهاش مثل شبِ بیستاره بود. براش گردنبندی با یک صلیب سیاه داد؛ میراثی نفرینشده.
وقتی مردم گردنبند رو دیدن، ترسیدن. گفتن نشونهی شیطانه و صاحبش باید بمیره.
و دختر رو کشتن.
تهونگ وقتی رسید، دیگه دیر شده بود. بدن بیجان دختر توی آغوشش بود. مردم با نفرت دورش جمع شدن، اما تهونگ دیگه چیزی برای از دست دادن نداشت.
صلیب رو از گردن دختر برداشت و با همون دست، خودش رو به مرگ سپرد.
کنار عشقش مرد.
اما مرگ پایان نبود.
شیطان اونو دید... و اونو خواست.
سالها بعد، تهونگ دوباره بیدار شد؛ با صلیب سیاهی که روی رگ دست چپش حک شده بود و قلبی که دیگه انسان نبود.
خونآشام.
شیطانِ عاشق.
__________________________
جیهوپ وقتی به دنیا اومد، مادرش مرد. پدرش هیچوقت اونو نبخشید و هر روز فقط یه کلمه توی گوشش تکرار میکرد: «نفرین...»
جیهوپ با خشم و درد بزرگ شد. یه شب،
وقتی دیگه طاقت نداشت، پدرشو کشت. دستهاش میلرزیدن و چشمهاش پر از اشک بود، اما قلبش آروم بود.
همون لحظه، تاریکی ظاهر شد. شیطان با لبخندی سرد گفت:
شیطان: «میخوای پرستیده بشی؟ میخوای عمر طولانی داشته باشی؟ فقط باید با من باشی.»
جیهوپ قبول کرد.
اون به خانوادهی خونآشامها فرستاده شد و بعدها تبدیل به دکتری شد که درد رو میشناخت و با خون درمان میکرد.
حالا جیهوپ هم یکی از اونها بود.
خونآشام.
وارث نفرین.
______________________
لیلیت سوان همیشه تنها بود. در مدرسه، بچهها مسخرهاش میکردند، هُلش میدادند و تحقیرش میکردند. یک روز، دیگر طاقت نیاورد. به جنگل فرار کرد. جایی که هیچکس به دنبالش نمیآمد.
کنار درختی نشست، اشک ریخت و آرزو کرد که دیگر ضعیف نباشد.
همان لحظه، ماری از تاریکی بیرون خزید و او را نیش زد. اما لیلیت نمرد. بدنش داغ شد، چشمانش تغییر کرد و مارها دورش حلقه زدند.
آنها او را پرستیدند.
از آن روز، لیلیت دیگر انسان نبود.
او ملکهی مارها شد.
با صدایی که میتوانست فرمان بدهد.
با نگاهی که میتوانست بکشد.
جنگل، خانهی او شد.
و تاریکی، تاجش.
__________________________
می کیونگ همیشه خاموش بود. صدای قدمهایش در راهروهای عمارت، مثل پچپچ شب بود. او مادر خانواده بود، اما نه مثل مادرهای معمولی.
او خونآشام بود.
بانوی عمارت.
زنی که با نگاهش میتوانست دلها را یخ بزند.
بچهها به او احترام میگذاشتند، اما هیچوقت به او نزدیک نمیشدند.
او رازهایی داشت که هیچکس نمیدانست.
رازهایی از گذشته، از نفرین، از عهدی که با تاریکی بسته بود.
می کیونگ شبها کنار پنجره میایستاد، به ماه نگاه میکرد و زیر لب چیزی زمزمه میکرد.
کسی نمیدانست او دعا میکند یا نفرین میفرستد.
اما یک چیز روشن بود—او مادر این خانواده نبود.
او آفرینندهشان بود.
زنی که از خون، زندگی ساخته بود.
________________________________
ادامه دارد......
- ۴.۸k
- ۲۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط