پارت ۲۹
پارت ۲۹: نگاهی که میسوزاند
جونگکوک با سینیِ ناهار وارد شد. طبقِ عادتِ این چند روز، انتظار داشت تهیونگ مثلِ همیشه نگاهش رو بدزده، شونههاش رو جمع کنه و با اون صدایِ لرزون بگه «ببخشید».
اما وقتی وارد شد، صحنهی عجیبی دید. تهیونگ لبهی تخت نشسته بود، زنجیرِ پاش رو با بیتفاوتی گرفته بود و داشت با چشمهایِ ریزبین و کنجکاوش، جونگکوک رو از سر تا پا آنالیز میکرد. اونجین هم کنارش بود و داشت با اسباببازیهاش ور میرفت.
جونگکوک سینی رو گذاشت روی میز و با لحنِ سردِ همیشگیاش گفت: «بخور. نمیخوام ضعیفتر از اینی که هستی بشی.»
تهیونگ به جایِ عذرخواهی، به چشماش زل زد. هیچ لرزشی در نگاهش نبود. انگار اون “تهیونگِ ترسو” برایِ لحظهای مرده بود. تهیونگ گفت: «چرا برام سینی میاری وقتی میدونی اشتهایی ندارم؟»
جونگکوک خشکش زد. انتظار نداشت این جمله رو بشنوه. دستاش رو تویِ جیبِ شلوارش فرو کرد و با ناباوری خندید. «که اینطور… بالاخره زبون باز کردی؟»
تهیونگ چرخید و دستش رو به سمتِ میزِ کارِ جونگکوک درگوشهی اتاق دراز کرد. «اونجا چی داری؟»
جونگکوک اخم کرد. «چیزی نیست که به تو مربوط باشه.»
تهیونگ پوزخندِ کمرنگی زد—پوزخندی که جونگکوک رو بیش از هر شکنجهای عصبی میکرد. «واقعاً؟ پس چرا وقتی وارد شدی، با عجله پوشهت رو رویِ اون عکسها انداختی؟»
جونگکوک جا خورد. تهیونگ که تا چند دقیقه پیش جرئت نداشت سرش رو بالا بیاره، حالا داشت با تیزهوشیِ تمام، حرکتهایِ او رو میخوند. جونگکوک به سمتِ میز هجوم برد تا پوشه رو برداره، اما تهیونگ سریعتر از اونچه فکرش رو میکرد، زنجیرش رو کشید و با جسارتِ تمام از روی تخت بلند شد. زنجیر تا ته کشیده شد، اما تهیونگِ مصمم، اون عکسهایی که از زیرِ پوشه بیرون زده بود رو دید.
عکسهایی که روی میزِ کارِ رئیسِ مافیا بود… عکسهایِ تهیونگ بود!
عکسهایی که تهیونگ رو در دانشگاه، در کتابخونه و حتی در حالِ قدم زدن در پارک نشون میداد. عکسهایی که مربوط به «قبل» از دزدیده شدن بود. خیلی قبلتر!
تهیونگ به عکسها زل زد. قلبش تند میزد، اما نه از ترس، از «خشم و کنجکاوی». اون فقط یک طعمه نبود، اون از خیلی وقت پیش زیرِ نظر بود.تهیونگ به سمتِ جونگکوک برگشت و مستقیم تو چشماش نگاه کرد. دیگه خبری از «ببخشید» نبود. «پس من یهو توجهِ تو رو جلب نکردم، نه؟»
جونگکوک، رئیسِ مافیایی که همه از سایهاش وحشت داشتن، حالا در برابرِ این نگاهِ مستقیمِ تهیونگ، حس میکرد خلعِ سلاح شده. اون جلو اومد، فاصلهاش رو با تهیونگ به حداقل رسوند، طوری که گرمایِ نفسهاش رو حس میکرد.
جونگکوک با صدایی خشدار گفت: «خیلی چیزا هست که نمیدونی، تهیونگ. فکر کردی دنیایِ تو و من اتفاقی بهم گره خورد؟»
تهیونگ لرزید، اما عقب نکشید. اونجین که داشت این صحنه رو میدید، عروسکش رو محکم بغل کرد.
تهیونگ با جسارت گفت: «میخوام بدونم. اگه میخوای اینجا بمونم، دیگه حق نداری چیزی رو قایم کنی.»
جونگکوک، دستش رو دورِ کمرِ تهیونگ حلقه کرد و اون رو به خودش چسبوند. «اگه بهت بگم، دیگه هیچ راهِ برگشتی نداری. مطمئنی میخوای حقیقتِ اون شبِ توی ایستگاهِ قطار رو بدونی؟»
تهیونگ حس کرد یه چیزِ خیلی تاریکتر از اون چیزی که فکر میکرد، در انتظارشه. اما راهی نبود، باید میفهمید چرا «او».
[پایان پارت ۲۹]
جونگکوک با سینیِ ناهار وارد شد. طبقِ عادتِ این چند روز، انتظار داشت تهیونگ مثلِ همیشه نگاهش رو بدزده، شونههاش رو جمع کنه و با اون صدایِ لرزون بگه «ببخشید».
اما وقتی وارد شد، صحنهی عجیبی دید. تهیونگ لبهی تخت نشسته بود، زنجیرِ پاش رو با بیتفاوتی گرفته بود و داشت با چشمهایِ ریزبین و کنجکاوش، جونگکوک رو از سر تا پا آنالیز میکرد. اونجین هم کنارش بود و داشت با اسباببازیهاش ور میرفت.
جونگکوک سینی رو گذاشت روی میز و با لحنِ سردِ همیشگیاش گفت: «بخور. نمیخوام ضعیفتر از اینی که هستی بشی.»
تهیونگ به جایِ عذرخواهی، به چشماش زل زد. هیچ لرزشی در نگاهش نبود. انگار اون “تهیونگِ ترسو” برایِ لحظهای مرده بود. تهیونگ گفت: «چرا برام سینی میاری وقتی میدونی اشتهایی ندارم؟»
جونگکوک خشکش زد. انتظار نداشت این جمله رو بشنوه. دستاش رو تویِ جیبِ شلوارش فرو کرد و با ناباوری خندید. «که اینطور… بالاخره زبون باز کردی؟»
تهیونگ چرخید و دستش رو به سمتِ میزِ کارِ جونگکوک درگوشهی اتاق دراز کرد. «اونجا چی داری؟»
جونگکوک اخم کرد. «چیزی نیست که به تو مربوط باشه.»
تهیونگ پوزخندِ کمرنگی زد—پوزخندی که جونگکوک رو بیش از هر شکنجهای عصبی میکرد. «واقعاً؟ پس چرا وقتی وارد شدی، با عجله پوشهت رو رویِ اون عکسها انداختی؟»
جونگکوک جا خورد. تهیونگ که تا چند دقیقه پیش جرئت نداشت سرش رو بالا بیاره، حالا داشت با تیزهوشیِ تمام، حرکتهایِ او رو میخوند. جونگکوک به سمتِ میز هجوم برد تا پوشه رو برداره، اما تهیونگ سریعتر از اونچه فکرش رو میکرد، زنجیرش رو کشید و با جسارتِ تمام از روی تخت بلند شد. زنجیر تا ته کشیده شد، اما تهیونگِ مصمم، اون عکسهایی که از زیرِ پوشه بیرون زده بود رو دید.
عکسهایی که روی میزِ کارِ رئیسِ مافیا بود… عکسهایِ تهیونگ بود!
عکسهایی که تهیونگ رو در دانشگاه، در کتابخونه و حتی در حالِ قدم زدن در پارک نشون میداد. عکسهایی که مربوط به «قبل» از دزدیده شدن بود. خیلی قبلتر!
تهیونگ به عکسها زل زد. قلبش تند میزد، اما نه از ترس، از «خشم و کنجکاوی». اون فقط یک طعمه نبود، اون از خیلی وقت پیش زیرِ نظر بود.تهیونگ به سمتِ جونگکوک برگشت و مستقیم تو چشماش نگاه کرد. دیگه خبری از «ببخشید» نبود. «پس من یهو توجهِ تو رو جلب نکردم، نه؟»
جونگکوک، رئیسِ مافیایی که همه از سایهاش وحشت داشتن، حالا در برابرِ این نگاهِ مستقیمِ تهیونگ، حس میکرد خلعِ سلاح شده. اون جلو اومد، فاصلهاش رو با تهیونگ به حداقل رسوند، طوری که گرمایِ نفسهاش رو حس میکرد.
جونگکوک با صدایی خشدار گفت: «خیلی چیزا هست که نمیدونی، تهیونگ. فکر کردی دنیایِ تو و من اتفاقی بهم گره خورد؟»
تهیونگ لرزید، اما عقب نکشید. اونجین که داشت این صحنه رو میدید، عروسکش رو محکم بغل کرد.
تهیونگ با جسارت گفت: «میخوام بدونم. اگه میخوای اینجا بمونم، دیگه حق نداری چیزی رو قایم کنی.»
جونگکوک، دستش رو دورِ کمرِ تهیونگ حلقه کرد و اون رو به خودش چسبوند. «اگه بهت بگم، دیگه هیچ راهِ برگشتی نداری. مطمئنی میخوای حقیقتِ اون شبِ توی ایستگاهِ قطار رو بدونی؟»
تهیونگ حس کرد یه چیزِ خیلی تاریکتر از اون چیزی که فکر میکرد، در انتظارشه. اما راهی نبود، باید میفهمید چرا «او».
[پایان پارت ۲۹]
- ۳۷۵
- ۰۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط