{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

داستانی‌‍ شنیدم

داستانی‌‍ شنیدم
از فرشته‍ ای‍ اهل‍ بهشت‍
در میان‍ انس‍ هایی‍ اهل‍ زمین‍
نوری‍ از جنس‍ وجود کامل‍ خدا
جوری‍ که‍ خدا‍وند فریاد بزند
یکی‍ از فرشتگانم‍ گم شده‍
اما حیف‍ که‍ بی‍ خبر از ذات‍ خود
و بی‍ انگیزه‍ از آینده‍ خود
بر روی‍ زمین‍ سرد قدم‍ میزد
کسی‍ درد او را نمی‍ ‍فهمید
اما او درد همه‍ را می‍ ‍فهمید
او برای همه‍ گریه‍ می‍ کرد
اما کسی‍ برای‍ او گریه‍ نمی‍ کیرد
کسی‍ او را در آغوش‍ نمیگرفت‍
اما او همیشه‍ با محبت‍
همه‍ ی آنها را در اغوش‍ می‌کشید
هر طور که‍ بود
به‍ زندگی‍ ادامه‍ میداد
تمامی‍ فرشتگان‍ از آسمان‍
به او می‌‍نگریدند
بنظرم‍ گاهی‍ او هم‍ انها را می‍ دید
وقتی‍ به ماه‍ خیره میشد
خاطراتی‍ نداشت‍
اما هنوز صدای‍ همزاد هایش‍ را می‌‍شنید
می‍ ‍دانست باید ادامه‍ دهد
اما نمی‍ ‍دانست چگونه‍
روزی‍
یکی‍ از فرشتگان‍ از خداوند‍‍ پرسید
چطور خودش‍ نمی‌دانست‍؟
او با صدایی‍ آغشته‍ به‍ درد گفت‍
«چشمانش‍ ضعیف‍ نبود
بال‍هایش‍ بزرگ‍ بودند »
ایتسومی‍♡⁩
دیدگاه ها (۱۵)

تا سم های دیگر بدرود

اگه این روش جواب بده.....

✿ تا جهان است از جهان اهل وفائی برنخاست نیک عهدی برنیامد، آ...

✿ تا جهان است از جهان اهل وفائی برنخاست نیک عهدی برنیامد، آ...

𝒑𝒂𝒓𝒕 ¹ کوک  : سلام جوجه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط