رمان افسانه خورشید و ماه 🌞🌚🪄
رمان افسانه خورشید و ماه 🌞🌚🪄
پارت ۲۴
نکته❗❌: تمام شخصیت ها، جایگاه ها، مکان ها و اتفاقات ساخته ذهن من هستن و هر بی احترامی به شخصیت ها واقعی نیست پس جدی نگیرید، این فقط یک رمانه!!»
یک ماه بعد....
یک ماه گذشته بود، جونگکوک و تهیونگ ازدواج کرده بودن.
هرروز از روز قبل وابسته تر به هم میشدن، هیچ وقت اعتراف نمیکردن اما هر خندشون با هم، هر قهر کردناشون باهم، هر بحث های بامزشون، هر حسادت های کیوتشون، برای دیگری راهی بود برای فهمیدن عمق عشقی که ایجاد میشد.
جونگکوک محافظ تر، باملاحظه تر و با احترام تر شده بود با تهیونگ، مراقب غذا خوردنش، خوابش و هرحکتش بود، بااینکه خودش متوجه نمیشد اما مشتری ثابت ناز تهیونگ بود، کافی بود تهیونگ یک دلبری بکنه تا جونگکوک از اون روی وحشی که به لیلیام نشون میداد تبدیل بشه شاهزاده سوار بر اسب تهیونگ.
تهیونگ هم با جونگکوک مهربان تر و مسیولیت پذیر تر شده بود. کمتر لجبازی میکرد، با جونگکوک بحث نمیکرد و تا جایی که میتونست مطیع جونگکوک باقی میموند و هیچ وقت دردش رو لو نمیداد تا جونگکوک نگران نشه.
هردو تغییر کرده بودن اما هیچ وقت اعتراف نمیکردن که حالا عاشق همن فقط به خودشون میگفتن؛
_فقط چون پدر تولمه
_فقط چون مادر تولمه
_این محافظته نه عشق
_من فقط قبولش کردم، قلبمو بهش ندادم
و حرف هایی که خودشون هم میدانستن دروغه.
امشب، شبی بود که برای تهیونگ کشنده بود. تمام قصر تزیین شده بود، خدمتکارها به سرعت کار میکردن.
جونگکوک در اتاقش با ردای ابریشمی و مشکی اش، جلوی اینه ایستاده بود، مردی رو میدید که در ظاهر سرده اما در باطن نگران تکه ی وجودشه!
جونگکوک اهی کشید و تاجش رو بالای سرش گزاشت.
_تمرکز کن مرد، این ازدواج باید به خوبی بگذره.... به خاطر پدر...
لیلیام با ردای سفید و لبخندی لوس وارد اتاق شد.
_بلاخره، داری مال من میشی، کوک!
جونگکوک جوابی نداد فقط بهش خیره ماند.
لیلیام اخم کرد.
_جونگکوک؟ خوبی؟..... تمرکز کن، شب عروسیمونه...
جونگکوک به سختی سر تکان داد و همراهش رفت اما ذهنش پر از نگرانی برای تهیونگش بود که داخل اتاقشه، تنها.
با خودش زمزمه کرد.
_اون حتما تنهایی بدون من داخل زندگیش لذت میبره.... اون هیچ وقت این ازدواج رو نمیخواست... بدون من حالش بهتره... هیچ وقت من رو نمیخواست....
پارت ۲۴
نکته❗❌: تمام شخصیت ها، جایگاه ها، مکان ها و اتفاقات ساخته ذهن من هستن و هر بی احترامی به شخصیت ها واقعی نیست پس جدی نگیرید، این فقط یک رمانه!!»
یک ماه بعد....
یک ماه گذشته بود، جونگکوک و تهیونگ ازدواج کرده بودن.
هرروز از روز قبل وابسته تر به هم میشدن، هیچ وقت اعتراف نمیکردن اما هر خندشون با هم، هر قهر کردناشون باهم، هر بحث های بامزشون، هر حسادت های کیوتشون، برای دیگری راهی بود برای فهمیدن عمق عشقی که ایجاد میشد.
جونگکوک محافظ تر، باملاحظه تر و با احترام تر شده بود با تهیونگ، مراقب غذا خوردنش، خوابش و هرحکتش بود، بااینکه خودش متوجه نمیشد اما مشتری ثابت ناز تهیونگ بود، کافی بود تهیونگ یک دلبری بکنه تا جونگکوک از اون روی وحشی که به لیلیام نشون میداد تبدیل بشه شاهزاده سوار بر اسب تهیونگ.
تهیونگ هم با جونگکوک مهربان تر و مسیولیت پذیر تر شده بود. کمتر لجبازی میکرد، با جونگکوک بحث نمیکرد و تا جایی که میتونست مطیع جونگکوک باقی میموند و هیچ وقت دردش رو لو نمیداد تا جونگکوک نگران نشه.
هردو تغییر کرده بودن اما هیچ وقت اعتراف نمیکردن که حالا عاشق همن فقط به خودشون میگفتن؛
_فقط چون پدر تولمه
_فقط چون مادر تولمه
_این محافظته نه عشق
_من فقط قبولش کردم، قلبمو بهش ندادم
و حرف هایی که خودشون هم میدانستن دروغه.
امشب، شبی بود که برای تهیونگ کشنده بود. تمام قصر تزیین شده بود، خدمتکارها به سرعت کار میکردن.
جونگکوک در اتاقش با ردای ابریشمی و مشکی اش، جلوی اینه ایستاده بود، مردی رو میدید که در ظاهر سرده اما در باطن نگران تکه ی وجودشه!
جونگکوک اهی کشید و تاجش رو بالای سرش گزاشت.
_تمرکز کن مرد، این ازدواج باید به خوبی بگذره.... به خاطر پدر...
لیلیام با ردای سفید و لبخندی لوس وارد اتاق شد.
_بلاخره، داری مال من میشی، کوک!
جونگکوک جوابی نداد فقط بهش خیره ماند.
لیلیام اخم کرد.
_جونگکوک؟ خوبی؟..... تمرکز کن، شب عروسیمونه...
جونگکوک به سختی سر تکان داد و همراهش رفت اما ذهنش پر از نگرانی برای تهیونگش بود که داخل اتاقشه، تنها.
با خودش زمزمه کرد.
_اون حتما تنهایی بدون من داخل زندگیش لذت میبره.... اون هیچ وقت این ازدواج رو نمیخواست... بدون من حالش بهتره... هیچ وقت من رو نمیخواست....
- ۵۸۹
- ۱۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط