{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

حمایتت یادتون نره

. ٫٫مافیای من٫٫ .
پارت8

« آخه هیچکس تا حالا منو رد نکرده بود»
او عقب نکشید؛
لبخندش پر رنک‌تر شد، انگار که حالا انگیزه‌ی بیشتری پیدا کرده باشد.
« پس بیا از امروز قرار بزاریم. »

قبل از اینکه ویکتور به او جواب بدهد،
دینا جلو رفت، انگشتانش را روی پوست صورت صاف و سرد ویکتور کشید و همان جا،
فقط یک بوسه خیلی کوچک و سریع روی لب ویکتور گذاشت.
همین لمسِ کوتاه کافی بود تا دیوارِ خونسردی ویکتور فرو بریزد.

دستش را دور کمر دینا انداخت و او را به سمت خودش کشید.
نگاهش حالا دیگر سرد نبود؛ بلکه پر از آتش بود.
و در سکوت‌ِ میان دو نت موسیقی، بوسه‌ی کوچک دینا تبدیل شد به یک کیس عمیق و طولانی،
زبانشان در هم گره خورد،
گرمای بوسه در فضای سرد کلاپ پیچید.

ویکتور با تمام وجود دینا را به خود می‌چسباند، گویی تمام این مدت منتظر همین لحظه بوده است.
دینا در آغوش او گم شد، این بوسه نه تنها یک پیشنهاد، بلکه یک اعتراف بود؛
اعتراف به کششی که دیگر قابل انکار نبود.
وقتی از هم جدا شدند، هر دو نفس‌نفس می‌زدند و نگاهشان سرشار از چیزی بود که تازه کشف کرده بودند.


ادامه دارد.......
دیدگاه ها (۰)

بله

اگه نمیخواستم اسمتونو بدونم چی

ولی این سریال

حق یا چی

لایک فالو و بازنشر

#pain #P⁵⁹داستان فیلم راجب عشق میان دختر پادشاه و شاهزاده قص...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط