Part 6 | Queen of My Heart
Part 6 | Queen of My Heart
صبح روز بعد، لیانا زودتر از همیشه به کافه رسید.
در حالی که مشغول مرتب کردن میزها بود، نگاهش به جاکلیدی کوچکی افتاد که جونگکوک به او هدیه داده بود.
لبخند زد و آن را به کیفش وصل کرد.
همکارش با شیطنت گفت:
همکار : «این جاکلیدی رو کی بهت داده؟»
لیانا کمی دستپاچه شد.
لیانا : «یه... دوست.»
«دوست یا همون مشتری آمریکانویی؟»
لیانا بالش کوچکی را سمتش پرت کرد و هر دو خندیدند.
ساعت چهار...
جونگکوک وارد کافه شد.
این بار به جای اینکه مستقیم سر میز همیشگیاش برود، کنار کانتر ایستاد.
جونگ کوک : «سلام، لیانا.»
لیانا : «سلام.»
جونگکوک نگاهی به کیفش انداخت و لبخند زد.
جونگکوک : «دیدم از هدیهم استفاده کردی.»
لیانا ناخودآگاه به جاکلیدی نگاه کرد.
لیانا : «خیلی دوستش داشتم... ممنون.»
جونگکوک برای چند لحظه سکوت کرد، بعد گفت:
جونگ کوک : «امروز اگه بعد از کارت خسته نباشی... دوست داری یه قدم کوتاه بزنیم؟ یه کافه یا پارک، هر جا خودت راحتتری.»
لیانا غافلگیر شد.
چند ثانیه فکر کرد و بعد لبخند زد.
لیانا : «باشه... ولی بعد از اینکه شیفتم تموم بشه.»
لبخند جونگکوک پررنگتر شد.
جونگکوک : «منتظرت میمونم.»
برای اولین بار، لیانا حس کرد این آشنایی دیگر فقط بین یک مشتری و باریستا نیست.
شاید...
داشت به شروع یک دوستی قشنگ تبدیل میشد.
شرایط برای پارت هشتم :
۵۲ لایک
۳۰ کامنت
۱۰ بازنشر
صبح روز بعد، لیانا زودتر از همیشه به کافه رسید.
در حالی که مشغول مرتب کردن میزها بود، نگاهش به جاکلیدی کوچکی افتاد که جونگکوک به او هدیه داده بود.
لبخند زد و آن را به کیفش وصل کرد.
همکارش با شیطنت گفت:
همکار : «این جاکلیدی رو کی بهت داده؟»
لیانا کمی دستپاچه شد.
لیانا : «یه... دوست.»
«دوست یا همون مشتری آمریکانویی؟»
لیانا بالش کوچکی را سمتش پرت کرد و هر دو خندیدند.
ساعت چهار...
جونگکوک وارد کافه شد.
این بار به جای اینکه مستقیم سر میز همیشگیاش برود، کنار کانتر ایستاد.
جونگ کوک : «سلام، لیانا.»
لیانا : «سلام.»
جونگکوک نگاهی به کیفش انداخت و لبخند زد.
جونگکوک : «دیدم از هدیهم استفاده کردی.»
لیانا ناخودآگاه به جاکلیدی نگاه کرد.
لیانا : «خیلی دوستش داشتم... ممنون.»
جونگکوک برای چند لحظه سکوت کرد، بعد گفت:
جونگ کوک : «امروز اگه بعد از کارت خسته نباشی... دوست داری یه قدم کوتاه بزنیم؟ یه کافه یا پارک، هر جا خودت راحتتری.»
لیانا غافلگیر شد.
چند ثانیه فکر کرد و بعد لبخند زد.
لیانا : «باشه... ولی بعد از اینکه شیفتم تموم بشه.»
لبخند جونگکوک پررنگتر شد.
جونگکوک : «منتظرت میمونم.»
برای اولین بار، لیانا حس کرد این آشنایی دیگر فقط بین یک مشتری و باریستا نیست.
شاید...
داشت به شروع یک دوستی قشنگ تبدیل میشد.
شرایط برای پارت هشتم :
۵۲ لایک
۳۰ کامنت
۱۰ بازنشر
- ۴۷۴
- ۱۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط