{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Part 5 | Queen of My Heart

Part 5 | Queen of My Heart

روز بعد...

کافه مثل همیشه شلوغ بود.

لیانا مشغول آماده کردن سفارش‌ها بود که صدای آشنای زنگ در به گوشش رسید.

بدون اینکه نگاه کند، گفت:

لیانا : «یه آمریکانو بدون شکر، درسته؟»

جونگ‌کوک خندید.

جونگ‌کوک : «کم‌کم دارم حس می‌کنم مشتری مخصوص اینجام.»

لیانا با خنده جواب داد:

لیانا : «خب... مشتری ثابت همیشه سفارشش حفظ می‌شه.»

چند دقیقه بعد، فنجان قهوه را روی میزش گذاشت.

جونگ‌کوک گفت:
«امروز کیفت خوبه.»

لیانا : «از کجا فهمیدی؟»

جونگ‌کوک : «از لبخندت.»

لیانا برای لحظه‌ای ساکت شد.

بعد آرام گفت:
لیانا : «شاید چون امروز روز خوبیه.»

جونگ‌کوک جرعه‌ای از قهوه‌اش نوشید و گفت:

جونگ کوک : «راستی... هنوز نقاشی می‌کشی؟»

لیانا : «آره، هر وقت وقت داشته باشم.»

جونگ کوک : «دوست دارم یه روز نقاشی‌هات رو ببینم.»

لیانا با خجالت گفت:

لیانا : «فکر نکنم اون‌قدر خوب باشن.»

جونگ‌کوک : «این رو بذار خودم قضاوت کنم.»

هر دو خندیدند.

همان موقع، صاحب کافه لیانا را صدا زد.

همکار : «لیانا! سفارش میز پنج آماده‌ست؟»

لیانا : «الان میارم!»

لیانا با عجله رفت، اما موقع برگشتن، پایش به پایه‌ی صندلی گیر کرد.

درست قبل از اینکه روی زمین بیفتد...

جونگ‌کوک دستش را گرفت.

چند ثانیه...

نگاهشان در هم گره خورد.

لیانا سریع خودش را عقب کشید.

لیانا : «ببخشید...»

جونگ‌کوک لبخند زد.

جونگ‌کوک : «مهم اینه که حالت خوبه.»

قلب لیانا تندتر از همیشه می‌زد.

برای اولین بار، حس کرد حضور این مرد، آرامشی دارد که تا حالا تجربه‌اش نکرده بود.

جونگ‌کوک قبل از رفتن گفت:

جونگ‌کوک : «امیدوارم به‌زودی نقاشی‌هات رو ببینم، لیانا.»

لیانا لبخند زد.

«شاید...»

اما ته دلش، دیگر مطمئن بود که دلش می‌خواهد دوباره ساعت چهار برسد...
دیدگاه ها (۲)

جوجه کوچولو مون فالو بشه 🐣✨ @kimboran

دخترکم فالو بشه 🌕✨ @989363_1923

Part 4 | Queen of My Heartدو روز از آخرین باری که جونگ‌کوک ب...

Part 2 | Queen of My Heartسه روز گذشت...و مثل همیشه، ساعت دق...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط