آینه را که نگاه میکنم، غریبهای را میبینم که سالهاست ت
آینه را که نگاه میکنم، غریبهای را میبینم که سالهاست تنها هنرش «ماندن» بوده است. من در تمام این سالها، هرگز طعمِ «زندگی» را نچشیدهام؛ تنها در مدارِ بقا چرخیدهام. انگار تمامِ این عمر، نه یک مسیرِ زیستن، که یک دورهی طولانیِ «دوام آوردن» بوده است.
هر صبح که چشم گشودم، پیش از آنکه رویاها مجالِ شکفتن بیابند، زرهِ سردِ مسئولیت و تحمل را به تن کردم. من در میانِ طوفانها فقط خم شدم تا نشکنم، اما فراموش کردم که انسان، تنها برای خم نشدن آفریده نشده؛ بلکه برای ایستادن و شکوفا شدن است. تفاوتِ عمیقی است میانِ «نفس کشیدن» و «زندگی کردن»؛ و من، تنها در ردیفِ اول، آنقدر ماهرانه نفس کشیدهام که یادم رفته چگونه باید زیست.
حالا، در انتهای این صبوریِ بیحاصل، میبینم که روحم زیرِ آوارِ آنهمه دوام آوردن، چقدر بیصدا خاکستر شده است. من تمامِ توانم را صرفِ عبور از لحظهها کردم، بیآنکه بدانم در کدامِ این لحظهها، خودم را جا گذاشتهام.
هر صبح که چشم گشودم، پیش از آنکه رویاها مجالِ شکفتن بیابند، زرهِ سردِ مسئولیت و تحمل را به تن کردم. من در میانِ طوفانها فقط خم شدم تا نشکنم، اما فراموش کردم که انسان، تنها برای خم نشدن آفریده نشده؛ بلکه برای ایستادن و شکوفا شدن است. تفاوتِ عمیقی است میانِ «نفس کشیدن» و «زندگی کردن»؛ و من، تنها در ردیفِ اول، آنقدر ماهرانه نفس کشیدهام که یادم رفته چگونه باید زیست.
حالا، در انتهای این صبوریِ بیحاصل، میبینم که روحم زیرِ آوارِ آنهمه دوام آوردن، چقدر بیصدا خاکستر شده است. من تمامِ توانم را صرفِ عبور از لحظهها کردم، بیآنکه بدانم در کدامِ این لحظهها، خودم را جا گذاشتهام.
- ۲.۸k
- ۲۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط