پارت:۵
#شروع_اردو
صبح روز اردو، حیاط دبیرستان هانول از همیشه شلوغتر بود.
همه با کولهپشتی، دوربین، خوراکی و کلی هیجان دور اتوبوس جمع شده بودند.
دویون با صدای بلند گفت:
«امسال دیگه مطمئنم جایزه بهترین گروه مال ماست!»
جیهون با خنده جواب داد:
«اول بذار سوار اتوبوس بشیم، بعد درباره جایزه حرف بزن.»
در همان لحظه، سویون و هارین هم وارد حیاط شدند.
سویون با ذوق گفت:
«بالاخره اردو! از دیشب از هیجان خوابم نبرد.»
هارین با خنده گفت:
«امیدوارم امروز با جیهون دعوا نکنی.»
سویون لبخند شیطنتآمیزی زد.
«قول نمیدم!»
...
معلم همه را صدا زد.
«بچهها، لطفاً برای سوار شدن به اتوبوس صف بکشید.»
دانشآموزها با هیجان وارد اتوبوس شدند.
سویون کنار پنجره نشست و با خوشحالی به بیرون نگاه کرد.
«چه خوب... اینجا آرومه.»
اما چند ثانیه بعد، صدایی آشنا شنید.
«ببخشید... این صندلی کنار توئه؟»
سویون آه بلندی کشید.
«شوخی میکنی...»
سرش را برگرداند.
جیهون با لبخندی آرام کنار صندلی ایستاده بود.
«به نظر میرسه معلم جای نشستن رو مشخص کرده.»
سویون زیر لب گفت:
«امروز واقعاً شانس باهام قهر کرده...»
جیهون نشست و کولهاش را روی پاهایش گذاشت.
چند ردیف عقبتر، دویون با صدای بلند گفت:
«بهبه! چه زوج قشنگی!»
تمام اتوبوس از خنده منفجر شد.
سویون صورتش سرخ شد و فریاد زد:
«زوج؟! فقط چون کنار هم نشستیم؟!»
جیهون هم خندهاش گرفت.
«آروم باش... همه دارن نگات میکنن.»
سویون اخم کرد.
«تقصیر توئه!»
جیهون با خونسردی گفت:
«من که چیزی نگفتم.»
...
اتوبوس حرکت کرد.
بعد از حدود نیم ساعت، بیشتر بچهها مشغول حرف زدن یا گوش دادن به موسیقی بودند.
سویون آرام به شیشه تکیه داد.
چشمهایش کمکم سنگین شد.
چند دقیقه بعد...
سرش بیاختیار روی شانه جیهون افتاد.
جیهون اول خواست بیدارش کند، اما وقتی دید خوابش عمیق شده، فقط لبخند زد.
دویون که این صحنه را دید، سریع از آنها عکس گرفت.
آهسته در گوش هارین گفت:
«این عکس یه روز خیلی به درد میخوره!»
هارین خندهاش را به زحمت نگه داشت.
«فقط فعلاً بهشون نشونش نده...»
اتوبوس به راهش ادامه داد و هیچکدام از آن دو هنوز نمیدانستند که این سفر، قرار است زندگیشان را برای همیشه تغییر دهد...
برای ادامه فالو کن 💜
صبح روز اردو، حیاط دبیرستان هانول از همیشه شلوغتر بود.
همه با کولهپشتی، دوربین، خوراکی و کلی هیجان دور اتوبوس جمع شده بودند.
دویون با صدای بلند گفت:
«امسال دیگه مطمئنم جایزه بهترین گروه مال ماست!»
جیهون با خنده جواب داد:
«اول بذار سوار اتوبوس بشیم، بعد درباره جایزه حرف بزن.»
در همان لحظه، سویون و هارین هم وارد حیاط شدند.
سویون با ذوق گفت:
«بالاخره اردو! از دیشب از هیجان خوابم نبرد.»
هارین با خنده گفت:
«امیدوارم امروز با جیهون دعوا نکنی.»
سویون لبخند شیطنتآمیزی زد.
«قول نمیدم!»
...
معلم همه را صدا زد.
«بچهها، لطفاً برای سوار شدن به اتوبوس صف بکشید.»
دانشآموزها با هیجان وارد اتوبوس شدند.
سویون کنار پنجره نشست و با خوشحالی به بیرون نگاه کرد.
«چه خوب... اینجا آرومه.»
اما چند ثانیه بعد، صدایی آشنا شنید.
«ببخشید... این صندلی کنار توئه؟»
سویون آه بلندی کشید.
«شوخی میکنی...»
سرش را برگرداند.
جیهون با لبخندی آرام کنار صندلی ایستاده بود.
«به نظر میرسه معلم جای نشستن رو مشخص کرده.»
سویون زیر لب گفت:
«امروز واقعاً شانس باهام قهر کرده...»
جیهون نشست و کولهاش را روی پاهایش گذاشت.
چند ردیف عقبتر، دویون با صدای بلند گفت:
«بهبه! چه زوج قشنگی!»
تمام اتوبوس از خنده منفجر شد.
سویون صورتش سرخ شد و فریاد زد:
«زوج؟! فقط چون کنار هم نشستیم؟!»
جیهون هم خندهاش گرفت.
«آروم باش... همه دارن نگات میکنن.»
سویون اخم کرد.
«تقصیر توئه!»
جیهون با خونسردی گفت:
«من که چیزی نگفتم.»
...
اتوبوس حرکت کرد.
بعد از حدود نیم ساعت، بیشتر بچهها مشغول حرف زدن یا گوش دادن به موسیقی بودند.
سویون آرام به شیشه تکیه داد.
چشمهایش کمکم سنگین شد.
چند دقیقه بعد...
سرش بیاختیار روی شانه جیهون افتاد.
جیهون اول خواست بیدارش کند، اما وقتی دید خوابش عمیق شده، فقط لبخند زد.
دویون که این صحنه را دید، سریع از آنها عکس گرفت.
آهسته در گوش هارین گفت:
«این عکس یه روز خیلی به درد میخوره!»
هارین خندهاش را به زحمت نگه داشت.
«فقط فعلاً بهشون نشونش نده...»
اتوبوس به راهش ادامه داد و هیچکدام از آن دو هنوز نمیدانستند که این سفر، قرار است زندگیشان را برای همیشه تغییر دهد...
برای ادامه فالو کن 💜
- ۲۵۴
- ۲۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط