{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۲۸

پارت ۲۸: زندانی در میانِ ابریشم و زنجیر
ساعتِ دیواریِ اتاقِ مستر، با صدایِ آرامِ تیک‌تاکش، تنها موسیقیِ این قفسِ طلایی بود. نورِ خورشید از پنجره‌های قدی به داخل می‌تابید و رویِ زنجیرِ نقره‌ای که دورِ مچِ پایِ تهیونگ حلقه شده بود، می‌رقصید. تهیونگ، در حالی که لبه‌ی تخت نشسته بود، به نقطه‌ای نامعلوم روی فرشِ گران‌قیمت خیره شده بود. بدنش هنوز با کوچک‌ترین صدایی منقبض می‌شد.

در باز شد. جونگ‌کوک با سینیِ صبحانه‌ای که خودش آماده کرده بود، وارد شد. بویِ قهوه و نانِ تست فضایِ اتاق را پر کرد. او سینی را روی میزِ کوچکِ کنارِ تخت گذاشت و با تردید، کنارِ تهیونگ نشست.

جونگ‌کوک با لحنی که سعی می‌کرد مهربان باشد، اما هنوز سایه‌ای از دستور در آن بود، گفت: «تهیونگ، باید غذا بخوری. چند روزه که چیزی درست حسابی نخوردی.»

تهیونگ بلافاصله خودش را کمی عقب کشید. زنجیر کشیده شد و صدایِ سردِ فلزش در سکوتِ اتاق پیچید. چشمانِ تهیونگ با ترسِ عمیقی که سعی داشت آن را پشتِ پلک‌هایش پنهان کند، به زمین دوخته شد. «ببخشید… اشتها ندارم. ببخشید که سینی رو آوردی… من… من بعداً می‌خورم. ببخشید.»

جونگ‌کوک نفسِ عمیقی کشید تا خشمِ ناشی از درماندگی‌اش را سرکوب کند. او می‌خواست تهیونگ به او نگاه کند، می‌خواست تهیونگ لبخند بزند، نه اینکه مثلِ یک پرنده‌ی زخمی از او فرار کند. دستش را به سمتِ صورتِ تهیونگ برد تا موهایِ رویِ پیشانی‌اش را کنار بزند. تهیونگ به طورِ غریزی سرش را دزدید.

جونگ‌کوک دستش را در هوا متوقف کرد. «چرا همش عذرخواهی می‌کنی؟ من که هنوز چیزی نگفتم.»

تهیونگ، با صدایی لرزان که انگار از تهِ چاه در می‌آمد، گفت: «ببخشید… تقصیرِ منه. متوجه نبودم. ببخشید.»

او باز هم عذرخواهی کرد. جونگ‌کوک دندان‌هایش را رویِ هم سایید. این عذرخواهی‌هایِ مدام، تهیونگ را از او دورتر می‌کرد. انگار تهیونگ داشت با هر “ببخشید”، یک لایه‌ی دیگر از خودش را در پشتِ دیواری از ترس پنهان می‌کرد.

نیم‌ساعت بعد، وقتی جونگ‌کوک مجبور شد برایِ یک تماسِ کاریِ فوری از اتاق خارج شود، فضا برای لحظاتی تغییر کرد. درِ اتاق به آرامی باز شد و سرِ کوچکِ اون‌جین از لایِ در بیرون آمد. وقتی مطمئن شد خبری از جونگ‌کوک نیست، با عجله خودش را به تخت رساند.

«تهیونگ! ببین چی برات آوردم!» اون‌جین یک عروسکِ پارچه‌ایِ کوچک که از آشپز گرفته بود را در دست داشت. او رویِ تخت پرید و خودش را در آغوشِ تهیونگ انداخت. تهیونگ، که تا چند دقیقه پیش در برابرِ جونگ‌کوک مانندِ یک مجسمه‌ی یخی بود، ناگهان در آغوشِ اون‌جین ذوب شد. او خواهرش را محکم بغل کرد و بویِ موهایش را به ریه کشید.

اون‌جین با شیطنتِ کودکانه‌اش گفت: «این آقا‌ خرگوشه اس. قراره تو رو بخندونه. آخه خیلی وقته نخندیدی.»

او شروع کرد به حرکت دادنِ عروسک و درآوردنِ صداهایِ خنده‌دار. تهیونگ، با وجودِ تمامِ دردهایش، لبخندِ کمرنگی زد. اون‌جین به زنجیرِ پایِ تهیونگ نگاه کرد، صورتش برای لحظه‌ای درهم رفت، اما سعی کرد به رویِ خودش نیاورد. «تهیونگ؟ اگه اون آقاِ بداخلاق (جونگ‌کوک) نباشه، ما می‌تونیم با هم بازی کنیم؟»

تهیونگ با شنیدنِ کلمه‌ی “بازی”، بغض در گلویش گره خورد. او دستِ اون‌جین را گرفت. «ما… ما باید خیلی مراقب باشیم، اون‌جین. قول بده که همیشه نزدیکِ من بمونی. قول بده که… ازش دوری کنی.»

اون‌جین سرش را به سینه‌ی تهیونگ تکیه داد. «می‌دونم. ولی اون می‌گه که تو مالِ اونی. یعنی چی؟»

تهیونگ پاسخی نداشت. او فقط سرِ خواهرش را نوازش می‌کرد و به درِ اتاق خیره بود، جایی که می‌دانست جونگ‌کوک هر لحظه ممکن است برگردد و این لحظاتِ آرام را ویران کند.

عصر که شد، جونگ‌کوک برگشت. هوا تاریک شده بود. او به محضِ ورود، اون‌جین را دید که در گوشه‌ای از اتاق رویِ فرش نشسته بود و نقاشی می‌کشید. نگاهِ جونگ‌کوک، که تا چند
دیدگاه ها (۰)

ادامه پارت ۲۸

پارت ۲۷: زنجیرهایِ سرد، کلماتِ هراساناتاقِ مسترِ عمارت، با آ...

پارت ۲۶: سایه‌ی شومِ آرامشسنگینیِ پلک‌هایش مثلِ سرب بود. اول...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط