{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

هنوز فرصت نکرده‌ام زندگی کنم؛ تمام سهم من از هستی، «دوام

هنوز فرصت نکرده‌ام زندگی کنم؛ تمام سهم من از هستی، «دوام آوردن» بود.
انگار به دنیا آمدم تا فقط تماشاگر محو شدن آرزوهایم در پشت دیوارهای سنگی باشم.
این دیوارها، دیوارهای معمولی نیستند؛ تجسم تمام «نه»هایی هستند که شنیده‌ام.
فشاری که روی سینه‌ام حس می‌کنم، بار سنگین یک عمر «خودداری» است.
سکوت من، نه از رضایت، که از عمق یک استیصال بی‌پایان است.
هر روز که بیدار می‌شوم، تنها کاری که انجام می‌دهم، حمل جنازه‌ی رویاهای دیروزم است.
من در حفره‌ی تاریک میان این دو دیوار، به انتظار هیچ‌چیز ننشسته‌ام.
زندگی، برای من، تماشای فرو ریختن ذره‌ذره‌ی جانم در غبار انتظار بود.
خسته‌ام؛ نه از فعالیت زیاد، که از این «بودن» اجباری در دنیایی که جایی برایم نداشت.
انگار تمام عمر، داشتم در یک سلول انفرادی، با دیوارهایی که هر لحظه نزدیک‌تر می‌شدند، زندگی می‌کردم.
لبخندهایی که زدم، نقابی بود برای پنهان کردن حفره‌ای عمیق در سینه‌ام.
هیچ‌کس نفهمید پشت این ایستادن، چه فروپاشی درونی‌ای پنهان شده است.
دوام آوردن، فقط شکلی از شکنجه بود که من آگاهانه به آن تن دادم.
حالا در این تقارن تاریک، دیوارها دارند استخوان‌های «من» بودن را خرد می‌کنند.
فردا هم بیاید، همان است؛ روزی که فقط باید از آن گذشت، بی آنکه زیسته شود.
من به ته خط رسیده‌ام، جایی که دیگر نه امیدی هست و نه اشتیاقی برای دیدن نور.
تنها چیزی که باقی مانده، تلخیِ یک حقیقت است: من هرگز حقیقتاً زندگی نکردم.
فقط بودم؛ آن‌قدر که درد نبودن را، تمام و کمال حس کنم.

#دلنوشته_ذهن_شب_بیدار👌❤️
#کلیپ_غمگین_ذهنی
#پست_دلخواه_دلنوشته
#تکست_دوبیتی_غزل_های_من
دیدگاه ها (۲)

پارت ۴

پارت ۶

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط