Gentlemanshusband
#Gentlemans_husband
#season_Third
#part_369
داشت زیر لـ..ب چیزی میگفت و بر خلاف تصورم لحظه به لحظه عمیق تر عصبانی میشد
از ترس دستام داشت میلرزید
حتی اگه براش توضیح میدادم
قطعا به هیچ عنوان باور نمیکرد..
ماشین از حرکت ایستاد
عجیب بود که چرا توی پارکینگ پارک نکرده و صاف اونو زده توی خیابون.
قبل اینکه خودش بخاد بیاد و باز بیوفته به جون بازوم
خودم از ماشین پیاده شدم
همینکه از ماشین پیاده شدم دوباره مچ دستمو گرفت و با شدت سمت در حیاط رفت
گریم داشت اوج میگرفت
سریع دستمو از دستش کشیدم بیرون
هرچی این چند وقت تحمل کردم بسه!
صدامو بردم توی سرمو با داد گفتم
+بسه دیگه
این چه رفتار مسخریه داری از خودت نشون میدی ها!!! تا تکی به توقی میشه داد هوارتو رو من خالی میکنی
وحـ..شی بازیاتو رو من پیاده میکنی
بسه دیگه این همه بی اعتمادی چیه؟
چرا داری اینطوری منو بدنام میکنی
مگه تاحالا چیزی ازم دیدی؟؟؟؟
الان دو هفتست که تو داری با این کارات دیوونم میکنی!
دلیل منطقی هم نمیاری
همینکه از در وارد میشی میگی چرا فلان کارو کردیو..
_خفه شو
فقط خفه شو
گریم تبدیل شد به هق هق
دوباره مچ همون دست بدبخت رو گرفتو با خودش به سمت خونه کشوند
همینکه کلید انداخت توی در ناخدا گاه نگاهم سر خورد سمت کوچه
با دیدن همون کوییک ناشناس رنگ به رخم نموند..
این اینجا چیکار میکرد!!!
چرا اینبار خیلی نزدیک تر به خونه ما پارک کرده بود؟؟؟؟
داشتم از ترس پس میوفتادم.!
جونگکوک با شدت دستمو از دستش بیرون کشید؛
نشست روی مبل و دستاشو فرو کرد توی موهاش..
شده بودم شبیه یه موش ترسو!
یه گوشه ایستاده بودم و سعی میکردم صدای هق هقام بلند نشن که مبادا عصبی ترش کنم..
ولی باید یجوری بهش میفهموندم که باید این رفتارشو بزاره کنار!!
همینکه دهن باز کردم چیزی بگم..
با همون اخمو عصبانیت سمت پله ها رفت و با صدای خـ..شنش گفت:
_آدمت میکنم لیلی
به محض اینکه متوجه شدم دیگه نیست دستمو از روی دهنم برداشتم و با صدای بلند شروع کردم به گریه کردن
چرا داره همچین میکنه؟
چرا یهو صدو هشتاد درجه تغییر کرد.
مگه چیکار کردم که اینطور بهم بی اعتماد شد!؟
چرا هرچی میگم تو گوشش فرو نمیره؟؟
حدود نیم ساعت همونجا موندم و گریه کردم..
وقتی فهمیدم فقط دارم خودمو خورد میکنم سمت اتاقم به راه افتادم.
بعد یه سرویس مختصر لباسامو عوض کردمو گوشیم رو از روی میز کامپیوتر برداشتم..
جدا از بحث امشب
اون ماشینه حسابی ذهنم رو مشغول کرده بود.
و یه حـ..سی بهم میگفت
قطعا توی یکی از برنامه های مجازیت یه اتفاقی افتاده..
مثل همیشه اول از همه تلـ..گرام رو باز کردم..
اولین پیامی که به چشمم خورد
پیامی از طرف یه فرد ناشناس بود
سریع بازش کردم
نوشته بود
_عالیه!! داره بدون اینکه کاری انجام بدم موقعیت جور میشه!
ولی هیـ.جا.نش اونجاست که خودم باید تیر خلاصو بزنم...
یکی از بی مفهوم ترین پیام هایی بود که تاحالا خونده بودم
خوشبختانه یا بدبختانه باید بگم که برخلاف روزای گذشته..
بلاکم نکرده بود؛
سریع براش تایپ کردم
+تو کی هستی؟؟؟
دیوونه ای؟؟؟ چرا روزی با یه اکانت بهم پیام میدی؟
این کار تکرار بشه با پلیس تماس میگیرم.
همینکه پیامم رو ارسال کردم
سین زد
با استرس منتظر جوابش بودم که نوشت
_بزن
با دستای لرزون تایپ کردم
+چی؟
_پلیس
به پلیس زنگ بزن لیلی
ولی میخوام بهت بگم فقط خودتو خسته میکنی..
شب در.دناکت خوش!
و بلاک!
چند نفس عمیق کشیدم و سعی کردم به این موضوع پرو بال ندم
هروقت هم جونگکوک اعصابش اروم شد باهاش صحبت کنم..
به بقیه پیام هام نگاهی انداختم
شش پیام از طرف لیسا داشتم
یکی زدم توی سرم
اخ که چقدر فراموش کار شدم
قطعا خیلی منتظرش گذاشتم
سریع پیویش رو باز کردم
همش داشت میپرسید که کی میخوام بهش زنگ بزنم و منظورم از حرفای اون روزم چیه؟
یه نفس عمیق کشیدم و براش تایپ کردم
+سلام عزیزم. خوبی؟
ببخشید که اینطوری منتظرت گذاشتم
فقط این چند روز خیلی درگیر بودم و یه امتحانی داشتم و خلاصه وقت نکردم بیام توی گوشی
بهت زنگ میزنم.
پیامو ارسال کردم و بی مکث وارد تماس هام شدمو شماره نامجونو رو گرفتم..
روی بوق دوم جواب داد
_ها
+سلام
_سلام
+خوبی نامجون، چخبر؟
_اره خوبم
مشکلی پیش اومده؟
از سؤال یهوییش جا خوردم
+نه چه مشکلی؟
_اخه صدات گرفتهاس نمیدونم، ولی انگار گریه کردی
300 لایک
200 بازنشر
#season_Third
#part_369
داشت زیر لـ..ب چیزی میگفت و بر خلاف تصورم لحظه به لحظه عمیق تر عصبانی میشد
از ترس دستام داشت میلرزید
حتی اگه براش توضیح میدادم
قطعا به هیچ عنوان باور نمیکرد..
ماشین از حرکت ایستاد
عجیب بود که چرا توی پارکینگ پارک نکرده و صاف اونو زده توی خیابون.
قبل اینکه خودش بخاد بیاد و باز بیوفته به جون بازوم
خودم از ماشین پیاده شدم
همینکه از ماشین پیاده شدم دوباره مچ دستمو گرفت و با شدت سمت در حیاط رفت
گریم داشت اوج میگرفت
سریع دستمو از دستش کشیدم بیرون
هرچی این چند وقت تحمل کردم بسه!
صدامو بردم توی سرمو با داد گفتم
+بسه دیگه
این چه رفتار مسخریه داری از خودت نشون میدی ها!!! تا تکی به توقی میشه داد هوارتو رو من خالی میکنی
وحـ..شی بازیاتو رو من پیاده میکنی
بسه دیگه این همه بی اعتمادی چیه؟
چرا داری اینطوری منو بدنام میکنی
مگه تاحالا چیزی ازم دیدی؟؟؟؟
الان دو هفتست که تو داری با این کارات دیوونم میکنی!
دلیل منطقی هم نمیاری
همینکه از در وارد میشی میگی چرا فلان کارو کردیو..
_خفه شو
فقط خفه شو
گریم تبدیل شد به هق هق
دوباره مچ همون دست بدبخت رو گرفتو با خودش به سمت خونه کشوند
همینکه کلید انداخت توی در ناخدا گاه نگاهم سر خورد سمت کوچه
با دیدن همون کوییک ناشناس رنگ به رخم نموند..
این اینجا چیکار میکرد!!!
چرا اینبار خیلی نزدیک تر به خونه ما پارک کرده بود؟؟؟؟
داشتم از ترس پس میوفتادم.!
جونگکوک با شدت دستمو از دستش بیرون کشید؛
نشست روی مبل و دستاشو فرو کرد توی موهاش..
شده بودم شبیه یه موش ترسو!
یه گوشه ایستاده بودم و سعی میکردم صدای هق هقام بلند نشن که مبادا عصبی ترش کنم..
ولی باید یجوری بهش میفهموندم که باید این رفتارشو بزاره کنار!!
همینکه دهن باز کردم چیزی بگم..
با همون اخمو عصبانیت سمت پله ها رفت و با صدای خـ..شنش گفت:
_آدمت میکنم لیلی
به محض اینکه متوجه شدم دیگه نیست دستمو از روی دهنم برداشتم و با صدای بلند شروع کردم به گریه کردن
چرا داره همچین میکنه؟
چرا یهو صدو هشتاد درجه تغییر کرد.
مگه چیکار کردم که اینطور بهم بی اعتماد شد!؟
چرا هرچی میگم تو گوشش فرو نمیره؟؟
حدود نیم ساعت همونجا موندم و گریه کردم..
وقتی فهمیدم فقط دارم خودمو خورد میکنم سمت اتاقم به راه افتادم.
بعد یه سرویس مختصر لباسامو عوض کردمو گوشیم رو از روی میز کامپیوتر برداشتم..
جدا از بحث امشب
اون ماشینه حسابی ذهنم رو مشغول کرده بود.
و یه حـ..سی بهم میگفت
قطعا توی یکی از برنامه های مجازیت یه اتفاقی افتاده..
مثل همیشه اول از همه تلـ..گرام رو باز کردم..
اولین پیامی که به چشمم خورد
پیامی از طرف یه فرد ناشناس بود
سریع بازش کردم
نوشته بود
_عالیه!! داره بدون اینکه کاری انجام بدم موقعیت جور میشه!
ولی هیـ.جا.نش اونجاست که خودم باید تیر خلاصو بزنم...
یکی از بی مفهوم ترین پیام هایی بود که تاحالا خونده بودم
خوشبختانه یا بدبختانه باید بگم که برخلاف روزای گذشته..
بلاکم نکرده بود؛
سریع براش تایپ کردم
+تو کی هستی؟؟؟
دیوونه ای؟؟؟ چرا روزی با یه اکانت بهم پیام میدی؟
این کار تکرار بشه با پلیس تماس میگیرم.
همینکه پیامم رو ارسال کردم
سین زد
با استرس منتظر جوابش بودم که نوشت
_بزن
با دستای لرزون تایپ کردم
+چی؟
_پلیس
به پلیس زنگ بزن لیلی
ولی میخوام بهت بگم فقط خودتو خسته میکنی..
شب در.دناکت خوش!
و بلاک!
چند نفس عمیق کشیدم و سعی کردم به این موضوع پرو بال ندم
هروقت هم جونگکوک اعصابش اروم شد باهاش صحبت کنم..
به بقیه پیام هام نگاهی انداختم
شش پیام از طرف لیسا داشتم
یکی زدم توی سرم
اخ که چقدر فراموش کار شدم
قطعا خیلی منتظرش گذاشتم
سریع پیویش رو باز کردم
همش داشت میپرسید که کی میخوام بهش زنگ بزنم و منظورم از حرفای اون روزم چیه؟
یه نفس عمیق کشیدم و براش تایپ کردم
+سلام عزیزم. خوبی؟
ببخشید که اینطوری منتظرت گذاشتم
فقط این چند روز خیلی درگیر بودم و یه امتحانی داشتم و خلاصه وقت نکردم بیام توی گوشی
بهت زنگ میزنم.
پیامو ارسال کردم و بی مکث وارد تماس هام شدمو شماره نامجونو رو گرفتم..
روی بوق دوم جواب داد
_ها
+سلام
_سلام
+خوبی نامجون، چخبر؟
_اره خوبم
مشکلی پیش اومده؟
از سؤال یهوییش جا خوردم
+نه چه مشکلی؟
_اخه صدات گرفتهاس نمیدونم، ولی انگار گریه کردی
300 لایک
200 بازنشر
- ۳.۰k
- ۰۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط