Gentlemanshusband
#Gentlemans_husband
#season_Third
#part_368
بخار نفسای منو جونگکوک همینطور داشت میرفت به هوا..
با اینکه سرما زیاد شده بود
ولی وقتی توجه میکردم که جونگکوک کنارمه
سردی که سهلِ
هرچی بدبختی داشتمو فراموش میکردم.
همینطور با لبخند بهش زل زده بودم که یهویی روشو سمتم برگردوند
سوالی نگام کرد
_مشکلی پیش اومده ؟
+ها.. نه چه مشکلی؟ بریم..
خنده اش رو توی دهنش خفه کردو باهم وارد رستوران شدیم...
شام خوردیم و رفیق جونگکوک هم اومد پیشمون..
هم به من تبریک گفت و هم شروع کرد به گفتن خاطره های مسخره خودشو جونگکوک..
اون شب حسابی بهم خوشگذشت و میتونم بگم جونگکوک دلیل اصلی این خوشحالیم بود!
تازه داشتم میفهمیدم که دوست داشتن یک نفر چقدر میتونه عمیقو خطرناک باشه!
منظورم از خطرناک
وابستگیه، احساس مسئولیت در برابر فرد مقابل، ترس از دست دادنش که روز به روز بیشتر ادمو عذاب میده، غیرت روش، و خوشحال بودن باهاش در هر شرایطی حتی اگه اون کار، اونجا، به ضرر تو باشه..
همه ی اینا توی دوست داشتن خلاصه میشد؟ یا شایدم عشق!
افکارمو پشت سر گذاشتم.
یه خداحافظی خیلی کوتاه با دوستش چوهیون کردم و سمت خروجی رستوران به راه افتادم..
چون جلو تر از جونگکوک حرکت میکردم سریع خودش رو بهم رسوند و دستمو گرفت
_لیلی بمون.
یه لحظه میرم سرویسو برمیگردم
حواست باشه جایی نریا..
+ برو زود بیا
سری تکون داد و ازم فاصله گرفتو بعدشم سمت سرویس رفت..
یکم گذشت که خودمم احساس کردم دستشویی لازمم
بنابرین سمت دیگهی سرویس، یعنی بانوان به راه افتادم..
هنوز به دستشویی نرسیده بودم که یه مرد خوش هیـ..کل سمتم اومد و جلوم ایستاد
خواستم ردش کنم ولی با صداش ایستادم..
_ببخشید میشه یه نگاهیی به این ادرس بندازین؟؟
اخه از بوسان اومدمو درست نمیشناسم.
یه مرد مسن بود..
با یه لبخند سمتش رفتم
+بله، میتونم ادرسو ببینم؟
کاغذی که توی دستش بودو سمتم گرفت
_ممنون ایناها اینه
نگاهی به ادرسه انداختم
اسم همون منطقه رو فقط شنیده بودم
ولی تاحالا نرفته بودم که بخوام راهنماییش کنم..
به چشماش زل زدم و با جدیت گفتم
+شرمنده اقا این ادرسو نمیدونم
فقط به اسم شنیدمش
مرده با خنده سری تکون داد
_مشکلی نیست خودت مال کجایی همین سئولی؟
+بله چطور؟
_اخه ادرسو بلد نبودی
خارشی به سرم دادم
+چی بگم عمو نمیشناسم والا
ولی چرا اهل همین سئولم
_یجوری میگی عمو انگار یه صد سالی ازت بزرگ ترم
با جملش پقی زدم زیر خنده
بهش میومد چهل سالی داشته باشه!
+شرمنده عادت کردم
خودشم خندیدو گفت
_نه خواهش میکنم این چه حرفیه
بازم ممنون دستت در..د نکنه
خداحافظ
تنها سری تکون دادم و سمت سرویس به راه افتادم
ولی قبل اینکه اون مرده زیاد دور بشه یه نگاه به سمت سرویس اقایون انداختم و قبل اینکه بخوام عکس العملی نشون بدم متوجه دوتا تیله وحـ.شی و به خو.ن نشسته یکی شدم..
و اون یکی کیه؟ قطعا جونگکوک! (به فا.....کی در راه استتت)
نمیدونم چیشد
ولی به محض اینکه چشمام رو باز کردم دیدم که مچ دستم توی دستای جونگکوکه و داره محکم منو سمت خروجی رستوران و بعد هم ماشین میبره..
کمی ته دلم خالی شدو ترسیدم
چندتا نفس عمیق کشیدم و صداش زدم
+جونگکوک!! چیکار میکنی دستم شکست
بی توجه به صحبتام در ماشینو باز کردو منو پرت کرد روی صندلی..
دور زدو سوار شد .
داشت با سرعت سمت خونه میروند و حتی بعضی از چراغ قرمز هارو هم رد میکرد..
قبل اینکه بخام اعتراضی بکنم خودش به حرف اومد
با صدای خـ..شنش عربده کشید..
_چی داشتی پیش اون مردک میگفتیو هر هر هر خندتو گذاشته بودی توی سرت؟؟؟؟!
خودمو جمع جور کردم
+بخدا هیچی فقـط ازم ادرس پرسید
_دروغ تحویل من نده لیلی
یه ادرس پرسیدن اینقدر هر هرو خنده داره؟؟؟؟
+به چی قسم..
با مشت کوبید روی فرمون
_اون دهنتو ببند تا خودم ردیف دندوناتو خورد نکردم
+لعنـ..تی خب بزار توضیح بدممم!!!!
یه مشت دیگه کوبید روی فرمون
_خفه شو
چیو میخوای توضیح بدی؟؟؟
بازم روز جدیدو برنامه جدید؟؟؟ بازم دروغ جدید؟؟؟؟
یه کلام
فقط یک کلام حرفی بزنی این مشتو میزنم توی دهن تو
تا اون لحظه متوجه بارون اشکام نبودم..
ازش میترسیدم برای همین تصمیم گرفتم وقتی رسیدیم خونه ارومش کنم
توی خودم جمع شدم و یه گوشه صندلی رو اشـغال خودم کردم..
300 لایک
200 بازنشر
#season_Third
#part_368
بخار نفسای منو جونگکوک همینطور داشت میرفت به هوا..
با اینکه سرما زیاد شده بود
ولی وقتی توجه میکردم که جونگکوک کنارمه
سردی که سهلِ
هرچی بدبختی داشتمو فراموش میکردم.
همینطور با لبخند بهش زل زده بودم که یهویی روشو سمتم برگردوند
سوالی نگام کرد
_مشکلی پیش اومده ؟
+ها.. نه چه مشکلی؟ بریم..
خنده اش رو توی دهنش خفه کردو باهم وارد رستوران شدیم...
شام خوردیم و رفیق جونگکوک هم اومد پیشمون..
هم به من تبریک گفت و هم شروع کرد به گفتن خاطره های مسخره خودشو جونگکوک..
اون شب حسابی بهم خوشگذشت و میتونم بگم جونگکوک دلیل اصلی این خوشحالیم بود!
تازه داشتم میفهمیدم که دوست داشتن یک نفر چقدر میتونه عمیقو خطرناک باشه!
منظورم از خطرناک
وابستگیه، احساس مسئولیت در برابر فرد مقابل، ترس از دست دادنش که روز به روز بیشتر ادمو عذاب میده، غیرت روش، و خوشحال بودن باهاش در هر شرایطی حتی اگه اون کار، اونجا، به ضرر تو باشه..
همه ی اینا توی دوست داشتن خلاصه میشد؟ یا شایدم عشق!
افکارمو پشت سر گذاشتم.
یه خداحافظی خیلی کوتاه با دوستش چوهیون کردم و سمت خروجی رستوران به راه افتادم..
چون جلو تر از جونگکوک حرکت میکردم سریع خودش رو بهم رسوند و دستمو گرفت
_لیلی بمون.
یه لحظه میرم سرویسو برمیگردم
حواست باشه جایی نریا..
+ برو زود بیا
سری تکون داد و ازم فاصله گرفتو بعدشم سمت سرویس رفت..
یکم گذشت که خودمم احساس کردم دستشویی لازمم
بنابرین سمت دیگهی سرویس، یعنی بانوان به راه افتادم..
هنوز به دستشویی نرسیده بودم که یه مرد خوش هیـ..کل سمتم اومد و جلوم ایستاد
خواستم ردش کنم ولی با صداش ایستادم..
_ببخشید میشه یه نگاهیی به این ادرس بندازین؟؟
اخه از بوسان اومدمو درست نمیشناسم.
یه مرد مسن بود..
با یه لبخند سمتش رفتم
+بله، میتونم ادرسو ببینم؟
کاغذی که توی دستش بودو سمتم گرفت
_ممنون ایناها اینه
نگاهی به ادرسه انداختم
اسم همون منطقه رو فقط شنیده بودم
ولی تاحالا نرفته بودم که بخوام راهنماییش کنم..
به چشماش زل زدم و با جدیت گفتم
+شرمنده اقا این ادرسو نمیدونم
فقط به اسم شنیدمش
مرده با خنده سری تکون داد
_مشکلی نیست خودت مال کجایی همین سئولی؟
+بله چطور؟
_اخه ادرسو بلد نبودی
خارشی به سرم دادم
+چی بگم عمو نمیشناسم والا
ولی چرا اهل همین سئولم
_یجوری میگی عمو انگار یه صد سالی ازت بزرگ ترم
با جملش پقی زدم زیر خنده
بهش میومد چهل سالی داشته باشه!
+شرمنده عادت کردم
خودشم خندیدو گفت
_نه خواهش میکنم این چه حرفیه
بازم ممنون دستت در..د نکنه
خداحافظ
تنها سری تکون دادم و سمت سرویس به راه افتادم
ولی قبل اینکه اون مرده زیاد دور بشه یه نگاه به سمت سرویس اقایون انداختم و قبل اینکه بخوام عکس العملی نشون بدم متوجه دوتا تیله وحـ.شی و به خو.ن نشسته یکی شدم..
و اون یکی کیه؟ قطعا جونگکوک! (به فا.....کی در راه استتت)
نمیدونم چیشد
ولی به محض اینکه چشمام رو باز کردم دیدم که مچ دستم توی دستای جونگکوکه و داره محکم منو سمت خروجی رستوران و بعد هم ماشین میبره..
کمی ته دلم خالی شدو ترسیدم
چندتا نفس عمیق کشیدم و صداش زدم
+جونگکوک!! چیکار میکنی دستم شکست
بی توجه به صحبتام در ماشینو باز کردو منو پرت کرد روی صندلی..
دور زدو سوار شد .
داشت با سرعت سمت خونه میروند و حتی بعضی از چراغ قرمز هارو هم رد میکرد..
قبل اینکه بخام اعتراضی بکنم خودش به حرف اومد
با صدای خـ..شنش عربده کشید..
_چی داشتی پیش اون مردک میگفتیو هر هر هر خندتو گذاشته بودی توی سرت؟؟؟؟!
خودمو جمع جور کردم
+بخدا هیچی فقـط ازم ادرس پرسید
_دروغ تحویل من نده لیلی
یه ادرس پرسیدن اینقدر هر هرو خنده داره؟؟؟؟
+به چی قسم..
با مشت کوبید روی فرمون
_اون دهنتو ببند تا خودم ردیف دندوناتو خورد نکردم
+لعنـ..تی خب بزار توضیح بدممم!!!!
یه مشت دیگه کوبید روی فرمون
_خفه شو
چیو میخوای توضیح بدی؟؟؟
بازم روز جدیدو برنامه جدید؟؟؟ بازم دروغ جدید؟؟؟؟
یه کلام
فقط یک کلام حرفی بزنی این مشتو میزنم توی دهن تو
تا اون لحظه متوجه بارون اشکام نبودم..
ازش میترسیدم برای همین تصمیم گرفتم وقتی رسیدیم خونه ارومش کنم
توی خودم جمع شدم و یه گوشه صندلی رو اشـغال خودم کردم..
300 لایک
200 بازنشر
- ۳.۲k
- ۰۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط