{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ارع اون فکر کرد ک همه چی تموم شد ولی هیچوقت همه چی ب ...

ارع اون فکر کرد ک همه چی تموم شد ولی هیچوقت همه چی ب میلش پیش نمیره
درسته اون داشت خودشو پرت میکرد ولی ی فرد ناشناس ی غریبه آشنا نزاشت تا ب زندگی تاریکش پایان بده و دقیقه آخر اومد و کلاه هودی مشکیش رو گرفت
(دیوونه همیشه با قلبش تصمیم میگیره)
اون غریبه این جمله رو گفت و رفت
گیج و سردرگم بلند شد و اطرافش رو نگاه کرد و عصبی از اینکه نجات پیدا کرده بود با تمام وجودش فریاد کشید:لعنتییی
کجا رفتی هان؟چرا نزاشتی تمومش کنم
من نمیخوام این زندگی رو ادامه بدم چون دلیل زندگی و نفس کشیدنم رو برای همیشه از دست دادم
رو زمین نشست و از ته دلش گریه کرد
خواست دوباره بلند بشه و دوباره خودشو پرت کنه ک چشمش افتاد ب ی گردنبند
با دستای لرزون گردنبند رو برداشت
انگار قلبش دیگ نمیزد
این..این همون گردنبندی بود ک خرس عسلیش بهش هدیه داده بود ولی اون پسش زده بود این همون گردنبند بود
با بهت اطرافش رو نگاه کرد و ب این فکر کرد ک رابطه این گردنبند و اون نجات دهنده چیه؟
تصمیم گرفت تا ب جای پرت کردن خودش دنبال صاحب این گردنبد و نجات دهندش بگرده تا بفهمه گردنبند عزیز کردش دست ی غریبه چیکار می‌کنه
ولی نمیدونست ک این غریبه آشنا تر از این گردنبنده...
Na...♡
دیدگاه ها (۴)

فعلا اتفاق بدی نیوفتاده و داره عادی میگذرهخوبه ولی....

دیوانه راچو از زمین سخت برکنندجست می زنداز قله کوهتا ستاره ا...

_هردومون ب اینکه چیزها رو به خاطر نیاریم عادت کردیم.راحت اجا...

هوا بوی خون میدادبوی گناه،بوی انتقاماین هوایی ک داره ازش نفس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط