فصل دوم رمان گرفتار تو پارت سوم
پارت سوم: کافهای که سرنوشت رو تغییر داد
بعد از هفتهها جستجوی بیثمر، جونگکوک دیگه رسماً داشت کم میآورد. اونجین که میدید جونگکوک حتی غذا هم درست نمیخوره، با لحنِ آروم و بچهگانهاش گفت: «جونگکوک؟ خسته شدی… بیا یه جا بشینیم یه چیزی بخوریم، من خیلی گرسنمه.»
جونگکوک که نمیتونست به خواستهی اونجین نه بگه، قبول کرد. ماشین رو جلوی یه کافهی آروم نگه داشتند. فضای کافه گرم بود، بوی شکلات و قهوه میاومد. جونگکوک و اونجین رفتن و پشتِ یه میزِ دنج نشستن.
جونگکوک سرش رو بین دستاش گرفته بود و داشت با کلافگی به لیستِ جاهایی که باید بگردند نگاه میکرد. اونجین داشت با قاشقِ توی دستش بازی میکرد که یهو صدای باز شدنِ درِ کافه و قدمهای کسی رو شنید که داشت به سمتِ میزشون میاومد تا سفارش بگیره.
اونجین سرش رو بلند کرد. اول میخواست با خوشرویی سفارش بده، اما یهو دهنش باز موند. قاشق از دستش افتاد و با صدای تقِ ریزی روی میز خورد. اونجین با انگشتش به پیشخدمت اشاره کرد و با صدایی که از ترس و هیجان میلرزید گفت:
«جونگکوک… اون… اونجا رو ببین!»جونگکوک سرش رو بلند کرد. پیشخدمتِ جوان، با پیشبندِ کافه، دقیقاً چند قدم اونطرفتر ایستاده بود. تهیونگ بود. با همون چشمهای درشت، اما با نگاهی که هیچ نشونی از اونهمه عشقِ سابق نداشت.
تهیونگ با همون لحنِ مهربون و غریبهاش گفت: «سلام، خوش اومدید. چی میل دارید سفارش بدید؟»
جونگکوک خشکش زد. قلبش توی سینهاش میکوبید، انگار میخواست از قفسهاش فرار کنه. اونجین، با چشمهای خیسِ اشک، بلند شد و با صدای لرزونی گفت: «تهیونگ؟… تو واقعاً خودتی؟»
تهیونگ سرش رو کمی کج کرد، انگار داشت سعی میکرد حافظهاش رو به کار بندازه. یه لبخندِ خیلی محو زد و گفت: «ببخشید… اسمی که گفتید… چقدر آشناست. من شما رو میشناسم؟»اون لحظه… اون لحظهای بود که جونگکوک فهمید، تهیونگ برگشته، اما انگار یه جای دیگهست؛ یه دنیایِ بدونِ خاطره، بدونِ جونگکوک، بدونِ اونجین.
[پایان پارت سوم]
بعد از هفتهها جستجوی بیثمر، جونگکوک دیگه رسماً داشت کم میآورد. اونجین که میدید جونگکوک حتی غذا هم درست نمیخوره، با لحنِ آروم و بچهگانهاش گفت: «جونگکوک؟ خسته شدی… بیا یه جا بشینیم یه چیزی بخوریم، من خیلی گرسنمه.»
جونگکوک که نمیتونست به خواستهی اونجین نه بگه، قبول کرد. ماشین رو جلوی یه کافهی آروم نگه داشتند. فضای کافه گرم بود، بوی شکلات و قهوه میاومد. جونگکوک و اونجین رفتن و پشتِ یه میزِ دنج نشستن.
جونگکوک سرش رو بین دستاش گرفته بود و داشت با کلافگی به لیستِ جاهایی که باید بگردند نگاه میکرد. اونجین داشت با قاشقِ توی دستش بازی میکرد که یهو صدای باز شدنِ درِ کافه و قدمهای کسی رو شنید که داشت به سمتِ میزشون میاومد تا سفارش بگیره.
اونجین سرش رو بلند کرد. اول میخواست با خوشرویی سفارش بده، اما یهو دهنش باز موند. قاشق از دستش افتاد و با صدای تقِ ریزی روی میز خورد. اونجین با انگشتش به پیشخدمت اشاره کرد و با صدایی که از ترس و هیجان میلرزید گفت:
«جونگکوک… اون… اونجا رو ببین!»جونگکوک سرش رو بلند کرد. پیشخدمتِ جوان، با پیشبندِ کافه، دقیقاً چند قدم اونطرفتر ایستاده بود. تهیونگ بود. با همون چشمهای درشت، اما با نگاهی که هیچ نشونی از اونهمه عشقِ سابق نداشت.
تهیونگ با همون لحنِ مهربون و غریبهاش گفت: «سلام، خوش اومدید. چی میل دارید سفارش بدید؟»
جونگکوک خشکش زد. قلبش توی سینهاش میکوبید، انگار میخواست از قفسهاش فرار کنه. اونجین، با چشمهای خیسِ اشک، بلند شد و با صدای لرزونی گفت: «تهیونگ؟… تو واقعاً خودتی؟»
تهیونگ سرش رو کمی کج کرد، انگار داشت سعی میکرد حافظهاش رو به کار بندازه. یه لبخندِ خیلی محو زد و گفت: «ببخشید… اسمی که گفتید… چقدر آشناست. من شما رو میشناسم؟»اون لحظه… اون لحظهای بود که جونگکوک فهمید، تهیونگ برگشته، اما انگار یه جای دیگهست؛ یه دنیایِ بدونِ خاطره، بدونِ جونگکوک، بدونِ اونجین.
[پایان پارت سوم]
- ۵۰۱
- ۰۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط