{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

افسانه خورشید و ماه 🌞🌚🪄

افسانه خورشید و ماه 🌞🌚🪄
پارت ۹
نکته❗❌: تمام شخصیت ها، جایگاه ها، مکان ها و اتفاقات ساخته ذهن من هستن و هر بی احترامی به شخصیت ها واقعی نیست پس جدی نگیرید، این فقط یک رمانه!!»
جونگکوک با صدای مادرش از طبقه ی پایین که برای ناهار صدایش میزد، به پایین رفت و با اعصبانیت روی صندلی اش نشست.
فقط همین کم بود که لیلیام با اون لبخند مسخره اش نزدیک جونگکوک بشه و روی پاهایش بشیند
_عزیزم... برای عروسی مان لباس انتخب کردم!
جونگکوک با خشم بهش نگاه کرد
_بلند شو، لیلیام، حوصله تو یکی رو ندارم....
لیلبام اخم کردی و لب هایش رو به طرز چندش اوری غنچه کردم
_جونگکوکااااا.... ما قراره ازدواج کنیم، باید برای عروسی زیبا باشیم
_لیلیام گفتم بلند شو
لیلیام اخم کرد و بیشتر بهش چسبید
_من امگایت هستم یا اون خدمتکار عوضی که بهش خیره میشی
_لیلیام،چطور جرات میکنی بهش توهین کنی،اشغال؟!!!
با صدای جونگکوک همه به طرفش برگشتن. جونگکوک بلند شد و رو به پدرش کرد
_پدر، این ازدواج سر نمیگیره!
همه با شوک از حرف هایش نفس نفس زدن
پدرش بلند شد و با خشم به سمتش قدم برداشتـ
_حتما دیونه شدی... لیلیام امگا و همسر اینده ات است، این ازدواج سالهاست که برنامه ریزی شده، حق اعتراض نداری
_با تمام احترامی که براتون قائلم پدر، این ازدواج رو قبول ندارم
مین سو سیلی محکمی بهش زد و کلماتش رو با صدای تهدید امیز و ارامی بیان کرد
_مجبوری ازدواج رو قبول کنی وگرنه...
جمله اش رو کامل نکرد و رفت، جونگکوک نمیتونست حدس بزنه کلمات اخر پدرش چی بود، اما میدانست چیز خوبی در انتظارش نیست.
به سمت لیلیام برگشت و ارام حرف زد
_شانس اوردی خانواده ام اینجا هستن وگرنه چنان بلایی سرت میاوردم که دیگه نتونی انقدر راحت راجب تهیونگ مزخرف بگی...
دیدگاه ها (۲)

رمان افسانه خورشید و ماه 🌞🌚🪄پارت ۸نکته❗❌: تمام شخصیت ها، جای...

رمان افسانه خورشید و ماه 🌞🌚🪄پارت ۷نکته❗❌: تمام شخصیت ها، جای...

رمان افسانه خورشید و ماه🌞🌚🪄پارت ۴نکته❗❌: تمام شخصیت ها، جایگ...

رمان افسانه خورشید و ماه 🌞🌚🪄پارت ۲(نکته❗❌: تمام شخصیت ها، جا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط