{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تو کافه کنار دریا رو میز گوشه کافه نزدیک پنجره نشسته بود

تو کافه کنار دریا رو میز گوشه کافه نزدیک پنجره نشسته بود و ب دریا نگاه میکرد
جسمش تو کافه بود ولی فکرش پیش اون پسری بود ک دیشب ساعت۱۲شب همون ساعت نحس
از مرگ نجاتش داده بود
اون پسر همون کسی بود ک ی روزی بخاطرش زندگی میکرد اون همون کسی بود ک اگه نبود اون هم وجود نداشت
ولی الان مجبوره ک برای زنده موندنش ازش دور باشه
همین دیشب بخاطر نجات دادنش دوباره تهدیدش کردن
اون باید تحمل میکرد تا نزاره آسیب ببینه
درسته اون زخمای زیادی ب قلب و روحش زد ولی از دست دادن و آسیب دیدنش ب تمام روح و قلب و مغزش زخم میزد
پس باید ادامه میداد تا بانی دوست داشتنیش رو ب خطر نندازه
هرچند ک از هم دور باشن و از وجودش خبر نداشته باشه...
Na...♡
دیدگاه ها (۱)

خب اون اتفاقی ک نباید و واسش کلی تلاش کرده بودم نابود شدنمی‌...

ب معنای واقعی کلمه فقط امروز دارم فشار میخورممممفیشارررررررر...

دیوانه راچو از زمین سخت برکنندجست می زنداز قله کوهتا ستاره ا...

فعلا اتفاق بدی نیوفتاده و داره عادی میگذرهخوبه ولی....

پارت ۷۳ خونه ماری**بابای م: نخوابیدی؟ مامان م: بخوابم؟؟ عین ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط