{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

غنچه خندید ولی باغ به این خنده گریست

غنچه خندید ولی باغ به این خنده گریست
غنچه آن روز ندانست که این گریه ز چیست !

باغ پر گل شد و هر غنچه به گل شد تبدیل
گریه باغ فزون تر شد و چون ابر گریست

باغبان آمد و یک یک همه گلها را چید
باغ عریان شد و دیدند که از گل خالی است

باغ پرسید چه سودی بری از چیدن گل ؟!
گفت : پ‍‍ژمردگی اش را نتوانم نگریست

من اگر ز روی هر شاخه نچینم گل را
چه به گلزار و چه گلدان دگر عمرش فانی است

همه محکوم به مرگند چه انسان ، چه گیاه
این چنین است همه کار جهان تا باقی است

گریه ی باغ از آن بود که او می‌دانست
غنچه گر گل بشود هستی او گردد نیست

رسم تقدیر چنین است و چنین خواهد بود
می رود عمر ولی خنده به لب باید
دیدگاه ها (۰)

آسوده باش، حالم خوب استدلم می‌خواست بهتر از اینی که هست سخن ...

💏👓 ℒ♡ⓥℯॐ♥♜♛ مرضیــه♜♚♥ ℒ♡ⓥℯॐ ♌🌞 ✿ باور ✿ باور نمی کند دل من...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط